4

ماه از پس پرده در قاب پنجره می درخشد.

دریا پسرش لمر را شیر می دهد.  چند بار به دلش گذشت که برخیزد و پرده را به یکسو زند تا ماه را بی پرده ببیند.  اما هر بار تنبلی اش گرفت برخیزد و عاقبت با وحشت متوجه شد که برایش تفاوتی ندارد ماه را ببیند یا نبیند!

اوه مهتاب... مهتابی که همواره برای او زبان داشت و پیام آور دل عاشقان بود، کنون پاره سنگی بی معنا بیش نیست!  دل شاعرش چه شد؟  تصورات کودکانه اش کجا رفت؟

لمر را در آغوش فشرد.  آهسته برخاست و پرده را به یکسو کشید.  هر چند در ماه خیره شد، نشانه ای از آن ماه سابق نیافت.  نه این ماه آن ماه نبود!

هر قدر خواست به خود بقبولاند که زمین دارای یک ماه است، باورش نشد.  گویی وطنش مهتابی دیگر، آفتابی دیگر، آسمانی دیگر داشت.  تنها زبان انسان ها نی، زبان طبیعت نیز متفاوت است.  متوجه شد تا مسافر شده است، گل های را دیده است، درخت ها و پرنده ها را نیز به تماشا نشسته است.  ولی عطر هیچ گلی به دلش راه نیافته، صدای هیچ پرنده یی به نشاطش نیاورده و هیچ درختی به حیرتش نکشانیده است.  شکل ها و رنگ گاه همان است، اما زبان ندارد و یا با زبانی غیر از زبان شعر سخن می گوید.  مگر برای انسان شاخه یی گل که محبوبش برایش هدیه می کند با سایر شاخه گل های باغ مساویست و آیا با زبانی غیر از آنچه که زبان باغ است، با دلش سخن نمی گوید؟

احساس کرد که اگر برای او دو کوه را نشان دهند، می تواند بگوید کدامیک کوه آشنا و کدامیک کوه بیگانه است.  کوه های وطنش هزاران زبان دارد.  از خون و داغ و لاله ها، از صبر و سربلندی و استقامت صدها نشان دارد...

احساس کرد آنچه او را در مهاجرت بیشتر می آزارد، ناآشنایی با زبان آدم ها نیست.  بیگانگی با طبیعت است که روحش را می فشارد!

نجوا گونه صدا کرد:  ماه، ماه، ماهء کابل جان...

ناگهان ماه نزدیک آمد و در نور خود غرقش کرد.  گویی مهتاب خود را با عطر گلاب شسته است که صورت نقره یی اش با گونه های گلابی می درخشد و نورش عطری مستی آور دارد.  آسمان آبی تاریک است و اما به دورادور صورت ماه چادری نیلی رنگ که بر آن چند ستارهء کمرنگ آیینه دوزی شده است، می تابد.  قطرات آب بر سبزه ها نور مهتاب را بوسه زنان انعکاس می دهد.  با پای های برهنه میان سبزه های خنک چمن خانهء شان ایستاده است.  عطر گل های نازبو و شبو با عطر گل نسترن و بتهء گلاب اصیل درهم آمیخته، حویلی کوچک آنها را باغ می سازد.  در نور ماه به کی می اندیشد؟  هنوز پکتیس را نمی شناسد و اما دلش عاشقانه می تپد.  چشمانش ستاره ستاره شد.  در تاریکی شب به دورها آنجا که چراغ های مرکز شهر می درخشید، از جمله چراغ های شفاخانه ایکه پکتیس در آن کار می کند، خیره ماند و قلبش چون خوشهء گندم میان دو سنگ آرد گردید.  با خود اندیشید:  اگر می ماندم به او که می رفت چه پاسخ می دادم؟  چون آمدم، آنانی را که ماندند چگونه وداع گفتم؟  چه دل کلانی داشت خانهء مشترک ما که می شد در آن سلام را با لبخند، بی تشویش خداحافظ پاسخ گفت.   دل بس کلان داشت خانهء ما.  دل بس تنگ دارد دنیا!

لمر که به خواب رفته است، مکیدن شیر را بس کرد.  دریا با محبت به صورت شیرین پسرکش خیره شد و با خود گفت:  می دانستم که باید می آمدم.  همین که کودکم را شیر می دهم، می دانم که باید می آمدم و نمی گذاشتم تا جنگ بهار این نوگل خندان را خزان کند.  با اینهمه... خدایا!  گذشته و آینده چنان در وجودم گره خورده اند که وداع با گذشته، سلام به آینده را تاریک می سازد.  چرا نتوانستم در خانهء خود بمانم تا در آیینهء صورت خودم، مادرم، پدرم و کودکم لذت دیدار هر سه زمان را دریابم؟  اگر روزی لمر نیز مرا بگذارد و برود...

