مهر تو 

 

چه کسی مرا از میان صخره ها عبور داد؟

چه کسی ستاره نیلی را

بر فراز امواج توفانی زد فریاد؟

چه کسی زنگ ها را رقصاند در سکوت باد؟

چه کسی جز مهر تو!؟

 

وقتی با من هستی

دریا چه حقیر است

کوه چه خاکی

و دشت فاصله ای نیست مگر آنکه با گامی می شود پیمود

وقتی با من نیستی

تک قطرهء آب

پاره ای سنگ

و ریزه ای ریگ کافیست

تا غرق شوم گمگشته و کبود.

 

مهر تو سدی است

که بر دریا می گذارند

تا چراغ های تمام شهر شود روشن

مهر تو نیروی نهفته ایست

که در ذره ها انفجار می دهند

تا انسان رود به مهتاب

مهر تو پره های عظیم آسیاب بادی است

تا گندم ها شود آرد

مهر تو امید است

و دستی سپید است

که غریق بیرون می کشد از آب

مهر تو طاقتی است

که مادر را با درد زایمان همرایی می کند

مهر تو شوقی است

که کودک را سوی مکتب راهی می کند

مهر تو نخستین لبخند بیداری است در بستر خواب

هنگامیکه روز آغاز می گردد...

 

مهر تو انسان است

و نیروی بی پایان انسان

هنگامی که دوست می دارد!

 

پروین پژواک  تابستان 1371/ پشاور

 

 

شعر و طرح ادبی             صفحهء نخست / پروين پژواك                بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com, October 2007