"مجموعهء داستان های کوتاه"

 

داستان های کوتاه مجموعه " گل اکاسی " را  نو ننوشته ام. تاریخ نوشتن شان به دوران تعلیم و تحصیلم برمیگردد. تاریخ رسامی داستان ها برای هژبر نیز بر میگردد به همان سالها.

داستان ها جوان اند. حال که آنها را می خوانم، متوجه میشوم که زنده گی به من فرصت زیاد بخشیده است تا بیشتر بیندیشم و بهتر بنویسم. اگر من زنده نمی ماندم همین داستان ها شايد از جمله بهترین آثارم باقی می ماندند.

من این داستان ها را به تمام جوانان وطنم که جنگ، فقر و خشونت های خانواده گی و اجتماعی، گل استعداد شان را پرپر کرد و نگذاشت که میوه بدهد، اهدا می کنم و به نماینده گی از ایشان به شاعری که هنوزخاک مزارش تازه است...

 به شاعر شهید نادیه انجمن!

 

پروین پژواک  7 / دلو / 1384/ کانادا

 

گل اكاسی

 

تیلفون زنگ زد.

ساعت پنج عصر بود.  برف آرام آرام می بارید و با زیبایی پارچه پارچه درخت اکاسی حویلی ما را لباس سفید می پوشاند.

پهلوی بخاری گرم با تنبلی نشسته بودم.  چای می نوشیدم و به بیرون می دیدم که ترنگ... تیلفون زنگ زد.  گوشی را برداشتم:

 

-  بلی

لطفا گوشک را نمانید.

-  شما کی هستید؟

شما می خواهید کی باشم؟

من می خواهم خودتان باشید!

کوشش می کنم خودم باشم!  لطفا گوشک را نمانید.  دلم بسیار تنگ است... فقط می خواستم بپرسم شما عطر گل اکاسی را دوست دارید؟

 

صدای جذاب و گیرایی داشت.  اثری در آن بود که باعث می شد گوشی را نگذارم و آن را همچنان میان انگشتان مترددم بفشارم.  برعلاوه بیکار بودم و کنجکاویم تحریک شده بود.

گفتم:  عطر گل اکاسی؟  اوه بسیار خوشش دارم.  ما در حویلی خود یک درخت اکاسی داریم.  همین حالا هم درخت را از ارسی می بینم.  سراپا سفید است، ولی بزودی سراپا گل خواهد شد.

صدایش تلخ شد:  نه به این زودی ها، نه به آن دورها هرگز نخواهد شگفت.  هرگز!

حیرتزده سکوت کردم. 

خیال می کنید دیوانه هستم؟

بلی

پس چرا گوشک را نمی مانید؟

شانه هایم را با بی خیالی بالا انداختم و گفتم:  برای اینکه من هم دیوانه هستم!

صدای خنده اش در گوشی پیچید.

 

***

 

باز پهلوی بخاری نشسته ام.  با خود فکر می کنم که زنگ خواهد زد یا فراموش خواهد کرد؟  ترنگ...

ساعت درست پنج عصر است.

 

***

 

دیگر برای من عادتی شده است، شنیدن صدای گیرا و اندوهناک او در ساعتی معین که می پرسد:  حال درخت شما چطور است؟

آنوقت حرف های ما شروع می شود.  زیاد طول نمی کشد.  گویی مدت زیادی نمی تواند تیلفون را در اختیار داشته باشد.  یکبار برایم گفت شما خوشبخت هستید که در خانهء گرمی به آسوده گی نشسته اید، چای می نوشید، کتاب می خوانید و از پنجره به بیرون می بینید اما من... ولی ادامه نداد که او چی. 

به او، به صدای اندوهناکش، به ساعت پنج عصرش اعتماد دارم و هر آنچه که به دلم می گذرد، برایش می گویم.  او آرام گوش می دهد، بی آنکه از خود چیزی بگوید.  صدای گرمی دارد و اما گاهی که سخن از گل اکاسی می آید، کلمهء تلخ هرگز!  او دلم را می فشارد.

 

***

 

آهسته آهسته تمام ساعات روز را به او می اندیشم.  مدت کوتاه صحبت برایم لذت بخش ترین دقایق روزم گشته است.  شب قبل از خواب به جمله های کوتاه او فکر می کنم و به حرف های زیادی که خود باید فردا به او بگویم.  به مشکل می کوشم طرحی از صورت و اندام او در خیال خود بیافرینم اما هیچ صورتی به صدای او جور نمی آید.  جز جفتی چشم سیاه لبریز اندوهء عمیق.

خواهش دیدار او روز به روز در من قوت می گیرد.  زمستان رو به اتمام است.  ما تقریبا سه ماه با هم حرف زده ایم، بی آنکه چیزی از دیدار بگوییم.

