10

 

دریا چون هرروز رفت و پست بکس را گشود.  مدتی می شود که منتظر اوراقی از یونیورستی است تا تحصیل خود را در یکی از رشته های طب از سر گیرد.  در میان انبوهء اوراق اعلانات و پاکت های قرضه چشمش به نامه یی افتاد.  قلبش از خوشی شگفت و باز از تپش باز ماند.  نامهء از وطن با خط پکتیس!  نه اشتباه نمی بیند.  خط پکتیس را خوب می شناسد.  نامه پستهء افغانستان را دارد.  نامه از یار و دیار است اما...

دیوانه شد.  آشفتگی اش به جایی رسید که دیگر ندانست خودش در کجاست و پکتیس در کجا.  چرا خودش در اینجا است و پکتیس در آنجا؟  ای تن غافل!  پس عاقبت پکتیس در وطن ماند و او است که مسافر شد!  امان از بازی های چرخ دوران...

نامه را به سینه فشرد و اشک بی اختیار از چشمانش فرو ریخت.  تبزده اندیشید:  دیگر ترا نخواهم دید.  دیگر از باغ رخسار تو گلی نخواهم چید.  دیگر قامت بلند ترا سایه بان وجود خود نخواهم یافت.  ای محبوبم ای یار وطنی!  تو در میان کوه های بلند وطن سربلند ماندی و من سرگردان در این دشت های پست، سرافگنده شدم.

پکتیس را دید که تنها ایستاده است و خود را هرچند ندید، اما احساس کرد که از پکتیس دور و دورتر شده می رود، چه جسامت پکتیس کوچک و کوچکتر می شد و در پس پرده های غبار فرو می رفت.  صدای غرش بال طیاره است یا الماسک؟  اما پیهم تکرار می شود... دریا به خود آمد.  تیلفون زنگ می زد.  گوشی را چنگ زد.  پکتیس بود، می پرسید:  کجا بودی؟  چرا گوشی را نمی گرفتی؟

-          اوه تو هستی... از کجا زنگ می زنی؟

-          از دوزخ!

-          اوه این قدر حال آنجا بد است؟

-          قیامت است!

-     پکتیس تو قهرمان هستی.  نمی دانم چطور شد که من در اینجا هستم و تو آنجا... امروز نامه ات رسید.  هنوز نخوانده ام، ولی جوابش را می دانم.  منهم نزد تو می آیم!

پکتیس با صدای حیرتزده پرسید:  کدام نامه؟

دریا سکوت کرد.  پکتیس با تشدد ادامه داد:  گپ بزن!  باز دیوانه شدی؟  دریا... دریا!

دریا حیران به میان دستانش دید.  نامه میان دستش نبود.  شتابزده میان اوراق اعلانات و پاکت های قرضه را دید و نامهء پکتیس را نیافت.  گویی آن پاکت سفید با پستهء افغانستان گلبرگی نسترن بود که با باد پر زده و رفته بود.

پکتیس با پریشانی گفت:  دریا از برای خدا گوش کن... امروز از بس کار در شفاخانه زیاد است، نمی توانم همین حالا به خانه بیایم.  اما لطفا از طرف من هم متوجهء خود باش.  گیلاسی آب بنوش و چند نفس عمیق بکش.

دریا اینک کامل به خود آمده ولی هنوز حیرتزده است.  باز صدای پریشان پکتیس را شنید:  دریا باز از یاد نبری که دنبال لمر و ثمر به مکتب بروی.  نیم ساعت بعد رخصت می شوند.

دریا شرمزده سری تکان داد و گفت:  یادم است.  پریشان نباش.  بار دیگر بیدار شده ام.

اما حقیقت این بود که نمی دانست بار دیگر بیدار شده است، یا بار دیگر به خواب رفته است.

 

 

11

 

رعد چون بمب در سینهء آسمان منفجر شد و رشته های برق چون راکت های خوشه یی سوی زمین تاریک دوید.  دریا و پکتیس همزمان از خواب پریدند و بر جای راست نشستند.  دل های شان از ترس می لرزید و چون در تاریکی چشم به چشم شدند، هر دو نیک دانستند که با چه گمانی از خواب پریده اند.  بهار در این ملک بارانی مصیبتی شده است.  خواب یا بیدار، ارتباطی دیرینه و ناگسستنی میان صدای رعد و برق با بمب ها و راکت ها در ذهن آنها وجود دارد که دل های شان را از ترس به تپش می اندازد.

باد پردهء اتاق را به هوا برده بود.  قطرات سریع باران از جالی پنجره می گذشت و بر فرش اتاق می بارید.  پکتیس از جای برخاست و پنجره را بست.  دریا شتابان به اتاق لمر و ثمر رفت.  می ترسید آنها نیز وحشتزده از خواب بیدار شده باشند.  اما طفلک ها با آنکه خنک خورده و پای های شان را به شکم های شان چسپانیده اند، آسوده از سروصدای آسمان خواب های شیرین می بینند.  رعد و برق برای آنها تنها رعد و برق است و تداعی خاطرهء بمب ها و راکت ها، خون ها و فریادها را ندارد تا آرامش روان شان را برهم زند.  دریا شال های نازک آنها را که با تصاویر کارتون های مشهور والت دیسنی مزین است، به آرامی تا شانه های شان بالا کشید.  لحظاتی طولانی به چهره های آرام و زیبای آنها در خواب دید و بناگاه خود را از فرزندانش بسیار دور و جدا احساس کرد.  آنها در دنیای دیگری هستند.  در دنیای سحرآمیزی که "الیس" با به دنبال نمودن خرگوشی می تواند به "سرزمین عجایب" برود و چون "پیتر پن" برای همیشه در "سرزمین هیچگاه" کودک باقی بماند.  با پری گکی که محافظ خواب ها و رویاهای کودکی اوست، با رویاهای که به او قدرت همیشه شاد بودن و پرواز نمودن را می دهد.

اما دوران طفولیت کوتاه خودش با آنکه از برکت زبان گرم و نرم مادرکلان و قصه های بود و نبود... "کل بچه گک"، "گاو زرد"، "بزک چینی"، "سندباد بحری"، "علی الدین و چهل دزد" و داستان های "هزار و یکشب"، "کلیله و دمنه"، "بوستان و گلستان"، "سمک عیار" و... رنگین گشت، با آنکه تمام رنگینی اش از جادوی کلمات، طرز بیان ماهرانه و تخیل شگفت نویسنده، گوینده و شنونده آب می خورد و از ده ها وسیلهء مدرن چون کتاب های مصور، کتاب های الکترونیک، کست و دیسک متن های تنظیم شده با موسیقی، سی دی های کمپیوتری و بازی های ویدوگیمی، فلم های انیمیشن و فلم های سینمایی مخصوص برای اطفال بی بهره بود، اما شکایتی نبود و جای شکر بسیار هم می داشت اگر جنگ سایهء بدبو و ترس آور خویش را بر آفتابی ترین روزهای عمر او و همسالانش نمی گسترد.  اگر گلوله ها، مین ها، توپ ها، هاوان ها، راکت ها و بمب ها فرق میان خورد و کلان، بیگناه و گنهکار، آبادی و خرابه را می دانست.

دریا نفس های پکتیس را در کنار خود احساس کرد و با زمزمه گفت:  ببین چه آرام خوابیده اند.

پکتیس آهسته آهی کشید:  خدا را شکر، آنها چون ما جنگزده نیستند.

