من و مادرکلان

 

 

مادرکلانم را به روشنی به خاطر مياورم. زنی کوچک اندام با گيسوان سفيد نقره يی و لباس های هميشه پاکيزه. زنی با چشم های مهربان، لبخند مهربان و دستانی مهربان.

بعد از تولدم هرگاه مادر و پدر کاری می داشتند، يا به مهمانی ميرفتند يا به سفر خارج از شهر، مرا به مادرکلان ميسپردند.

مادرکلان همواره لباس های مرا وصله ميزد و در اين اواخر نيز ميخواست که برايش تار را در سوزن نمايم.

مادرکلان هميشه ميتوانست حدس بزند که کتاب مصور گمشده ام حتمی زير بالشت يا لحاف خوابم است و برای دريافت لنگهء جرابم بايد زير تخت بروم و اگر قيتک های مويم را ميپالم، خم شوم و زير الماری را ببينم و اگر در جستجوی پنلسم هستم، اول پشت گوشم را دست بزنم!

مادرکلان شريک راز هايم نيز بود. مثلاً اينکه لنگهء نوترين بوتم در چاه عقب خانه افتيده است و آستين پيراهن روز تولدم در همان روز به شاخه  درخت گير کرده و پاره شده وليکن مادرکلان طوری آنرا پس دوزی نموده که تا کنون مادرم نفهميده است.

هنگاميکه مريض ميشدم نيز مادرکلان ميامد با خريطه ميوه و با دوا های خانگی از دانه و ريشهء نباتات و با قصه هايش در مورد دخترک يتيم و گاو زرد، کل بچه گک، نيم نخودک و ... ولی من سخنان او را در مورد خدا بيشتر دوست ميداشتم. هنگاميکه به باغچه ميرفتيم، ميکوشيد حشرات را زير پا نکند و ميگفت: حتی کشتن مورچه گناه است چه او نيز چون من و تو بندهء خدا است.

به درختی اشاره ميکرد و ميگفت: افتادن هر برگی را خدا آگاه است.

ميپرسيدم: مگر خدا چند چشم دارد؟

ميگفت: او چون ما برای ديدن محتاج چشم نيست. او همه جا است.

برميخاستم. پشت بته ها و درخت ها را ميديدم و ميپرسيدم: کوکی... کجاست؟

مادرکلان ميخنديد و ميگفت: آيا تو آسمان را ميبينی و ابر ها را؟

ميگفتم: بلی.

ميگفت: خوب و گل ها و سبزه ها و قانغوزک ها و مورچه ها و برگ ها و سنگريزه ها و شبنم ها را... اينها همه نشانه های خدا است که ميبينی وليکن خود او را بايد با چشم دلت ببينی.

همان شب مرا کنار پنجره برد و گفت: ببين شب ها ما همه خوابيم تنها او بيدار است. شب ها تو خوابی ولی گيسوانت دراز ميشوند. شاخه ها خوابند ولی عطر مرموز در فضا ميپيچد. شبها ما همه خوابيم تنها او بيدار است و چون صبح چشم ميگشاييم، جان را و جهان را غرق نعمات او مييابييم.

 

روزی مادر کلان بيمار شد و بر بستر افتاد. رفتم و کنار بسترش نشستم. حيران بودم چه کنم. نه ميوه يی هديه برده بودم. نه درست کردن دوای خانگی را ياد داشتم و نه قصه يی به ذهنم ميامد که بگويم.

مادرکلان دستم را گرفت و به آرامی گفت: من ميروم... تو ميدانی؟

دلم پايين ريخت و پرسيدم: کجا؟

گفت: پيش خدا.

پرسيدم: چرا؟

به پنجره اشاره کرد. يخ های کنار پنجره آب شده بودند. شاخه های سياه درختان زير نور آفتاب ميدرخشيدند.

گفت: ببين زمين نفسی تازه ميکشد. زمستان بايد برود زيرا بهار ميخواهد بيايد. من ميروم و اطمينان داشته باش کسی خواهد بود که بيايد.

 

مادرکلان مرد. ديگر کسی به باغچه نميرسيد. برگ ها، مورچه ها و من چقدر تنها شده بوديم.

شبی تصوير عجيبی از خدا به ذهنم آمد:

روشنايی عظيمی ديدم. چيزی بزرگ و شعله ور و درخشان چون آفتاب که از آن مدام روشنايی های چون ستاره های دنباله دار برميخاستند و به سوی زمين ميرفتند. هم پشت در پشت ستاره های چون شعله های آتش از زمين بلند ميشدند و سوی منبع نور می آمدند. بعضی بزرگ و روشن بودند. بزرگتر و روشنتر از ستاره های که تازه به زمين می آمدند. بعضی هم نور متوسطی داشتند. بعضی شان کمرنگ بودند و همان لحظه که گمان ميکردی خاموش می شوند، به نور بزرگ می رسيدند. بسيا ر آنها هم نرسيده به نور خاموش می شدند و در تاريکی گم می گشتند. فکر کردم اينها روح اشخاص بدکار بودند که هرگز به خدا نمی رسيدند و با مرگ شان روح شان چون جسم شان نابود ميگشت.

به دور آفتاب هم ستاره های کوچکی ديدم که همينکه از نور بزرگ جدا می شدند پس از چرخ کوتاهی دوباره به آفتاب می پيوستند. به خاطر آوردم که باری مادرکلان گفته بود کودکانی هستند که به دنيا نيامده می ميرند.

در آن دنيای نور و روشنايی به جستجوی مادرکلان شدم وليکن او را نيافتم. شايد آن بزرگترين ستاره که به پاکی آب ميدرخشيد، مادرکلان بود؟ شايد آن ديگری که با سرعت سوی نور می شتافت؟... نميدانم. مادرکلان چون قطره يی از نور به اوقيانوس نور ريخته بود.

صبح چون از خواب بيدار شدم به باغچه رفتم و به برگ ها و مورچه ها گفتم: ما ديگر تنها نيستيم. مادرکلان با ما است. چنانکه خدا با ما است. زيرا مادرکلان به خدا پيوسته است.

 

... و روزی که مادرم با لبخندی گلگون دستم را بالای شکم اندک برآمده اش گذاشت و به آرامی گفت دخترکم تو بزودی خواهرک يا برادرکی خواهی داشت، بی اختيار گفتم: اوه پس ستاره گکی در راهست.

 

ای مادرکلان مهربان که همواره برايم هديه های خوب ميدادی. هديهء آسمانی تو نيز بزودی برايم خواهد رسيد. تشکر!

پروين پژواک ـ کانادا

 

 

داستان كوتاه               صفحهء نخست / پروين پژواك                بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com