برای من مشکل است که قدم اول را بردارم.  اما خوب ناممکن نیست.  روزی که حین سخن بی اختیار به این موضوع اشاره کردم، صدایش تلخ شد:  دیدن؟  شگفتن؟  بهاری نزدیک؟  دیداری نزدیک؟  ممکن نیست، هرگز!

 

****

 

روزی بهاری برای دیدار دوستم حمیرا راهی شفاخانه علی آباد گشتم.  دوستم در بخش عصبی شفاخانه پرستار است.  ما در دوران مکتب دوستان صمیمی بودیم، سپس راه های تحصیلی ما از هم جدا گشت.  با اینهمه گاهی با هم می بینیم.

حمیرا را با لباس سفیدش در دهلیز بخش عصبی مردانه یافتم.  با خوشحالی مرا در آغوش کشید و به اتاق نرس ها برد.  وقت نان چاشت است و از این رو وقت کافی دارد.  نشستیم و با هم قصه کردیم.  او از تکهء دامنم خوشش آمد:  چه رنگی دارد این!  از کجا خریدی؟

از سرای امید.

-  نام این تکه چیست؟

نمی دانم، اطلس است یا آب مروارید یا...

باید خودت با من بروی و مرا به آن دکان ببری.

خوب است همین جمعه با هم می رویم.

جناب معلم همیشه مصروف!  چه وقت برایت زنگ بزنم؟

از ساعت دو بعد از ظهر الی دوازده شب، به استثنای پنج عصر!

خندید و گفت:  نکند مجبور شویم ترا هم بستر کنیم؟

-   چرا؟

-   ما اینجا بیماری داریم... من که به تو گفته ام.  بسیاری از بیماران ما از لحاظ جسمی و عقلی کاملا سالم اند.  اما از نگاه روانی درهم شکسته اند.  این بیمار ما را هم اگر ببینی، عاشقش می شوی.  پسر جوان و زیبایی است... اما قصه یی دردناک دارد.

آهی کشید و چون متوجهء علاقمندی من به ادامهء صحبت شد، گیلاس چای خود را گرفت و بر کوچ به راحتی پای های خود را دراز کرد و طبق معمول با دلسوزی بسیار راجع به بیمار خود به صحبت پرداخت:  پرارسال تا اوایل زمستان او جوانی نورمال بود.  همه چیز داشته به جز احساس عشق به کسی.  تا اینکه روزی که برف آهسته آهسته می بارید، ساعت پنج عصر تیلفون زنگ می زند و دختری با او سخن می گوید.  تیلفون ها هرروز ساعت پنج عصر ادامه می یابد و جوان دیوانه وار نادیده عاشق دختر می شود.  او از دختر تقاضای دیدار می کند اما دختر همواره رد می کند.  وقتی می فهمد که پسر در حویلی اش درخت گل اکاسی دارد، به خنده و شوخی می گوید هر وقت درخت اکاسی گل نمود، ما با هم خواهیم دید.  پسر به انتظار بهار می نشیند.  او حتی به من اعتراف کرد که گاهی درخت را در آغوش می گرفته و از او عاجزانه می خواسته که زودتر بشگفد.  دیوانگی های عاشقی دیگر!  باید عاشق شویم تا بدانیم!  وقتی بهار می رسد و اولین غنچه های گل اکاسی به عطرفشانی می پردازد... تا دختر تیلفون می کند، پسر با شور و هیجان به او می گوید گل های اکاسی شگفته اند.  برخلاف انتظار ارتباط تیلفونی ناگهانی قطع می گردد.  جوان سه روز را با دلهره میان درخت و تیلفون می گذراند.  در پایان روز سوم در ساعت معین باز تیلفون زنگ می زند و دختر با صدای غمگینی به او اعتراف می کند که نامزد دارد!  دختر می گوید می خواستم دیگر برایت تیلفون نکنم اما دلم آرام نگرفت.  این اشتباه را من شروع کردم و باید از تو معذرت بخواهم.  اما فکر کن که در ساعت پنج عصر هنگامی که نامزدداران به دیدار همدیگر می روند و با هم درد دل می کنند، من در خانه تنها و دلگیر می مانم.  چه نامزد من در خارج است.  من حتی او را ندیده ام و نمی دانم که او را دوست خواهم داشت یا نه.  من در همین بهار عروس خواهم شد و به خارج خواهم رفت.  من به تو تیلفون می کردم تا خود از خلای تنهایی نجات بدهم اما هرگز نمی دانستم که موضوع برای تو این همه اهمیت خواهد یافت.  مرا ببخش.  درخت اکاسی را فراموش کن.  خداحافظ... برای همیشه!

حمیرا نفسی گرفت، با عصبانیت گیلاس چای سرد شدهء خود را بالای میز ماند و گفت:  چه دخترهایی پیدا می شوند!