خلای جانسوز تنهایی بار دیگر وجود تبدارش را لرزاند.

 

 

 

5

 

در برابر آیینه ایستاد.  دیدار پکتیس او را دگرگون کرده است.  پکتیس برای چی برگشته است؟  به چشمان خود خیره شد و زمزمه کرد:  بگو دوستش داری.

چشمانش همچنان با نگاهی سخت به او خیره ماند.  سوی پنجره چرخید و با هیجان دوباره سوی تصویر خود برگشت و گفت:  ببین ابرها از کناره های آسمان سوی هم می آیند، تا در آغوش هم فرو روند.  موج های دریا به دنبال همدیگر می شتابند و گلها با وزش نسیم همدیگر را می بوسند.  تو چرا خاموش ایستاده ای؟  بگو برایش بگو دوستش داری. 

چشمانش سرسخت جواب داد:  نه!  نه!

دریا با دلسوزی به خود خیره شد و خواهرانه گفت:  این غرور ترا خواهد کشت.  بگو دوستش داری.

چشمانش سرزنش آمیز سخن گفت:  نه!  این اعتراف مرا خواهد کشت.  بگذار او نخست بگوید.

-          و اگر این انتظار طولانی شد؟

-          من صبور خواهم ماند.

-          و اگر نگفت؟

-          آنگاه خوشحال خواهم ماند که منهم او را نگفته ام.

دریا پیش رفت.  به چشمان خود از نزدیک نزدیک خیره شد و با تضرع گفت:  این خوشحالی ترا خواهد کشت.  ببین پرنده یی از قلب تو بیرون پرید.  نسیم از میان گیسوانت گذشت.  گلی عطر خود را به تو هدیه داد و پژمرد.  همه چیز در گذر است.  بگو برایش بگو دوستش داری.

-          نه... نه...

چشمانش بسته گشت.  دریا در پیش آیینه خم شد.  پشت به آیینه بر زمین نشست و سرش را با خستگی برزانوانش گذاشت.

جور نیامد.  با خودش جور نیامد.  پکتیس دوباره می رود؟  برود که چی!  به روی دل خود پای می گذارد، بگذارد که چی!  او که نمی تواند به روی چشمان خود پا بگذارد.  او که نمی تواند کاری کند که خودش به چشمان خود دیده نتواند.  نه از چشمان خود نمی خواست بیفتد، از آسمان خود نمی خواست بیفتد.

 

 

 

6

 

دریا نمی خواست آمدن بهار را باور کند اما صبحی همین که خواست از دروازهء خانه بیرون رود، نسیمی گرم با چند گلبرگ شگوفه به پیشوازش آمد و صدای جیک جیک ضعیف چوچه های گنجشک از لولهء بخاری متروک بالای بام، دلش را لرزاند.  خوشی و اندوه توام با هم چون دو ابر سفید و سیاه در آسمان وجودش بهم خورد و از الماسک شان وجودش مشتعل گشت.  رعد این یکی شادی کنان در گوشش خواند:  بهار آمده است.

و آن دیگری اندوهگین نالید:  او در این بهار با تو نیست!

ماه ها می شود که پکتیس واپس رفته است.  زمستان با تمام سردی و ایام با تمام بی رحمی اش بر او تنها گذشته است.  اینک هر چه روزها نور و گرمای بیشتر می یابد، دل  دریا بیشتر افسرده می شود و با یقین آمیخته با حیرت در می یابد که اگر از زیباترین صورت، از زیباترین صورتی که خدا آفریده، چشمانش را بدزدند... چون این بهار زیبا می گردد که در آن جای کسی را همچون چشم بهار خالی می یابد!

دریا احساس می کند بر دلش گل های بی شمار شگفته اند.  فصل بهار بر دل او نیز کوچیده است:  اوه خدایا!  خدا جان!  من هم کسی را دوست دارم.  دیوانه وار دوست دارم!  آیا این معجزه راست است؟

این سوال در ذهنش می جوشد و او در پاسخ تنها تبسم می کند.  اینک جرات روبرو شدن با آیینه را دارد.  می تواند به چشمان خود راست ببیند و به خود بگوید:  می دانم که او را می خواهی!