در صدای پکتیس آرامش و حسرتی عمیق وجود داشت.  دریا برای بار اول به دردی سوزان و عمیق پی برد که در محبت مادر و پدر نسبت به فرزندان وجود دارد.  آیا مادر و پدرش که در طول سال های جنگ چنین آرامشی را در چهرهء او و سایر فرزندان خود نمی دیدند، چه رنجی کشیده باشند.  آن نیمه شب که راکتی در کوچهء شان خورد، شیشه های خانه ریختند، مادر و پدر شتابان آنها را نیمه خواب و نیمه بیدار در آغوش گرفتند و سوی زیرزمینی خانه دویدند، آیا چقدر خود را و زنده گی را لعنت کرده باشند!  چقدر جگر شان هر روز دود کرده باشد، هنگامی که هر صبح توته های جگر شان از خانه می برآمدند، بی آنکه تضمین آن موجود باشد که شب دوباره زنده و سالم به خانه بر می گردند.  حال می توانست بداند که چرا موهای مادر و پدرش پیش از وقت سفید شدند!  چقدر باید شجاع بوده باشند و چه عشق والاتری حجره حجرهء تن آنها را به ذره ذرهء خاک وطن دوخته باشد که سال ها بار این درد و تشویش جانکاه را به جان بخرند و باز هم ترک دیار نکنند!  و پس از سالها مبارزه در برابر وسوسهء رفتن، چه مصیبتی باید بر آن دیار فرود آمده باشد که حتی عاشقان دیرینه و سینه چاک آن خاک نیز آوارهء آفاق گردند؟  اینک مادر زهیر و پدر خمیده قامتش نیز به خیل مهاجرین پیوسته اند.  اما نخواسته اند از حدود پشاور دورتر روند.  پشاور با وجود هوای جهنمی اش باز خاک وطن است.  خاکی که چون عضو نیمه بریده شده از تن، هنوز با رشته های نیمه گسسته نیمه پیوسته به وطن چسپیده است.

در بستر پکتیس بازویش را به دور پیکر سرد دریا حلقه کرد و او را به خود فشرد.  دریا می خواست در آغوش گرم پکتیس باقی بماند، اما او را به آرامی بوسید و خود را به کناری کشید.  با انگشتانی لرزان لحاف را تا بالای سر خود کش کرد.  خنک است یا ترس؟  ولی هنوز هم می لرزد.  دلش بد قسمی خالی شده است.  رعد و برق هرچند اینک آرامتر می غرد و کمتر آسمان و زمین را روشن می کند اما باد به شدت می وزد و باران سیل آسا می بارد.  دریا را خواب نبرد و خواست دوباره به آغوش پکتیس پناه ببرد، اما پکتیس مظلوم خسته تر از آن است که بتواند مزاحمش شود.  بناگاه متوجه شد که می ترسد.  نه تنها از خاطره های جنگزدهء خود می ترسد، بلکه از بزرگی، بی رحمی و تنهایی این دنیای سریع و مادی هم می ترسد.  جایی که اگر بیمار شوی، اگر بیکار شوی، اگر دیگر نتوانی تازه نفس پای به پایش بدوی، ترا چون شی بیکاره زیرچرخ های سنگین خود تکه تکه می کند و بی تفاوت از کنارت می گذرد.  دریا وحشتزده به صدای وحشی باد و باران گوش فرا داد.  به نظرش آمد که در بیرون از خانه امواج فولادی رنگ بحر تا و بالا می رود.  به نظرش آمد که اتاق تکان تکان می خورد و خانه اش چون خسی به روی آب شناور است.  دلش از ترس فرو ریخت.  چون برق از ذهنش گذشت که کاش آببازی را یاد می داشت.  آخر از کجا؟  او که از ملکی خشک و متعصب آمده است.  باز شرم و ترس در ملک بیگانه باعث شده که تا حال نتواند پیشروی همه جامه از تن بر کند و به آب بزند.  حال پکتیس زودتر کی را نجات بدهد؟  ثمر را یا او را؟  لمر چون پدرش آببازی را یاد دارد.  ولی بازوانش چقدر مقاومت می تواند؟  آیا بهتر نیست که همه به بام خانه بروند؟  خواست به بازوی پکتس چنگ بیندازد، اما دستش در تیره گی هوا را فشرد و بس!  وحشتزده به دورادور خود دید.  تاریکی است و غلظت... خانه روی امواج وحشی آب تا و بالا می رود.  سرش چرخید.  بناگاه باز راکتی در هوا منفجر شد و فضا را در وحشت و دود فرو برد.  به سرفه افتید.  عرق ریزان و گیج خواست راهش را از میان گرد و خاک و دود انفجار بیابد.  پایش بر برکهء خون گرم و چسپندوکی لخشید و بر زمین غلتید.  وارخطا با دستانش به زمین دست کشید.  جسدی در برابرش است.  مرد است.  رویش را ندید.  نالهء کودکی را شنید.  دخترکی خون آلود است.  زخمی است یا صرف خون مرد او را سرخرنگ نموده است؟  جای فکر کردن نیست.  دخترک را در آغوش گرفت، ایستاده شد و شروع به دویدن کرد.  اینک کم کم می توانست ببیند.  سایه های اندک سرگردان اینسو و آنسو می دوند.  سایه های بی شمار بی حرکت بر زمین افتیده اند.  گویی که هیچ وقت متحرک نبوده اند.  موتری را دید و دیوانه وار فریاد کشید:   کمک، کمک، کمک...

موتر پر از زخمی است.  برای او جای نیست.  دریور گفت:  همشیره دخترکت را به موتر بمان و خودت را به شفاخانه برسان.

دخترم؟  دریا حیرتزده برای بار اول به چهرهء دخترک دید.  ثمر است!  قلبش منفجر شد... خدایا نی!

دریور جیغ زد:  همشیره وقت چرت زدن نیست.  بنده های خدا خون ضایع می کنند!

جای درنگ نیست.  دریا دخترک را که اینک هم به ثمر می ماند و هم نمی ماند در آغوش زنی نیمه بیهوش که یک دست ندارد، ماند و موتر با سرعت در غبار دور شد.  دریا را یخ زد.  آن زنی که یک دست نداشت چقدر به خودش می ماند!  سر تب آلود خود را تکان داد و بار دیگر احساس کرد که توتهء جگرش را کنده و برده اند.  ثمر چگونه به اینجا رسیده است؟  او که در کابل به دنیا نیامده است!  با کی تا اینجا آمده است؟  بناگاه سراپایش آب شد... پکتیسپکتیس باری دیگر دنبال او به کابل آمده است.  اکنون پکتیس کجا است؟  آیا آن مردی که به رو افتیده بود، پکتیس بود؟  دیوانه وار به دویدن پرداخت و دوباره سوی محل اصابت راکت رفت.  هرج و مرج، لکه های خون، پاره های شیشه و آهن، زخمی ها و جسدها چون تکه پاره های آویزان و ارواح سرگردان در فضا پیش چشمانش می رقصید.  تکه پاره ها را با دستانش پس می زد، از این جسد به آن جسد می شتافت، به صورت های که چهره نداشتند، خیره می شد و گمشدهء خود را فریاد می زد:  پکتیس، پکتیس، پکتیس...

پکتیس او را تکان داد:   بیدار شو، بیدار شو، سیاهی پخش ات نموده است، بیدار شو...

