مجموعه داستان های کوتاه

 

 پروین پژواک

یاقوت

 

 

ریزه گل و مراد از سال ها به این سو در دو اتاق یک حویلی همسایه هستند.

نه دختر دارند که همه را به استثنا یکی در سن چهارده، پانزده سالگی به شوهر داده اند. عقیده دارند هر خونی که از دختر بالغ در خانهء پدر بریزد، به گردن مادر و پدرش بسته می شود. اکنون فقط برای شان آخرین دختر مانده است به نام یاقوت.

یاقوت دختری جذاب است. بدنی سالم، جلد با طراوت، چشمان سیاه شوخ، بینی ظریف و دهنی تنگ دارد با دندان های چون دو رشته مروارید.

سه ماه می شود که بالغ شده است، ولی این موضوع را با مهارت از دیده گان سختگیر مادرش پنهان داشته است. چرا؟ خودش هم دقیق نمی داند.

یاقوت دو طفل صاحب خانه را نگهداری می کند و با پسر بزرگ شان وحید دوست است. وحید شانزده سال دارد. پشت لبش تازه تازه سیاه می زند. با یاقوت از خوردی همبازی است و برای او پنهانی خواندن و نوشتن را آموخته است. هنگامی که گدی پران بازی می کرد، یاقوت برای او گدی پران را گوشه می گرفت و بعد می دوید، چرخه تارش را تاب می داد. عصرها هنگامی که در چمن کاراته می کرد و حرکاتی را که در کورس کاراته می آموخت، ناشیانه تمرین می کرد، یاقوت دست برادران خورد او را می گرفت و می آمد لب صفه می نشست، برای او چک چک می کرد.

ولی چند ماه پیش روابط شان تغییر کرد. حادثه به سادگی شروع شد. وحید حین اجرای یکی از مانورهای کاراته پایش لغزید و به زمین خورد. یاقوت بالایش خنده کرد. چون وحید شرمزده و عصبی سویش دید، یاقوت با جیغ کوتاهی فرار کرد. وحید به دنبالش دوید و همینکه به او رسید، بند دست سفید و پر از چوری او را گرفت و خواست بپیچاند که دید یاقوت یکباره سرخ سرخ شد. درست مانند نگینی از یاقوت و چشمان سیاهش چنان درخششی یافت که وحید را گویی برق گرفته باشد، به لرزه درآمد و دست یاقوت را رها کرد. یاقوت گریخت و داخل خانه رفت.

وحید یکباره متوجه شد که یاقوت چقدر زیبا است. گونه هایش را هنگامی که آتش گرفت، پیکی درازش را هنگامی که به صورتش ریخت، چشمانش را هنگامی که شعله کشید به یاد آورد و آن برقی که او را گرفته بود، تکرار شد و تمام بدنش را از احساسی تازه لرزاند.

پس از آن حادثه هر دو کوشیدند عادی جلوه کنند. اما رفتار شان تغییر کرده است. با همدیگر محتاط و مهربان شده اند.

روزی مادر وحید با دو پسرش خانهء خواهر خود که چند کوچه آن طرف تر بود، رفت. وحید خانه ماند. دنده های بدمنتن را به چمن برد و صدا زد: یاقوت... یاقوت بیا بدمنتن بازی کنیم.

یاقوت از خانه اش برآمد، خوشحال و ممنون دستمال خامک دوزی نیمه کارهء خود را بالای صفه گذاشت و به بازی پرداخت. صدای زنگ دروازه بلند شد. وحید سوی یاقوت دید. سابق در اینگونه مواقع برای باز نمودن دروازه با هم مسابقه می گذاشتند. اما این بار یاقوت با وقار بر جای خود ایستاده ماند. وحید بی شتاب سوی دروازه رفت و آن را گشود. دختر خالهء وحید با دختری بیگانه داخل حویلی شد. دختر خاله که یک سال بزرگتر از وحید است، با صدای تند و تیزش به وحید حمله کرد: چرا با خاله ام خانهء ما نیامدی؟ این کارخانگی تو چیست که تمام نمی شود؟

با دیدن یاقوت تنها سری سوی او تکان داد و دوباره سوی وحید چرخید: من هم با خواهرخوانده ام آمدم، ببینم چه خبر است!

خواهرخوانده که کمی آرایش کرده است، سوی وحید لبخند زد. وحید احساس ناراحتی مبهمی کرد. به راه افتادند. دخترخاله دنده های رها شدهء بدمنتن را در چمن دید و فریاد کشید: به به! بدمنتن می کردی؟ با کی؟

وحید خندید و گفت: طوری می پرسی که گویی زنده جان دیگری اینجا نیست، با یاقوت.

دخترخاله گفت: عجب کارخانگی خوبی!

خواهرخوانده باز سوی وحید لبخند زد و وحید باز ناراحت شد. هر سه رفتند و بالای چوکی های بوریایی سر صفه نشستند. یاقوت هم بی خیال آمد و با آنها نشست. وحید شاد شد. قیافهء شاداب یاقوت در برابر صورتک آرایش شدهء خواهرخواندهء دختر خاله اش به او آرامش می بخشید. اما دختر خاله ناراحت شد. نگاهی به خامک دوزی یاقوت انداخت و پرسید: تمام روز کنج خانه نشسته و خامک می دوزی؟

یاقوت گفت: نی صبحانه بچه های خاله ات را تر و خشک می کنم...