دریا خود را نیکبخت و خوشدل می یابد.  هر چند پس از برگشت و بازگشت کوتاه و مخفیانهء پکتیس دیگر از او نه نامه یی است و نه اثری، اما دریا به باز آمدن او باور دارد.  فکر می کند که او و پکتیس شبیهء ساحل و بحر هستند.  سکون و آرامش او، تپش و بی قراری پکتیس هر دو گویای جستجوی حقیقت اند.  هر چند این تفاوت آن ها را از هم جدا می سازد اما او چون ساحل همواره در انتظار خواهد ماند و پکتیس چون امواج بحر هر چند دور برود، باز به سوی او برخواهد گشت!  این باور او چنان پاک، عمیق و نیرودهنده است که به رویای کودکان می ماند.  دریا روز چند بار به دست باد و آب و نور مهتاب به او پیام می فرستاد و می گفت:  پکتیس اگر تو نیایی... من باور نخواهم کرد و اگر باور کنم، دیوانه خواهم شد.

باری به او گفتند که  پکتیس آمده است.  به او گفتند که او در باغ سبز پوهنتون پنهان شده و به انتظار او است.  دریا به سوی باغ شتافت.  برف می بارید.  برف سنگین راه او را بند می کرد و دریا می شتافت، می شتافت و با خود می اندیشید:  چه شد که باغ سبز چنین سپید گشت؟

پکتیس را نیافت.  به هر سو می شتافت، آشنایی برایش می گفت که تا همین چند دقیقه پیش او همینجا بود و نام ترا بر زبان داشت.  دریا می شتافت و می شتافت.  ناگهان پکتیس را دید که خسته و ناامید از انتظار بسیار دوباره می خواهد برود.  دریا فریاد زد و او نشنید.  دریا دوید و فاصله ها کم نشد.  دریا گریه کرد و او ندید.  دریا دوید و او... دریا فریاد زد و او... دریا گریه کرد و او...

غرق اشک و عرق از خواب بیدار شد.  نفسک می زد.  گویی به راستی ساعت ها دویده باشد.  سراپا می لرزید.  بر بستر خواب خود نشست.  چه خوابی عجیب!  مگر می توان در خواب رنج راستین را چون نیش کارد بر جگر خود احساس کرد؟  هنوز هم پکتیس را می دید که در میان غباری از برف دور می شد.  چقدر همه جا سرد و یخزده بود.  حتی صدا را یخ می زد.  ورنه چه دلیلی داشت که  پکتیس صدای او را نمی شنید؟

چقدر آن سکوت یخزده فرق داشت با این سکوتی که در آن کوچکترین صداها را می شود شنید.  چه سکوتی!  برف همچون پرنده یی بزرگ زمین را مانند تخم خود زیر سینهء سفیدش خوابانده است.  ناجوهای سبز و قدیمی زیر بار برف سنگین خمیده اند.  هوا پاک است و با نفس های شاد جوانان شکل غباری سفید را می گیرد.  استاد اناتومی نیامده است و تعدادی از محصلین از عمارت کهنه و سرد طب کهنه به هوای آزاد و باغ پوهنتون که حتی در زمستان هم زیبایی جادوکننده دارد، پناه برده اند.  برف زیر گام های جوانان غژغژ کنان فشرده می شود و گاه قرچ قرچ شکستن شاخچه های درختان از بار آسمان به گوش می رسد.  دریا شاد است و از تهء دل قاه قاه می خندد.  دلش شیطنت می خواهد.  ناگهان خیز برداشت، شاخه ای از درخت ناجو را کشید و خود دوید.  شاخه به نوسان آمد و برفش بر سر کسانی که در پشت سر او روان بودند، ریخت.  پکتیس در آن میان است.  دریا خندید و خود را به پشت بالای برف ها انداخت.  برف چه نرم و خوشایند است.  دوستش سیما از دستش گرفت و او را در برخاستن کمک کرد.  چون قدری پیش رفتند و به کوره راه نوی پیچیدند، دریا متوجه شد کتابی را که بر دست داشت، ندارد.  راه رفته را برگشت.  پکتیس را دید که بر قالب تن او که بر برف ها باقی مانده بود، دراز کشیده است.  سرش را در جای سر او گذاشته و دست هایش را به دو سو جای دست های او دراز کرد، پای هایش را نیز در جای پای او مانده و به بالا به آسمان می نگرد.  چقدر این حالت او معصومانه و عاشقانه بود.  دریا باید از راهی که آمده است، بی صدا پس می رفت.  اما امروز روزی است که دل دریا بیشتر شوخی می خواهد.  پس دست هایش را بر کمر گرفت، پیش رفت و پرسید:  مگر جای قحط است داکتر صاحب؟

پکتیس که صورتش از سرما یا حیا گلگونی دلپذیری یافته است، غافلگیر شد، اما خود را نباخت.  با خونسردی به سراپای دریا دید و گفت:  چرا مگر این جای شما است؟

-          نی ولی قالب بدن من است.