دریا خواست  پکتیس را در آغوش بگیرد و های های گریه کند، اما پکتیس بی حال پهلو گشتاند و دوباره به خواب فرو رفت.  دریا لحاف را تا سرش بالا کشید و آنقدر بالشتش را دندان گرفت تا هق هق گریه اش خفه شد.  اینک باران آهسته تر شده است.  خانه دیگر تکان تکان نمی خورد، اما او هنوز سراپا می لرزد.  آهسته از بستر خواب برخاست و سری به اتاق لمر و ثمر زد.  به سراغ بکسک پول خود رفت.  نوت دالر را بالای سر فرزندانش دور داد و زیر قران کریم گذاشت.  در آخر ماه این پول را با پول کمک ماهانه به خانواده اش در پشاور خواهد فرستاد تا به مهاجرین کمپ ها نان و حلوا بپزند.

دلش اندکی آرام گرفت، اما دردی شدید تمام معده و روده هایش را به تو و پیچ واداشت.  بی اختیار بر زمین نشست.  سجدهء شکر گذاشت و نالید:  خدایا توبه... توبه اگر ناشکری کرده ام.  اگر قدر عافیت و خانه و زنده گی ام را ندانسته ام.  خدایا مرا به باری بالاتر از توان شانه هایم امتحان نکن.  خدایا مرا بیچاره و بی خانمان نکن.  خدایا شکر به مکان امن، شکر به شوهر خوب، شکر به فرزندان سالم... خدایا مرا از شر خودم در پناه خود بگیر.  مرا از شر رویاها و آرزوهایم، از شر بیداری و کابوس هایم... مهربانا، پروردگارا!

 

 

12

 

پکتیس ثمر را بر شانه دارد و دریا دست  لمر را گرفته است.  هر چهار آنها با هم قدم زنان به لیسهء نزدیک منزل شان می روند تا رای بدهند.    تب انتخابات شهر را گرفته است.  پیشروی اکثر خانه ها لوحه های سرخرنگ به نفع حزب "آزادی خواه" نصب شده است.  به درجهء دوم می شود لوح های آبی رنگ "محافظه کاران" را دید.  بعضی خانه ها لوحهء نارنجی رنگ "دیموکرات نوین" را دارند.  از لوحه های اقلیت "کمونیستان" و "سبزها" اثری دیده نمی شود.

جالب است که می بینی یک خانه لوحهء سرخ "آزادی خواهان" را دارد و صاحب خانه در حالی که گلهای حویلی اش را آب می دهد با همسایه اش که لوحهء آبی رنگ "محافظه کاران" را بر چمن خانهء خود نصب نموده است، دوستانه حرف می زند.  این که آنها به دو حزب مختلف رای می دهند، چیزی از روابط حسنه و همسایه داری آنها کم نمی کند.  جالبتر از آن خانه های اند که همزمان بر چمن حویلی خود دو یا سه لوحهء مختلف را نصب کرده اند.  این به آن معنی است که زن و شوهر و عضوی دیگر از همان خانواده که به سن هژده سالگی رسیده است، هریک به حزبی علیحده باور دارند و برای عقیدهء خود مبارزه می کنند.  مبارزهء سالم و مسالمت آمیز که روابط خانواده گی و خانهء مشترک آنها را صدمه نمی زند.

دریا در حالیکه لوحه ها را می خواند، از پکتیس پرسید:  برای کی رای می دهی؟

-          معلوم است که به محافظه کاران.

-          وحشتناک است.  نکند که پشت "مایک هریس" دق شده ای.

-     می دانی کانادا به شخصی چون او ضرورت دارد.  سیستم اداره در اینجا آنقدر فاسد است که حد ندارد.  اکثر مامورین دریشی و شیک دولتی از زن و مرد جز دور هم جمع شدن و قهوه نوشیدن کاری نمی کنند.  عین وزارت خانه های ما که مامورین کاری جز چای نوشیدن و کاغذپرانی ندارند.  مایک هریس خواست از تعداد این مامورین بیکاره که برخلاف مامورین کم بغل ما در افغانستان بهترین معاش و امتیازات را دارند و خون مردم کانادا را می مکند، کم کند.  اما زورش به این هیولای شاخدار نکشید و از قدرت کناره گرفت.

-          خوب در مورد کم شدن کمک های "ولفیر" چه می گویی؟  تمام زورش به مردم غریب بیچاره رسید.

-     جان من کدام مردم غریب بیچاره؟  "ولفیرگیران" از تعداد محدودی که بگذریم، جوک های مفت خوری اند که از عرق جبین ما مردم کارکن و مالیات کمرشکنی که به دولت می پردازیم، تغذیه می کنند.  همین حال نصف جمعیت مهاجرین افغان نانخور کمک های دولتی اند.  در وطن از نام سره میاشت می شرمیدند، اینجا به نام "ولفیر" افتخار می کنند.  به من بگو کدام آنها غریب و بیچاره اند؟  جور و تیار بیکار و بی عار می گردند.  یا کار غیرقانونی و سیاه می کنند تا پول نقد بگیرند و به دولت مالیه ندهند.  باز اگر درس می خواندند، زورم نمی داد.  اما نه درس و تحصیل را چه کنند.  همه شان فوق لیسانس و دکتورا در غیبت، همچشم بازی و بحث های بیهودهء سیاسی دارند!

-     خوب در مورد کم شدن کمک های صحی چی می گویی؟  یادم است، وقتی که دخترک همسایه افتاد و او را به بخش عاجل شفاخانه بردند، سه ساعت وقت گرفت تا زنخ طفلک را کوک زدند!

-     در این مورد نیم حق به جانب تو است.  نیم به این سبب که من با آنها کار می کنم و می دانم کارکنان لعنتی شفاخانه صرف از برای کارشکنی و صدای شکایت مردم را بالا کردن، در موارد غیر خطرناک خود را بیش از حد لازم مصروف نشان می دهند تا به دولت ثابت کنند که تعداد آنها برای کار طاقت فرسایی که می کنند کم است و باید معاش شان بلند برود.  در حالیکه عاید سالانهء آنها کم از هشتادهزار دالر نیست.

دریا با تعجب سری تکان داد و گفت:  داکترهایی را در وطنم می شناختم که با معاش بخور و نمیر دولتی ساعت ها را در اتاق عملیات سپری می کردند و در موارد عاجل دو سه داکتر دست بدست هم می دادند تا شفاخانهء بزرگی را بچرخانند.  آنهم با آن حجم عظیم مریضان عاجل، زخمی ها و واقعات ناگهانی... راست است که طبابت عشق می خواهد.  عشق بزرگ به انسانیت، نه به پول.

-     شکی نیست که خدمات صحی و تعلیم و تربیه باید چون هوا برای تنفس، برای همه انسان ها رایگان باشد.  اما در بقیه موارد طبیعت انسان به قدری خودخواه است که هر قدر مالکیتش شخصی باشد، همان اندازه دلسوزیش بیشتر می گردد.  از همین سبب است که دنیای سرمایه داری آباد است و به پیشرفت و شگوفایی دارد.  مثل جامعهء کمونیستی شوروی نیست که مالکیت همگانی گفته، نگذاشت کسی خود را مالک چیزی بداند و در نتیجه ورشکست شد.

لمر میان حرف آنها دوید و گفت:  وقتی من هژده ساله شدم به "سبزها" رای می دهم.

پکتیس و دریا هر دو با خنده پرسیدند:  چرا؟

-          چون آنها  طبیعت را دوست دارند و می خواهند که مادر طبیعت خفه نشود.