دختر خاله چنگک انداخت: وحید را هم؟

خواهرخوانده این بار به صدای بلند به خنده افتید. وحید سرخ شد و غرغر کرد: صبحانه من مکتب هستم.

یاقوت هم در حالی که خنده یی شرمگین صورتش را رنگ می زد، گفت: دو بچهء خوردتر را می گفتم.

دخترخاله راضی از شوخ زبانی خود سری تکان داد: خو خو دگر چی می کنی؟

-          وقت بیکار پشم می ریسم و خامک می دوزم. پیشین وقتی وحید از مکتب آمد به اتاق او چای می برم و...

دخترخاله قطع کرد: تو هم با او چای می نوشی؟

یاقوت نگاهی به وحید انداخت. هر دو به سادگی به خنده افتیدند. یاقوت گفت: ها او در پیاله و من در نعلبکی. بعد من به وحید زرگری یاد می دهم و او به من در خواندن کتاب کمک می کند.

خواهرخوانده گفت: عجب! پس تو سواد داری؟ چرا به مکتب نمی روی؟

یاقوت با سادگی لبخند زد: بابه نمی ماند. می گوید مکتب دخترها را چشم پاره می کند.

خواهرخوانده بلند خندید و گفت: پس ما همه چشم پاره هستیم.

یاقوت آهسته خندید و گفت: من نمی گویم، بابه می گوید...

-          این بابه کیست؟

-          بابه مراد پدرش.

-          این زرگری چیست؟

وحید گفت: زاقوتی زادی زدهن. زینا زازر زنم زو زوت زستا.

یاقوت جواب داد: زسپ زیچ زنمک؟

دخترخاله که ناراحتی اش لحظه به لحظه اوج می گرفت، یکباره منفجر شد و گفت: حالا دیگر بالای ما ریشخندی می کنید؟ به به! چشم ما روشن وحید! به خاله جانم خوش خبری ببرم. به زودی شیرینی زهر و زقوم خواهیم کرد.

یاقوت حیران پرسید: شیرینی کی را؟

دخترخاله نگاه تند و تیزی به او کرد و با دهن کج و کور صدای او را تقلید کرد: شیرینی کی را؟ خود را به کوچهء حسن چپ نزن چشم سفید. راستی که هزاره را راه دادی بوی دامادی می آید!

یاقوت سرخ سرخ شد. درست مانند نگینی از یاقوت و سوی وحید دید. اما وحید شاید از خواهرخواندهء دختر خاله شرمید، شاید از احساس خودش، شاید از دخترخاله ترسید، شاید از ... به هر حال چشم به زیر انداخت.

دخترخاله با لحن آمرانه به یاقوت گفت: برو چای سیاه دم کن و با پیاله های پاکیزه برای ما در اتاق سالون بیار.

یاقوت از جای خود شور نخورد. منتظر شد تا مگر وحید او را مانع شود یا حداقل به گفته های دخترخاله اش اعتراض. اما وحید دوباره پسرک شده است و همچنان چشم به زیر دارد. اشک به چشمان یاقوت دوید و با شتاب سوی چایخانه رفت.

***

در سالون وحید خاموش نشست. دخترخاله گویی هیچ گپی نشده باشد، البوم خانواده گی خاله اش را به خواهرخوانده اش نشان داد. دقایق به کندی گذشت. آنگاه در به آرامی باز شد. وحید چشم بالا کرد. یاقوت که چادرش را بر سرش محکم بسته است، رنگپریده دهن دروازه اول چپلک هایش را کشید (کاری که سابق هرگز نمی کرد) و سپس در حالی که پتنوس اندکی میان دستانش می لرزید، سوی میز چای خوری رفت. پتنوس را بالایش گذاشت و بی سروصدا از اتاق بیرون رفت.

دخترخاله اول برای میهمان چای ریخت و پیالهء چای دوم را سوی وحید دراز کرد و با لحنی شوخ گفت: بس است دیگر. پیشانی ات را باز کن. بیا و برای ما قصه کن که دخترک از کجا شروع کرد و چه قسمی... آخر جالب است...

وحید که دستش را برای گرفتن پیالهء چای دراز کرده بود، با قهر دستش را پس کشید. پیاله با سروصدا میان پتنوس سقوط کرد، شکست و قطره های چای داغ بالای دامن دخترخاله ریخت. خواهرخوانده حیران از جای جست و چای او هم چپه شد. دخترخاله با عصبانیت دست او را گرفت، سوی دروازه رفت و خطاب به وحید غرید: موش خور!

وحید درمانده بر چوکی نشست. خواست یاقوت را صدا بزند، نتوانست. به اتاق خود رفت و بر جای خود دراز کشید.

***

به زودی مادر وحید خانه آمد و جنجالی را با فامیل بیخبر دخترک به راه انداخت که آنسرش ناپیدا بود، بی آنکه به اتاق وحید بیاید و به او یک کلمه حرف درشت بزند. تنها شب پدر خشمگین به اتاق وحید آمد، مشت خود را پیش بینی او تکان داد و خواست طبق معمول به او بگوید، چوچهء سگ... اما دشنام مناسبتری یافت وغرید: چوچهء هزاره!

معلومدار که در خانواده یاقوت به این آسانی نیست. مادرش ریزه گل از چوتی های یاقوت محکم گرفت و پدرش مراد تا توانست بر پشت دخترک چوب زد. صبح هم بی سروصدا از آن خانه کوچیدند و یاقوت را به اولین خواستگاری که یافت، دادند.

  

1365- کابل

داستان كوتاه               صفحهء نخست / پروين پژواك                بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com