-          اوه من می گفتم که چرا برای من تنگ است.  آخر من از شما قد بلندتر هستم، نیستم؟

دریا با عصبانیت گفت:  چاقتر هم هستید!

پکتیس خندید و گفت:  اما عجب قالبی گرم است!  دلم می خواهد برای همیشه همینجا... باقی بمانم تا برف  ها ببارند و مرا...

دریا با عجله کتابش را از روی برف ها برداشت و گفت:  خوب است همینجا بمانید و آب شوید!

چون چند قدمی برداشت، پکتیس از دنبالش صدا زد:  دریا لطفا کمکم کن.

دریا ندانست به اینکه پکتیس او را به فعل مفرد صدا زده است، چه عکس العملی نشان بدهد.  در دل خنده اش گرفت، اما پیشانی خود را ترش کرد.  با اینهمه پکتیس با چنان حالت جدی و بدون شوخی دست خود را سویش دراز کرده است که  دریا نمی تواند تقاضایش را رد کند.  خودش هم خوب می داند که می خواهد جای آن دو قالب بر برف سالم باقی بماند.  دستش را در آستین پوستینچه اش فرو برد و تنها لبهء آستینش را سوی پکتیس دراز کرد.  پکتیس از آن محکم گرفت و تا خواست برخیزد، دریا تعادل خود را از دست داد و نزدیک بود، بالای او بغلتد.  برای چند لحظه دو چشم هراسان به دو چشم شوخ خیره ماند... گویی لحظات و حرکات را چون صحنه های فلم آهسته کرده باشند، دریا دو چشم خندان پکتیس را می دید که در برابرش چون آفتاب می درخشد.  نزدیک، نزدیک، بزرگ، بزرگ، داغ، داغ و سیاه، سیاه شده می رود و او را چون کریستل برفی در خود آب می کند.  دریا مژه زد.  لحظات و حرکات سرعت طبیعی خود را باز یافت.  پکتیس به خیریت از زمین برخاست و برف ها را از خود تکاند.  دریا احساس کرد که قالبش از بهار تهی گشت. 

آری قالبش از بهار تهی شده است، ورنه چرا در شبی چنین گرم و بهاری خواب باغ های یخزده را می بیند؟  سرمایی که حتی صدا را یخ می زند.

بر برف نام او را نوشت و پهلوی آن نام خودش را... اوه من چه می خواهم؟  برف را خط خط کرد.  اوه من چه کردم؟  باز بر برف دست نخورده نام او را نوشت و باز نام خود را.  باز برف را خط خط کرد.  باز...

برف های چمنزار نام او را آموخت.  برف های چمنزار از نام او خط خط شد و برهم خورد.  سرگردان برف ها را میان انگشتان یخزده اش می فشرد، می فشرد و نمی دانست که دل آتش گرفته اش چه می خواهد!

بر بالشت خواب خود چنگ زد.  چرا اینقدر بر خود سخت گرفت؟  مگر دانستن خواهش دل اینقدر مشکل است؟  همین دیروز بود که بوتل سیروم از دستش افتید و شکست.  شیشه ها چه بلند صدا داد.  استاد با چشمان ملامت بار به او خیره گشت.  دست هایش را بهم فشرد تا لرزش انگشتانش او را رسوا نسازد.  چرا شکست شیشه صدا دارد ولی شکست دل بی صدا است؟  تنها قطره های اشک در تاریکی فرود می آید و ستاره ها خموشانه می درخشد...

دریا برخاست و از پنجرهء تاریک به بیرون دید.  آسمان ابری بی ستاره بود.  نالید:  تو رفتی و دل مرا مسافر کردی.  آیا تو هم غمگینی که دل من چنین به رنج است؟

ای یار رفتی رفتی و باور داشتم که می آیی.  آمدی و خواستی دوباره بروی.  باوری ندارم به آمدنت و از اینرو باز نمی گردی.  اما اگر برگردی... شاید باور گمشده ام را باز یابم.

 

 

7

 

از پس خواب های تیره ام چون رویای تو پدیدار می گردد، مرا بیاد طلوع خورشید از پس کوه های وطنم می اندازد.