دریا با محبت بر سر لمر دست نوازش کشید و گفت:  آفرین پسر خوب.  پس از همین سبب امروز می خواستی بالاتنهء سبزت را بپوشی؟

پکتیس با افتخار گفت:  ببین دریا، پسر ما هشت سال بیشتر ندارد اما به حقوق مدنی خود آشنا است.  می داند که چون هژده ساله شود، حق رای دارد و می تواند در سرنوشت مملکتی که زیست می کند، سهم بگیرد.  از ما هم هوشیارتر است و عمیق تر می اندیشد.  به مادر طبیعت فکر می کند.  راستی هم اگر نسل آینده جلو هیولای سرمایه داری را نگیرند، هر چه جنگل و دریا مانده است، می بلعد و در عوض فولاد و دود پس می دهد.

به عمارت لیسه رسیدند.  در دهلیز تیر رهنما به سوی جمنازیوم لیسه زده شده است.  در اتاق مستطیل شکل و بزرگ ورزش میزها و قوطی های رای گیری گذاشته شده اند.  مسوولین با مهربانی اوراق آنها را گرفتند.  همه چیز چنان آرام و عادی است که گویی هیچ اتفاق مهمی در حال رخ دادن نیست.  دریا و پکتیس هر کدام علیحده به پشت پرده رفتند و پیشروی نام کاندیدی را که می خواستند، علامه گذاشتند.  پکتیس کاغذ خود را به دست لمر داد تا در صندوق رای بریزد.  اما دریا نخواست ورق خود را به دست  ثمر بدهد.  ثمر زنده باشد، عمرش پیشرویش است.  وقتی جوان شد، بارها حق رای دادن خواهد داشت.  اما او بار اول است که می تواند رای بدهد و این لذت را می خواهد برای خود حفظ کند.  از شدت هیجان احساس کرد که می لرزد و عرق نموده است.  با گوشهء چادری اش عرق را از بالای لبش پاک کرد.  کاش چون دوستش سیما شجاع می بود و روی لچ به رای دادن می آمد.  سیما برایش می گفت:  از کی بترسیم؟  اگر ما زنان تحصیل کرده برای گرفتن حق خود روی پت بیاییم، به تبر ظالم ها دسته داده ایم.  اما دریا می ترسد.  البته در گرفتن حق خود مصمم است و صد در صد می خواهد در انتخابات شرکت کند.  ولی مراعات نمودن احتیاط را هم بد نمی داند.  چادری نموده و با خواهرانش از صبح وقت در لین ایستاده است.  جای برادرانش خالی است.  کاش به افغانان خارج از افغانستان هم حق رای می دادند.  ساعت ها می شود که هزاران تن چون او به قطارها ایستاده، بی صبرانه منتظر اند.  هیجان و شادی را می شود در هوا بو کشید.  حادثهء تاریخی در شرف رخ دادن است.  قطار قدم به قدم پیش می رود.  ناخن شصت راست او را با رنگ آبی کردند.  اینک نوبت او است.  زانوهایش می لرزد.  به کی رای بدهد؟  به کی اعتماد کند؟  سیما صدایش کرد.  به بالا دید، پکتیس بود!  پکتیس آهسته در گوشش گفت:  چشمانت راه کشیده اند.  رای خود را به بالاخره به صندوق می اندازی یا نه؟

دریا با حیرت به کاغذ دست خود دید.  عکس حامد کرزی، تنها کسی که تا حدی می شناخت و بقیه کاندیدها که یا هیچ نمی شناخت و یا آنقدر می شناخت که نمی خواست سوی شان نگاه کند، از کاغذ ناپدید شده است.  به کی رای داد؟  اگر آنجا بود، به کی اعتماد می کرد؟  بی اختیار به شصت دست خود دید.  پاک و گلابی است.

از لیسه برآمدند.  دریا که هنوز گیج است، نفس عمیقی از هوای تازه کشید و پرسید:  همین و تمام؟

پکتیس دست او را گرفت و گفت:  همین و تمام!

ثمر و لمر سوی پارک مقابل لیسه دویدند و آنها نیز قدم زنان اطفال را تعقیب کردند.  دریا حیرتزده ادامه داد:  برای بار اول در زنده گی ام رای دادم...

پکتیس دست او را فشرد و گفت:  و برای بار اول خود را انسان احساس کردی.

-     احساس عجیبی است.  خود را قطره ای از دریای مردم احساس کردن  و به قدرت توفانی خود پی بردن... راست است که به دو نیرو باید سر تعظیم فرود آورد:  "قدرت خدا و قدرت مردم".

-          قدرت طبیعت نیز.

پکتیس پس از مکثی با خنده پرسید:  خوب خانم حال بگو به کی رای دادی؟  حتمی به "آزادی خواهان"؟

دریا لب خود را به دندان گرفت.  به کی بود؟  آنجا به کی رای داده بود؟  به شصت دست خود دید، نیم خنده یی کرد و گفت:  و تو به "محافظه کاران"!

-  نه من به حزب پسرم رای دارم، به "سبزها"!

دریا قاه قاه به خنده افتید و در چمن سبز به دویدن پرداخت.  پکتیس او را دنبال کرد و همین که خواست از شانهء دریا بگیرد، هر دو بر سبزه ها غلتیدند.  دریا بر سبزه ها نشست.  بر خط های سبزی که علف ها بر پیراهن سفیدش بر جا گذاشته بود، دست کشید و گفت:  امروز همهء ما "سبز" شدیم، همراه گرامی!

پکتیس خندید:  پس تو هم به "سبزها"؟  اوه که تو همیشه از من تقلید می کنی!

دریا خواست برخیزد، پکتیس از دستش کشید، او را دوباره بر سبزه ها نشاند و در حالیکه تخته به پشت دراز کشیده و به آسمان می دید، آهسته پرسید:  زنده گی زیباست، نیست؟

دریا به ثمر و لمر که در پارک با اطفالی از سراسر دنیا بازی می کردند، دید و گفت:  زیباست.

پکتیس سویش چرخید، به چشمانش دید و پرسید:  با من خوشبخت هستی؟

دریا موی های خوشرنگ او را که اینک تارهای سفید را می شد در میان شان دید، نوازش نمود و با لبخندی گفت:  با تو سبزبخت هستم.

-     فکر می کنی اگر در اینجا نمی بودیم، می توانستیم به همین آرامی و ساده گی چون بزرگ های عاقل برویم رای بدهیم و بعد چون اطفال نادان دنبال همدیگر بدویم، بر سبزه ها بغلتیم و بخندیم؟

دریا چشم از چشمان افسونگر پکتیس گرفت و با دلتنگی آهی کشید.  دوست نداشت که کسی اینجا و آنجا را مقایسه کند.  آنجا جایی است که از همه نقاط دنیا فرق دارد.  اگر بد است از خودش است.  اگر خوب است از خودش است.  اینجا و هر جای دیگر دنیا اگر عالی هم باشد، از خودش نیست.  هر چند سرانجام با وجدانی ناراحت تابعیت کشور کانادا را پذیرفت و امروز هم منحیث شهروند کانادایی از حق رای خود استفاده نمود، اما هنوز کانادا را از خود نمی داند.  زیرا او از کانادا نیست.  خود را در آن پینه یی و موقتی احساس می کند.  رگ و ریشه اش از جای دیگر است.  از همان جایی که خوب یا بد، نمی خواهد با هیچ جای دیگر دنیا مقایسه اش کند.  همان جایی که با عشق راستین دوستش دارد و در مقابلش احساس غیرت و مسوولیت می کند.