من که سراپا می لرزیدم به مشکل پرسیدم:  باز چه شد؟

چه شود!  پسرک دیوانه شد.  تبری برداشت و درخت اکاسی را به زمین انداخت و خودش هم در پای درخت از پا افتاد.  نزدیکانش او را به اینجا آوردند.

-   تو چرا هیچ وقت از او چیزی به من نگفته بودی؟

لبخندی زد.  از کدامش زودتر بگویم.  این جنگ لعنتی و نابسامانی هایش همه را دیوانه ساخته است.  برعلاوه از قصه اش خبر نداشتم. مریض آرامی بود و توجه ام را جلب نکرده بود.  حتی رخصت شد و تمام تابستان و خزان را در خانه اش گذشتاند.  ولی همینکه زمستان فرا رسید و اولین دانه های برف فرود آمد، دوباره بیقرار گشت و به مشورهء خانواده اش خودش به شفاخانه برگشت.  بیحد به جوانی و زیبایی اش دلم می سوزد.  شاید از همین رو مرا محرم اسرار خود ساخت و از من خواهش کرد، اجازه بدهم، هرروز ساعت پنج عصر از تیلفون اتاق ما استفاده کند.  به امید این که از خلای تنهایی و ناامیدی رهایی یابد، برایش اجازه دادم.  در اوایل نتیجهء کار منفی بود.  گویی به هر جایی زنگ می زد، گوشی را می گذاشتند، ولی در این اواخر...

حمیرا صدای خود را با لبخندی آهسته کرد:  بلی در این اواخر گویی همدردی یافته است.  حالش بکلی دگرگون گشته.  گاهی هیجانزده و شاد است و از من می پرسد واقعا بهار شده است؟  گاهی خود را باز از دست می دهد.  از اینسو به آنسوی اتاق می رود، سر تکان می دهد و می گوید هرگز، هرگز!

رنگ به صورتم نمانده است.  دیگر آشکارا می لرزم.  حمیرا پریشان شد و گفت:  چی گپ است؟  ترا چی می شود؟

نالیدم:  هیچ، هیچ فقط باید خانه بروم.

خواست مانعم شود، اما من با عجله از اتاق به بیرون دویدم.  در دهلیز محکم سینه به سینه به مریض بلند قامتی خوردم.  چون به بالا دیدم، جفتی چشم سیاه لبریز اندوهی عمیق به من می دید.  با چشمانی اشک آلود به چشمانش خیره ماندم.  آهسته آهسته نگاهش رنگ آشنایی و ناباوری گرفت.  حمیرا که به دنبالم به دهلیز  دویده بود، با دیدن ما دو بر جای ایستاده ماند.  با عجله از دهلیز به بیرون پریدم و تا ایستگاه بس بی اختیار دویدم.

 

***

 

اوه نی... نی... نی...

پریشان حال در اتاقم راه می روم.  ساعت چند کم پنج عصر است.

باید بروم.  از این اتاق بروم.  به جایی که زنگ تیلفون را شنیده نتوانم.  به جایی که هوا را نفس کشیده بتوانم.  سوی پنجره شتافتم و تا گشودمش، چشمم به درخت اکاسی افتاد.  طور معجزه آسایی شگفته است.

اوه نی... نی... نی!  باید تبری بردارم و درخت را از جا برکنم.  سوی دروازهء اتاق رفتم و باز بر جای ماندم.  در خود توانی می خواستم که از آن نیروی مرموز جادویی که مرا بر جای میخکوب می کرد، برهم که ناگاه ترنگ... تیلفون زنگ زد.  اوه نی... نی... نی!  قدمی به پیش گذاشتم.

ترنگ...

خواستم در را به دنبالم ببندم.

ترنگ...

نتوانستم.  با زنگ سوم سوی تیلفون دویدم و گوشی را برداشتم.  دقایقی هر دو ساکت ماندیم.  با صدای آرام گفت:  تو امروز فهمیدی که من دیوانه هستم.

کوشیدم صدای من هم آرام باشد و گفتم:  بلی

پس چرا گوشی را نمی مانی؟

برای اینکه آن را برداشتم.

با لجاجت گفت:  چرا برداشتی؟

برای اینکه من هم دیوانه هستم.

خاموش ماند.  لحظه ها لرزان است.  شوری اشک را بر لبانم احساس کردم و گفتم:  درخت اکاسی ما سراپا شگفته است

باز هم خاموش ماند و ناگاه با لحنی شاد، با لحنی که برایم بیگانه می نمود، گفت:  شگفته؟  پس می توانم برای دیدنش بیایم؟

اوه باور نمی توانم، با اینهمه صدای خنده های شاد ما را می شنوم که درهم می پیچد...

 

6 حمل 1368- کابل

 

 

داستان كوتاه               صفحهء نخست / پروين پژواك                بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com