نامهء پکتیس است.  پستهء کانادا را دارد.  پکتیس با خط نستعلیق تنها همین دو سطر را نوشته است.

دریا این دو سطر را به تکرار خواند.  به آفتاب سرخرنگ که در پس کوه های پغمان غروب می کرد، دید و لبخندی محزون بر لبانش نشست.

شب است و همه خوابیده اند.  دریا با آهستگی سر صندوق چوبی خود را باز کرد.  بوی خوش چوب صندل از قوطی گک شبکه کاری که میان آن اشعار حافظ را نگه می داشت، برخاست.  دریا قوطی را باز کرد.  بر نام حافظ بوسه یی گذاشت و سر قوطی را دوباره بست.  نه برای خواندن غزل و گرفتن فال نیامده است.  کتابچهء خاطرات دوستان دوران مکتبش را با چند گل گلابی که میان شان خشکیده است، با احتیاط به یکسو گذاشت.  البوم خانواده گی را هم باز نکرد.  بقچهء خامک دوزی را که در آن قنداق و لباس های شیرخواره گی لمر و ثمر را نگه می دارد، با نوازش به کناری گذاشت.  در زیر زیر صندوق دوسیه یی بود که در میانش اشعار و رسم های دوران نوجوانی خود را پنهان کرده است.  در جیب دوسیه مویک های رسامی را با چند تیوپ رنگ خشکیده گذاشته است.  دریا با قلبی تپنده دوسیه را باز کرد و کاغذهای آشنا را یکی پس دیگری با نیمه اشک و نیمه لبخند دید.  بیشتر از نوشته ها و رسم ها نام های را که برای اشعار ساده و تابلوهای نیمه کارهء خود برگزیده بود، جالب است:  دختر باران، غروب بنفش، غزل شگوفه، آزادی سیاه... و تابلوی سپید.  تابلوی سپید کاغذی سفید است با چوکات سیاه و تصویر چند مویک رسامی و قوطی رنگ در کنار چوکات.  رعشه یی آشنا سراپای دریا را پیمود.  باز خیال پکتیس در برابرش آمد.  پس از سفر اول پکتیس است یا سفر دومش... شاید هم سفر سومش؟  مگر نه اینکه پکتیس همواره چون باد هوا مهاجر است؟  شب سرد است.  لرزان کنار بخاری آتشی نشست.  مویک های رسامی را میان انگشتان سردش فشرد و اندوهگین به تابلوی سپید خود خیره شد.  پکتیس آرام و بی صدا آمد و در برابرش نشست.

شعله های آتش بخاری یکباره فروزان گشت و در تنش به رقص پرداخت.  به او دید و رنگ ها را دیوانه وار یکی روی دیگر ریخت.  پکتیس لبخند زد و تابلو شگفت انگیز شد.  نخست امواج رنگین کمان بود، سپس باران نور، آنگاه باغ رنگ، اینک گلبرگ های گل و خال های بال پروانه... عجب!  آیینهء دریا با تصویر ماهی های سرخ... نه درختی در باد با سیب های زرد... نه بحری خروشنده با دلفین های آبی... نه علفزاری سبز با اسپ های وحشی... نه دشت آسمان با راه شیری... نه محبوبش است با موهای پریشان در مسیر باد، با شانه های گندمی زیر باران، با دستی لبریز از شگوفه و ستاره... که سوی او دراز کرده است.

دریا دست پکتیس را گرفت و از میان شعله های آتش گذشت.  پیله اش را همراه با پروانه درید و تا رنگین کمان پرید.  میان موج های آب شیرجه رفت و با دلفین ها رقصید.  با پیراهنی آبی بر راه شیری پای گذاشت و محبوبش او را بوسید.  با ماهی میان سینه اش لرزید.  با گلبرگ های سپید گل دستش تکید و پرپر به نرمی بلورهای برف و گلبرگ های نسترن بر یال اسپ های وحشی فرود آمد تا به دوردست های علفزار ناشناخته بتازد...

دریا گرمی شعله های آتش را بر جبین عرق گرفته اش احساس کرد.  چشمان خیره مانده اش با رنگ های تابلو رنگ به رنگ شد.  به خواب رفت یا بیخود گشت، اما چون به خود آمد، آتش بخاری را خاموش یافت.  قوغ های آتشین خاکستری فولادین بود.  او رفته بود و شاهکاری که آفریده بود... سپید بود!