پکتیس متوجهء آزرده گی دریا شد و با نرمی گفت:  شکر خدا که در افغانستان نیز برای انتخابات آماده گی می گیرند.  البته به ساده گی اینجا نخواهد بود.  هیچ کاری بار اول ساده نیست.  اما همین که راه آغاز شده است، قدم بزرگی است، نیست؟

دریا برخاست.  دامنش را تکاند و با کنایه پرسید:  و... نقش ما در این قدم بزرگ چیست؟

می دانست که پکتیس هیچ منظوری بد نداشته است، ولی اشک های داغ چشمانش را نیش می زد.  آنها از راه ناهموار گریخته اند و آمده اند تا در راه کوبیده شده و هموار توسط دیگران خرسواری کنند.  هنرشان چه است... لاف؟  حاصل شان چه است... گزاف!

 

 

13

 

روز رخصتی است و آنها میهمان دارند.

ترینا و شوهرش تمیم با دو فرزندشان سوسن و آدم خان به خانهء شان آمده اند.  ترینا و تمیم از دوستان قدیمی پکتیس اند.  از دورهء کورس های رشته های مختلف طبی که با هم در یونیورستی "مک ماستر" گرفته اند، همدیگر را می شناسند.  آشنایی به عشق میان ترینا و تمیم انجامیده است و آنها دوستی خود را با پکتیس حفظ کرده اند.

ترینا زن سرشار و زبانداری است.   زیبا نیست، ولی خوب آرایش می کند و تیپ خاص خود را دارد.  مرتب سپورت می کند و تناسب اندام خود را حفظ کرده است.  اینک هم که با موهای کوتاه به رنگ سرخ تیره در سایهء سایه بان سفید نشسته و پای های خوش تراش خود را بالای همدیگر انداخته، آب میوه می نوشد، جذاب و جوان به نظر می آید.

مردها منقل کباب پزی را روشن کرده اند و می خواهند همبرگر بپزند و جواری سرخ کنند.  پسران چون همیشه مشغول "ویدو گیم" اند.  و دخترک ها در خانهء درختی ساخت دست پکتیس در میان درختان حویلی گدی بازی می کنند.

دریا سالاد را تیار کرد و از آشپزخانه برآمد.  در چوکی مقابل ترینا زیر اشعهء خوشایند آفتاب نشست.  ترینا پرسید:  کریم ضد آفتاب می گیری؟

دریا خندید و گفت:  هنوز نی.  در این ملک زمستانی آنقدر دنبال آفتاب دق می آورم که تا سوزنده نیست، می خواهم بخورمش.

-     اینجا همهء مردم گشنهء آفتاب هستند.  اما چه کنیم که جو فضا را خراب ساخته اند و برای جلوگیری از اشعهء ماورای بنفش و سرطان پوست باید از پوشش و کریم ضد آفتاب استفاده کنیم.  بخصوص مردم سفید پوست اینجا که دنبال رنگ گندمی مرده اند، خود را به شکل افراطی آفتاب می دهند تا مگر رنگ و رخی بیابند.  ما از این بابت چیزی کم نداریم.  خدا ما را گندمی آفریده است و برعکس دنبال پوست سفید می میریم.

-     مسلهء نمایش اندام هم است که اینها اینقدر برهنه می گردند.  نزدیک خانهء ما طوری که می دانی یک مکتب است.  نمیدانم با لباس های کوتاهی که دخترکان بر تن می کنند، پسرکان بدبخت چگونه درس می خوانند؟

ترینا خندید و دندان هایش که به تازه گی ها آنها را روپوش سفید گرفته است، میان لب های گوشت آلود لبسرین خورده اش درخشید.

-     عزیزم پسرک ها از بس دیده اند و می بینند، بی تفاوت می شوند.  یکی از دلایل همجنس بازی در اینجا همین دلزده گی مردم از جنس مخالف است.

آنگاه ترینا نگاهی به سراپای دریا انداخت و گفت:  درست به خود نمی رسی.  پس از این همه سال باید بدانی که اینجا دنیای ظاهر است.  اگر به هیچکس اهمیت نمی دهی، به شوهرت که باید بدهی.  عقل مردها در چشم شان است.

دریا خندید و گفت:  یعنی بعد از چند سال زنده گی مشترک هنوز هم خطر از دست رفتن شوهرم است؟

-          شوهر ترا نمی دانم عزیزکم، اما شوهر خود را چهارچشمه مواظب هستم.

-          بالای پکتیس بیشتر از تمیم اعتبار داری؟

ترینا لبخندی شیطنت آمیز زد.  لحظاتی به پکتیس که مشغول وارسی همبرگرها بود، خیره شد و سپس مستقیم به چشمان دریا دید و گفت:  راست بگویم، تا حال نمی دانم  پکتیس در تو چی دیده بود که چنان گرفتارت بود!  در تمام سال های که با هم درس می خواندیم، دخترهای بسیاری علاقمندش بودند.  او هم بی تفاوت نبود.  گاهی با این و گاه با آن روابطی برقرار می کرد، اما به گفتهء خودش دلش گرم نمی آمد.  هربار که می خواست به کابل برگردد، دل من و تمیم به لرزه می شد و می خواستیم مانعش شویم، اما اثری نداشت و می رفت.  اگر تو بالاخره با او نمی آمدی، شاید او هنوز میان اینجا و آنجا در رفت و آمد می بود.  تا حال جز پکتیس من مردی را چنین پابند به عشقش ندیده ام.

دریا خاموش ماند.  ترینا از ظرف سالاد برگی کاهو برداشت و در حالیکه آن را می جویید، پرسید:  چرا آزرده شدی؟  گمان داشتم با شنیدنش خوش خواهی شد.

دریا آرام پرسید:  گفتی که پکتیس با دختران رابطه داشت؟

-          معلومدار، پس تو چه توقع داشتی؟

-          چی نوع رابطه؟

-          یک زن و یک مرد در دنیای آزاد اینجا چگونه رابطه می داشته باشند؟

-          یک مرد... پس پکتیس پسر نبود؟

ترینا از شدت خنده نزدیک بود از چوکی بیفتد.  مردها به سوی آنها برگشتند و تمیم صدا زد:  اگر فکاهی نو است، برای ما هم بگویید.

ترینا که کاهو به گلویش پریده بود، با صدای بریده بریده گفت:  نو... نو... است... باز شب... برایت می گویم.

ترینا به سرفه شدیدی افتاد و بعد از اینکه با دستمال کاغذی اشک چشمانش را پاک کرد با سرزنش گفت:  جوانمرگ شوی دریا، مرا کشتی.  پس پسر باکره می خواستی؟   این خنده آورترین حرفی است که از زبان عروس خانمی شنیده ام!

دریا ندانست که کجای این گپ اینقدر خنده آور است.  با ناراحتی از ترینا پرسید:  مگر نه اینکه همه دامادها عروس باکره می خواهند؟  خوب پس چرا عروس ها نخواهند؟

-     مرحبا!  به این می گویند تساوی حقوق زن و مرد!  جانم در غرب از بس پسر باکره چون طبیعت دست نخورده کم یافت است، مسله را به طور سرچپهء آن حل کرده اند.  یعنی اینجا دیگر کسی دختر باکره نمی خواهد.  اما در شرق مسله همچنان یکطرفه مانده است.  در آنجا چون تعداد محدودی پسر موجود است، پس باید تعداد کثیری هم  دختر باشند.

نگاه مقیم با نگاه دریا گره خورد.  دریا لرزشی را بر سراپای خود احساس کرد.  پس از رفتن پکتیس بار اول است که دلش لرزیده است.  با حیرت به پشت سر خود دید.  مقیم نیز همانگونه که راه می رفت، روی خود را دورداده بود و بار دیگر با هم چشم به چشم شدند.  عجیب است.  روزی است مانند همهء روزها... آنها از برابر هم می گذشتند مانند همیشه... ولی نه، تفاوت دارد.  دریا به برج فروریخته و قدیمی که در پشت عمارت نوساخت انستیوت طب ابوعلی سینای بلخی هنوز برپا است، دید و با خود فکر کرد که شاید سایهء همین برج قدیمی و تاثیر مقناطیسی این ساحه بوده است که بالای نگاه های او و مقیم تاثیر دگرگونه گذاشته است!  مقیم محصل مودب، لایق، مغرور و گوشه گیری بود.  دریا تا مدت ها پس از آن روز نگاه های محجوب او را از دور و نزدیک، در کتابخانه و صحن فاکولته وایستگاه بس بر پشت پلک هایش احساس کرد.  ولی چون هیچگاه با نگاه خود به او اجازه صحبت را نداد، مقیم نیز حد فاصل را میان خود و او حفظ کرد.

اینک مقیم در کجا است؟  تا جایی که اطلاع داشت او در وطن ماند.  درس خواند، داکتر شد و هنوز به خدمت اجباری سربازی اعزام نشده بود که اوضاع دولت کمونیستی دگرگونه گشت.  از کجا که همین حالا نیز مقیم در وطن و در خدمت مردم خود نباشد.  آیا مقیم بر پکتیس برتری ندارد؟  آیا دریا نباید به نگاه های گرم او پاسخ ملاطفت آمیزی می داد؟

ترینا بر پشت دست دریا تپ تپ زد و پرسید:  جانم به فکر چه هستی؟

-          به فکر پسران دست نخورده و با آزرمی که می شناختم.

ترینا باز قهقهء خنده را سر داد.  مردها باز به سوی آنها برگشتند و با لبخندی سری تکان داده دوباره به صحبت خویش برگشتند.  ترینا با خوشدلی خود را به دریا نزدیک کرد و گفت:  تو جوانمرگ امروز نخواسته باعث خواهی شد که از خنده بمیرم.

آنگاه چشمکی زد و گفت:  پسرانی که می شناختی!  اطمینان داری که آنها را می شناختی؟

دریا سرخ شد و گفت:  منظورم شناختن آنطوری نیست.

-     معلومدار که منظورت آنطوری نیست، ورنه چگونه آنها دست نخورده باقی می ماندند!  خوب... خوب عصبانی نشو جانم.  منظورم این است که اگر آنها را درست می شناختی، آنگاه می فهمیدی که آنها دست خورده بوده اند.  گیرم اگر به ناچار دست دیگری به آنها نرسیده باشد، دست خودشان که به خودشان رسیده است.  اینطور طرفم نبین که گویی طفل هستی و منظورم را نمیدانی!  از کجا که آن پسران با خود معامله نکرده باشند!

دریا منزجر و عصبانی از چوکی اش برخاست و به آشپزخانه رفت.  ترینا او را تعقیب کرد و پرسید:  از من خفه شدی؟

دریا خشک و خلاصه گفت:  خفه نشدم ولی بدم می آید که کسی همهء مردم را از چشم خود ببیند.

ترینا مکثی کرد.  لبخند بر چهره اش خشکید و گفت:  اگر منظورت این است که من دختری پرورده شده در غرب هستم و دارای چشم پاره و دید گنده... اشتباه می کنی.  برای خاطرجمعی ات بگویم که من تا هنگام نامزدی دختری باکره بودم، ورنه تمیم آغا که مانند همه مردهای افغان اگر سرش به آسمان غرب بخورد، پایش در زمین شرق است، مرا نمی گرفت!  آنچه من گفتم نتیجه دید عینی من از زنده گی است.  برعلاوه ما هر دو که طب خوانده ایم و با جسم و روان آدم ها آشنایی بهتری داریم.  چشم خود را به روی حقایق بستن دردی را دوا نمی کند.  برعلاوه تو خودت عین اشتباه را نمی کنی و همهء مردم را از چشم خود نمی بینی؟  نی جانم!  دنیا چون دل تو ساده و پاک نیست.

دریا آزرده گی ترینا را درک کرد، ولی فرصتی برای دلجویی نیافت.  همبرگر و جواری آماده شده بود و هنگام صرف نان رسیده بود.  همه با هم در هوای آزاد نشستند و شروع به خوردن کردند.  ترینا برخلاف خوی خوش خود خاموش است.  تمیم دست خود را بالای شانهء او گذاشت و گفت:  خانم جان تا که تنها بودید، زمین از خنده می لرزید.  حال که ما بیچاره ها آمدیم، سرکه انداختی؟

پکتیس با نگاهی پرسش آمیز به چشمان دریا دید.  دریا چشم فرو انداخت.  نمی خواست به چشمان بیشرمی بنگرد که قبل از چشمان سیاه او به چشمان سبز و آبی دیگران خیره شده است.  اوه که چقدر از پکتیس نفرت دارد!  از پکتیسی که با عشق پرهوس خود او را از کوه ها جدا نموده است، از مردمانی آشنا جدا نموده است و او را به سرزمینی آورده است که مزهء همبرگرش به خاک بوی کباب سیخی نمی رسد، که به لیترها نوشیدنی های گازدار رنگارنگش لذت جرعهء آب را نمی بخشد، که همهء نعماتش به قدر لقمهء نان و پیاز و پیشانی باز نمی ارزد.

اطفال در دنیای خود اند.  آنها با لذت از همبرگر خود لقمه می گیرند و میان هم با خنده و شوخی انگلیسی حرف می زنند.  دریا هرچند با ناراحتی می شنود، ولی اینبار دخالتی نمی کند.  بالاخره پکتیس با لحن جدی به لمر گفت:  باز یادت رفت؟  اگر یکبار دیگر شنیدم انگلیسی حرف می زنی، امروز دیگر اجازه نخواهی داشت ویدوگیم کنی.

لمر اصلاح شد.  اما ثمر همچنان با شیرین زبانی با سوسن مشغول گپ زدن به انگلیسی است واو را به شیوهء خاله ترینا "سوزن" می نامد.  پکتیس دست نوازشی بر موهای او کشید و با ملایمت گفت:  ثمرجان، دختر کاکا تمیم چون تو افغان است.  دری را می داند.  با او به دری گپ بزن.

ثمر برای دقایقی خاموشانه به خوردن ادامه داد و همین که پروانهء زردی از بالای سر شان گذشت، با دهن پر دستش را دراز کرد و فریاد زد:  A buterfly!

سوسن و ثمر به دنبال پروانه دویدند.  بوتل ساس بادنجان رومی چپه شد و بالای بالاتنهء سفید آدم خان ریخت.  ترینا گفت:  اوه "آدام"  بکش... نشرم بالاتنه ات را بکش که زود آبکش کنم، ورنه رنگش می ماند.

تا آدم خان خواست بالاتنه اش را بکشد، آرنجش به مسکه دانی خورد و مسکه که از گرما نرم شده بود، بالای پطلون لمر افتاد.  پسرها خندیدند.  لمر رفت که لباس خود را تبدیل کند و بالاتنهء پاکی به آدم خان بدهد.