دریا قطره های داغ اشک را از گونه هایش سترد و با دلی پر حسرت به تابلو خیره ماند.  چرا تابلو سفید شد؟  او که با پکتیس رفت، او که خوابش به بیداری پیوست، پس سوز حسرتی عمیق چرا تا هنوز هم خواب هایش را آشفته می کند؟  عشق او را بیچاره ساخته است.  اگر این عشق به موجودی خیالی می بود، او را واقعیت می بخشید.  اگر این عشق به انسانی می بود که دور از او، برای نزدیکی اش می کوشید.  ولی او عاشق شوهرش است.  دوای درد عشق در در هجران وصال دانسته اند، ولی نگفته اند که دوای این درد ابدی در وصل چیست؟

دریا خواست بر تابلو رسمی بکشد تا مگر احساس آرامش کند، اما چنین توانی را در انگشتان خود نیافت و احساس کرد که استعدادش چون رنگ های میان تیوپ ها خشکیده اند.  آشفته حال البوم خانواده گی را باز کرد و قطعه عکسی از محفل عروسی خود و پکتیس را بیرون آورد و بالای تابلوی سفید گذاشت.  چوکات سیاه تابلو بزرگتر از عکس است اما مهم نیست.  همین که تابلو سفید نباشد، غنیمت است.  دریا دوسیه را بست.  فیتهء آبی را که رنگ خاکی گرفته است، به دورش پیچید و گنجینه اش را منظم دوباره در زیر زیر صندوق چوبی گذاشت.

چون به اتاق خوابش برگشت، بیصدا در کنار پکتیس دراز کشید تا او را از خواب بیدار نکند.  در سکوت شب لحظاتی به تنفس آرام محبوبش گوش فرا داد.  در تاریکی دستش را بالا آورد.  به حلقهء ازدواج در انگشتش خیره شد و با آرامش لبخند زد.

 

 

 

8

 

باران می بارد.  قطرات پیهم باران چون شگفتن مرموز هزاران شگوفهء نسترن بر پنجرهء اتاقش عطر می پاشد.  اتاق کوچکش لبریز صدای باران و تپش های بی قرار قلبش است.  چسان می لرزد.  گمان می کند حالا سقف اتاق کوچکش درز خواهد برداشت و باران با هزاران گلبرگ نسترن او را خواهد شست...

همین که روشنایی شیری رنگ سحر صورت پریده رنگ خود را از پس پنجره نشان داد، دریا از خواب چشم گشود.  چون هر صبح برخاست و از پنجره به بیرون دید.  آغوش گشودهء کوه های وطنش سویش لبخند زد.  به قله های بلند آبی رنگ دید و با خود اندیشید:  ما افغان ها شاید روح آزاده و بلند خویش را مدیون همین قله ها هستیم!؟

دلش گرم شد.  سر در گریبان فرو برد و برای لحظاتی چشمان خود را بست.  آری سال ها می شود که مرگ با انفجارهای پیهم پنجره های زنده گی را به روی ملتش می بندد، ولی روح آزاده، صبور و امیدوار ملتش به آرامش نسیم پنجره ها را می گشاید، به نهال ها آب می دهد و از سایهء چنارهای صدساله سخن می گوید.

چشمان اشک آلودش را باز کرد و به بیرون خیره شد.  تعجب آمیخته با ستایش سراپایش را فرا گرفت.  احساس کرد که در باران بهاری آب حیات آمیخته است.  شب پیش از باران همه جا زرد بود، اما اکنون چمن ها به یکباره گی سبز شده اند.  صدای بال غچی می آید.  عطر نسترن در هوا است و دلش... او را می خواهد.

دریا لبخند زد و با محبت آمیخته به ملامت گفت:  اوه ای باران بهاری... ای افسون حیات!

روز آفتابی و قشنگ است.  پس از بارانی که باریده است، خاک بوی خوب دارد.  نسیمی گرم می وزد و پوشش خاکستری پندک های پسته یی درختان را به همه جا می پاشد.  سبزه های لطیف به زمین رنگ سبز نازک بخشیده است و از میان یکی از درز های پیاده رو کانکریتی، دو گل خودرو یکی گل قاصد و دیگری گل لاله روییده اند.  دریا ایستاد، خم شد و با نوک انگشتش هر دو گل را نوازش کرد.  چرا همیشه رنگ زرد پهلوی رنگ سرخ است؟  چرا عشق با جدایی همراه است؟  چرا من از او جدا شدم؟

در ایستگاه مزدحم  پوهنتون همین که دریا از بس پایین آمد، در دهن دروازهء شفاخانهء علی آباد با پکتیس روبرو شد.  بی اختیار با دیدار او مبهوت در جای خود میخکوب گشت.   بیدار است یا خواب می بیند؟  پکتیس به سویش آمد، با لبخندی به صورتش خیره شد و با صدای جدی پرسید:  چهرهء شما برایم آشنا است... آیا ما در جایی با هم ندیده ایم؟

دریا سراپا می لرزید.  با صدای ضعیفی به سختی گفت:  نی گمان نمی کنم.

با سرعت رو گشتاند و در سربالایی میان دو قطار درختان تنومند ناجو به راه افتید.  اشک بر گونه هایش فرو می ریخت...  آیا چند سال گذشته است؟  از روزی که پکتیس باد هوا گشته و به دور جهان چرخیده است، چند شبانه روز می گذرد؟  چگونه ناگهان و بیصدا رفت و چسان بیخبر و بی خیال برگشته است.  چقدر او را غافلگیر نمود.  غبار به یکباره گی فرو ریخت.  همه جا سپید گشت.  او ناپدید شد و دریا گمان کرد، او این بار ناپدید خواهد ماند.  ولی اینک که آفتاب غبار را درهم ریخته است...

توقف کرد و به پشت سر دید.  پکتیس همچنان در آغاز کوره راه چون کوهی باران شسته با وقار و سکوت در برابرش ایستاده است.  هرچند از هم فاصله دارند اما دریا گرمای نگاه او را بر سراپای خود احساس کرد.  تبسمی لبانش را از هم گشود.  گلگون شد و تا پکتیس قدم در راه ماند، دوباره رو گشتاند و با قدم های متین سوی تعمیر شفاخانه رفت.

بلی پکتیس برگشته است.  به خواب می ماند اما در بیداری است.  راست است که عشق راستین معجزه می آفریند.  دوباره درس خواندن و کار عملی نور و نمک یافته است.  دوباره می شود با سینهء فراخ نفس کشید.  "هوا" برگشته است.  سوی  دریا برگشته است؟

صبحی پس از ویزیت بیماران پکتیس محجوبانه از دریا خواست چند دقیقه با هم حرف بزنند.  در تمام مدتی که پکتیس برگشته است و در ساعات کار عملی گروپ دریا به صورت غیررسمی به کار ستاژ پرداخته است، آندو صرف به همدیگر نگاه کرده اند.  پکتیس بیشتر قد کشیده است.  عضلات بدنش پرورش یافته و بروتی نازک مانده است.  چقدر جذاب است این پکتیس.  اما پکتیس بیشتر به سوالات همصنفان هیجانزده اش به شوخی پاسخ داده است تا به نگاه های گرم او جدی.

از او می پرسیدند:  پکتیس کجا بودی؟

-          در قارهء سرخپوستان.

-          چی می کردی؟

-          ماهیگیری!

-          دنبال چه برگشتی؟

-          دنبال دلم!

-          ماندنی هستی؟

-          نی.

-          رفتنی هستی؟

-          نمی دانم.

-          يعنی چه؟

-          یعنی همین.  روزگار مردمان این سرزمین.  حالتی میان ماندن و رفتن.  رفتن و برگشتن.  برگشتن و واماندن. 

-          یعنی می خواهی بگویی نه اینجا و نه آنجا؟  حالتی میان آسمان و زمین... جایی میان هوا؟

پکتیس سوی دریا لبخند زد و گفت:  شاید جایی میان هوا.

دل  دریا فرو ریخت.

اینک آن دو بر چوکی چوبی پیشروی آب سبزرنگ حوض باغ علی آباد در آفتاب نشسته اند.  شعاع آفتاب دلچسپ است و با انگشتانی زرین و پر مهر بر روی و موی آنها دست نوازش می کشد.

پکتیس با صدای گرمی گفت:  گپی را که به دیگران گفته نتوانستم، می خواهم به تو بگویم.  دریا من رفتنی هستم.  با استفاده از شرایطی که دولت فعلا برای مهاجرین مساعد ساخته است، تنها برای تازه نمودن دیدار آمده بودم.  درس و کارم را بیش از این معطل نمی توانم.  می خواستم بپرسم شاید تنها تو بدانی که برای چه برگشتم، برای کی برگشتم...

دریا نفس در سینه اش قید شد.  با حیرت پرسید:  می روی؟  دوباره!

پکتیس با صدایی که ناگهان سرد گشت، گفت:  چرا این همه حیرت؟  می روند... همه می روند.  من هم دوباره و بلکه صدباره می روم و روزی تو هم یکباره خواهی رفت.

-          به کجا می شتابیم؟  ساحل ما اینجا است.