همین که آنها تنها ماندند، تمیم سری تکان داد و گفت:  چرا اینقدر بالای اولادها سختگیری می کنید؟  صد دفعه بگویید انگلیسی گپ نزن باز حرف خواهند زد!

پکتیس گفت:  ما صرف می خواهیم که آنها زبان مادری خود را از یاد نبرند.

تمیم شانه بالا انداخت و گفت:  زبان مادری گپ است!  زبان مادری زبان محیطی است که در آن زنده گی می کنی.  محیط مادر بزرگتر است، نیست؟

دریا و پکتیس خاموش ماندند.  تمیم به چشمان آن دو دید و ادامه داد:  تا جایی که من می دانم زبان مادری پکتیس پشتو است.  اما چون در کابل به دنیا آمده و بزرگ شده است، بنا زبان مادری خود را دری می داند.  درست است که پشتو کم و بیش می داند، اما زبانی که به آن تکلم می کند، دری است.  چون دری زبانی است که به آن فکر می کند.  همین پیشتر ثمر با وجود اخطار شما و با آنکه می خواست امر شما را اطاعت کند، تا پروانه از بالای سرش پرید بی اختیار به انگلیسی گفت یک پروانه!  حال به دری می گفت یا پشتو یا انگلیسی یا زبان دیگری، فرقی به حال پروانه و حقیقت پروازش از بالای سر ما نمی کرد، می کرد؟  او می خواست پروانه را به ما نشان بدهد و داد.  زبان وسیلهء مکالمه و تفاهم است نه  چیزی دیگر.

دریا پرسید:  پس می خواهید اولادها را همین گونه سرخود رها کنیم که اصلا زبان ما را نیاموزند؟

-     اگر وقت و حوصلهء آموختنش را به آنها داریم که چرا نیاموزیم؟  هر زبانی گنج است وزبان ما هم ارزش خود را دارد.  اما می خواستم بگویم که اطفال خود را باید درک کنیم و به آنها حق بدهیم  به همان زبانی که در محیط آن به سر می برند وبه آن فکر می کنند، با ما گپ بزنند.  ورنه ما زبان مشترک با فرزندان خویش نخواهیم داشت و آنها نخواهند توانست با ما رابطه قایم کنند.

ترینا علاوه کرد:  باز جای شکر است که فرزندان ما به زبانی می اندیشند که زبان دنیای امروز است.  هر زبان زمانی دارد.  زبان پارسی زمانی معتبر بود، زبان عربی و لاتین و یونانی و فرانسوی هم... اما اکنون زمان زمان زبان انگلیسی است.

پکتیس آهی کشید و گفت:  ما نسل تلف شده یی هستیم و از هر لحاظ قربانی شده ایم.  تنها همین مسلهء زبان را اگر ببینیم... طوری که تمیم گفت زبان مادری من پشتو است، ولی در محیط کابل بار آمده ام و دری زبان اول من شده است.  در مکتب استقلال فرانسوی خواندم و در انستیوت طب بنا بر جبر سیاست روز لسان خارجی ما روسی بود.  در زمان مهاجرت به پاکستان با اردو معرفی شدم و در کانادا انگلیسی آموختم.  بگذریم از توقف چند ماهه ام در جرمنی و کشتی گرفتنم با زبان آلمانی.  خلاصه هم از خرما مانده ام و هم از ثواب.  حتی همین زبان دری را که زبان حاکم بر اندیشه ام است، درست یاد ندارم.  از مکالمهء روزمره که بگذریم از بحر ادبیات دری چند جرعه نوشیده ایم؟  مولانا و بیدل را چقدر می دانیم؟  انگلیسی را خو بگذار که نه تنها در آن همیشه لهجه خواهیم داشت بلکه زور پیل می خواهد شکسپیر را خواندن و دانستن.

تمیم صدای خود را غور کرد و گفت:  "بودن و نبودن، سوال این است!"

ترینا زهرخندی زد و با کنایه گفت:  کینه "می ورزیم، پس هستیم!"

دریا اشتها ندارد.  مدت ها می شود که هر نوع غذا برای او مزهء کاه را می دهد.  همبرگر خود را ناخورده بر بشقاب کاغذی گذاشت و با تلخی گفت:  در قربانی شدن و در کینه ورزیدن ما جای شکی نیست، لیک این هم چون روز روشن است که ما بسیار زود خود را می بازیم و از ارزش های که داریم خالی می شویم.  هنوز ما دو نسل مهاجر بیشتر نداریم و برای اینکه گویا زبان مشترک با فرزندان خویش را از دست ندهیم، لسان های مادری خود را قربان لسان انگلیسی می کنیم.  به چینایی ها ببینید که پس از فرانسوی ها و انگلیس ها از جملهء اولین مهاجرین در کانادا هستند و تا امروز زبان و رسم الخط خود را حفظ کرده اند و از کسی پس هم نمانده اند.  هندی ها را ببینید که هر چند وطنی مشخص ندارند اما به هر جای دنیا که می روند، لباس، مذهب، لسان و فرهنگ خویش را با خود می برند و در حقیقت همهء دنیا را وطن خود می سازند.  ما افغان ها برای سهل انگاری و تنبلی خویش همیشه بهانه های منطقی داریم.  چون سخنان شما  تمیم جان که همه اش منطقی است!

سکوت شد.  همه حیران ماندند چه بگویند.  گاهی رخ نداده بود که  دریا چنین جدی و خشک رفتار کند.  دریا به بهانهء شستن لباس پسران از دور میز برخاست و به تهکوی، جایی که رختشوی خانه قرار داشت، رفت.

درآنجا بی حوصله بالاتنهء آدم خان و پطلون لمر را اول لکه گیری کرد و آنگاه آنها را با چند تکه لباس دیگر میان ماشین لباس شویی انداخت و بالای شان پودر ریخت.  دانه های پودر چون دانه های برف بر لباس های مرطوب فرو می ریخت و آب می شد.  دریا به پاغنده های برف که آرام آرام از آسمان فرو می ریخت و به نرمی پر کبوتر و گلبرگ های نسترن بر شاخچه های درختان، طناب کالا و زمین مرطوب می نشست و آب می شد، دید.  کتابش را بست.  از پتهء صندلی برخاست و از پنجره به بیرون نگریست.  خدیجه رختشوی شان زیر چتر شاخه های خشکیدهء تاک بر دو پا نشسته است و کالا می شوید.  دود آتش سماوار با تف آب داغ و نفس های خستهء خدیجه به شکل غبار سفیدی در هوا نقش می بندد.  دریا از همان دور می تواند دست های برهنه و تا آرنج بر زدهء خدیجه را ببیند که سرخ می زند.  از سرما است یا از داغی آب؟  دست های سرخ میان کف سفید خستگی ناپذیر چنگ می زند و لباس ها را مشت و مال می کند.  دریا دردی را بر مهره های کمر خود احساس کرد.  بالای دو پای بر زمین نشست و پشتش را بر صندلی گرم فشرد.

-          گاهی با دست لباس شسته ای؟

ترینا بر چوکات دروازه تکیه داده است.  دریا پشتش را از ماشین لباس شویی جدا کرد، برپا ایستاد و گفت:  تنها چپن سفیدم را باید خودم می شستم.  مادرم خوش نداشت که آن را میان لباس های چرک بگذارم.  می گفت که با خود هزار مرض را از شفاخانه به خانه نیاورم.

-          پس خوشبخت و نازپرورده بودی.

ترینا نگاهی به دستان پاکیزه و ناخن های دراز سرخرنگ خود کرد و ادامه داد:  من هربار که کالاشویی یادم می آید، ترسم می گیرد.  هر جمعه چهار تغاره پهلوی همدیگر چیده می شد و آنگاه من و دو خواهرم باید لباس خانوادهء هشت نفره را کف می زدیم و مادرم خودش آنها را آبکش می کرد.  باز من چانس بهتری داشتم که خوردترین دختر بودم و کف نمودن بار دوم کالا کار من بود که وظیفه یی است، سبکتر و پاکتر.  واه به حال دو خواهر بزرگترم که کمرشان می شکست.

ماشین لباس شویی  به طور اتومات خاموش شد.  دریا لباس ها را از آن کشید و به ماشین لباس خشک کن ریخت.  لباس های رنگارنگ را می شد از پنجرهء گرد ماشین دید که یکی بالای دیگر می چرخید.  دریا برگ های رنگین خزانی را دید که با باد بر دورادورش می رقصد.  هوا بوی عید می دهد، بوی کلچه و روت.  عطر قیماق چای و نان تندوری.  عطر حلوا و هیل.  با خواهران و برادرانش میان دولک های چوبی در هوا تاب می خورد.  جرنگ جرنگ سکه های عیدی میان جیب های شان، شرنگ شرنگ چوری های شیشه یی بر بند دست های شان و تنگ تنگ زنگولهء اسپک های چوبی زیر پای شان درهم می آمیزد.  بر اسپک های چوبی رنگارنگ یکی پس دیگری می چرخند.  زمین و آسمان تبدیل به لکه های رنگ شده است.  مزهء خاک و باد و خنده تمام دهنش را پر می کند.  مزهء حلوای سوانک زبانش را می سوزد.  گوش هایش اشپلاق می زند.  سرش می چرخد.  رنگ های شاد بر دورادورش می چرخد...

-          ایستاده شو... خوب هستی؟

ترینا دست هایش را بر شانه های دریا ماند و با نگرانی به چشمانش خیره شد:  تو حالت خوب نیست.  چشمانت سفیدی آورده بود.  سرت می چرخید؟

دریا سرش را بر شانه های نرم او گذاشت و به گریه افتید.  با تلخی ناله کرد:  دق آورده ام.  دنبال بوی مادرم دق آورده ام.  دنبال شانه های پدرم.  پشت خانه گک ما دلم یک ذره شده است.

چشمان ترینا از اشک برق زد و با بغض گفت:  من هم دنبال خانواده ام دق شده ام.  هر کدام ما به چهارسوی دنیا پراگنده شده ایم.  خواهر بزرگم هنوز در کابل است.  شاید همین حالا نیز با دخترانش لباس بشوید.  آخرین عکسش را که دیدم عین چهرهء مادرم شده است.  ده سال زودتر از آنچه که باید پیر گشته است.  چه دختر سرشاری بود.  همانگونه که چرکاب لباس ها را میان دستان نیرومندش می فشرد، فکاهی های می گفت که روده های ما را از خنده به تو و پیچ می آورد.  یاد آن روزها بخیر، با همه مشقت چه خوشی های ساده دلانه و شفقتی داشتیم... پس از کار تماشای لباس های شسته شده بر طناب که با باد می رقصید، چقدر خوشایند بود.  نوشیدن چای بر فرشی که برادرم بر صفه هموارمی کرد، چقدر کیف می کرد.  برادرک خوردم دلسوز ما بود.  برای ما در روزهای کالاشویی چای تیرهء هیل دار دم می کرد و از حلیم فروشی سر کوچه حلیم داغ می آورد.  گرمای آفتاب چقدر خواب آور بود...

دریا به خط ابری سفید و راست در آسمان آبی و پاک می اندیشید.  به خطی که شاید دنبالهء دود جتی در فضا بود و روزی او را به یاد طناب کالا انداخت.  به یاد روجایی های سفید در دست باد، حباب های کف صابون و خنده های شاد... به یاد پرنده ها و گل های قاصد وگلبرگ های نسترن... به یاد خط های تباشیر و خیززدن ها و سنگ انداختن ها به خانهء آفتاب... به یاد مادر و خوردی و خواب.

بیدار شده است.  اینک بیدار شده است.  در آغوش دختری هم بیگانه هم آشنا.  در آغوش هموطنی به فرسخ ها دور از وطن.  بازی به پایان رسیده است و آنها بزرگ شده اند.  مادر بر خط های تباشیر آب ریخته است و خط ابر را باد برده است.  بازی به پایان رسیده است و آنها بیدار شده اند.

 

 

14

 

دریا در برابر آیینه ایستاد.

خودش نیست.  تصویر جوانی اش است.  چپن سفید داکتری برتنش است و چوتی های درازش بر شانه هایش افتیده اند.  چقدر لاغر است.  چقدر جوان...

شگفتزده به خودش دید.  قلبش می تپید.  باور داشت که اینبار خواب نیست.  همه جا زنده و حقیقی می درخشید.  به جای خواب شوهرش نگاه کرد، خالی است.  پکتیس چون همیشه صبح وقت برخاسته و به وظیفه اش رفته است.  خواست به اتاق فرزندانش برود و از بودن لمر و ثمر اطمینان یابد، اما توانش را در خود ندید.  ترسید،  ترسید قدمی بردارد و تصویرش در آیینه بشکند.   سوی پنجره دید و زانوانش لرزید.  بتهء گل نسترن در گلدان کنار پنجره شگفته است.  شاخه های نازکش بالا رفته اند و چوکات پنجره را با گلبرگ های نازک و سفید خود چون تور عروسی پوشانیده اند.  اوه گلدان گل هدیهء پدرش زنده است... به آیینه نگریست.  تصویرش می گریست.  با حیرت به صورتش دست کشید.  صورتش خشک بود.  با انگشتانی مرتعش دست سوی تصویرش در آیینه برد و خواست بر چشمانش دست بکشد.  نوک انگشتش میان آیینه چون برکهء آب فرو رفت و از حرکت آب حلقه حلقه بر صورت آیینه چین افتاد.  تصویرش مغشوش شد و تصویر گل های سفید نسترن تمام سطح آب را پر کرد.  با عجله دستش را پس کشید.  آیینه جرق جرق زیر انگشتانش درز برداشت.  با چشمان حیرتزده به نوک انگشتانش دید.  خون نشده است ولی تر است.  اشک از درزهای آیینه جاری گشت و بر صورت آیینه خط انداخت.  خط ها ترق ترق راه  گشود.  آب از آیینه فرو ریخت.  دریا وحشتزده گامی به عقب برداشت.  بناگاه آیینه با غرشی فرو شکست.  موج آب با آبشار نسترن به سویش پرید و او را در آغوش کشید.

او و تصویرش یکی شدند.  نمی داند او کدام است و تصویرش کدام.  موج های آب او و تصویرش را با هم درهم آمیخته است و او را با شیشه پاره ها و گلبرگ های نسترن به ناکجا می برد.  سر در گم در میان امواج عطرآلود خاطره ها می چرخد و دیگر نمی داند در کدام سوی آیینه ایستاده است.

 

 

 

پروین پژواک- کانادا

30 جون 2004- 13 سرطان 1383

 

 

رمان             صفحهء نخست / پروين پژواك             بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com, October 2007