-     به دریا ببین.  هر موج موجی را به دنبال می کشد.  هیچ قطره یی کوچک هم بی حرکت نیست.  همه با هم می شتابند و از این رو آب اند.  اگر ایستاده شوند، مرداب خواهند شد.  تو چرا نمی خواهی چون نامت "دریا" باشی؟

-          بی کوه ها چه کنم؟

-          بی کوه ها!؟  مگر حالا با آنها چه می کنی؟

-          اگر هرروز آنها را نبینم، می میرم.

پکتیس لحظهء خاموش ماند.  سری از حیرت تکان داد و آنگاه با صدایی که دوباره گرم شده بود، گفت:  نگریستن تو به کوه ها عادت است نه محبت!  تو روزی خوشبخت خواهی بود که بخواهی به آنها ببینی و آنها نباشند.

-     شاید حقیقت با تو است و شاید حقیقت این است که تو نمی توانی تغییر رنگ زیبای سنگ ها را در برابر آفتاب ببینی و با سنگ ها قصه کنی.

دریا سکوت کرد و اما در دلش ادامه داد:  چون زبان سنگ های سربلند آنها را هر کسی نمی  داند.

فضا میان شان خالی گشت.  گویی آنها در برابر هم ولی به فرسنگ ها از هم دور باشند.  دریا به چهرهء غمگین پکتیس دید و به نرمی گفت:  ببین من زادهء کوهستانم.  میان کوه ها به دنیا آمده ام.  من هوای کوهستان را نفس کشیده ام و در دره های آن با پژواک صدایم نامم را باز یافته ام.

چهرهء پکتیس با لبخندی باز شد و با محبت گفت:  تو همچون لاله یی در دامنهء پر سنگ آنها روییده ای.

گونه های دریا گلگون گشت.  اوه چه دوست داشتنی است این پکتیس!  اما چه چیزی ناممکن را از او می خواهد.  دریا با نرمی ادامه داد:  و حال اگر بخواهم در باغی سبز جلوه گر باشم، یا از گدانی زرین سر بکشم، همه خواهند دید که زیبایی من در همان سختی سنگ بود نه این نرمی رنگ.

-          تو از عشق این کوه ها سرخرنگ هستی، اما آنقدر تنها که با گلبرگ هایت نمی توانی تن زخمدار اورا بپوشانی. 

-          اگر تو با من می بودی، اگر همه گلها با من می بودند، این کوه کوه گل می بود نه کوه سنگ!

پکتیس بی جواب ماند.  آنگاه شرمزده لبخندی زد و از جا برخاست.  به دورهای دور به کوه ها که چون قاب کبود دور نگین کابل حلقه بسته بود، دید و گفت:  من هم این وطن را دوست دارم.  بخصوص به خاطر تو کوه هایش را دوست دارم.

دریا با صدایی که از حجب می لرزید، گفت:  پس من هم به خاطر تو کند و کپرهای راه هایش را با دستانم هموار می کنم.

پکتیس به دستان ظریف  دریا دید.  دلش خواست آن دستان گندمی رنگ را با انگشتانی به پرباری خوشه های گندم در دست بگیرد و ببوید.  دریا گرمی نگاه پکتیس را بر سرانگشتانش احساس کرد.  محجوبانه دستانش را میان جیب های چپن سفیدش پنهان کرد و ناخن هایش را در کف دستان آتش گرفته اش فرو برد.  پکتیس سرمست از عطر کشتزاران گندم خندید و با شوخی گفت:  اوه اگر این دست ها بخواهند سنگ ها را هموار کنند که آرد خواهند شد!

دریا گلگون شد، اما دستها میان جیب بر جای خود استوار ماند.  پکتیس آهی از دلتنگی کشید، به آسمان دید و گفت:  رفتن بی ثمر نیست.  ببین آسمان با ابرها می رود و با پرنده ها باز می گردد.  دریا با موج ها می رود و با ماهی ها باز می گردد.

دریا به درختی که پهلویش نشسته بود، تکیه داد و گفت:  ماندن نیز بیهوده نیست.  درخت با ریشه می ماند و با میوه اش شیرینی می بخشد.  کوه با صبر می ماند و با شکستن سنگ دل لعل و لاژوردش آشکار می گردد.

پکتیس دوباره بر چوکی چوبی نشست و آزرده پرسید:  اگر تو با درخت بمانی، پس من چی؟

دریا تصحیح کرد:  من با درخت نمی مانم، من درخت می مانم.

پکتیس گفت:  پس تو درخت هستی!  راستی اگر تو درخت باشی، دوستانت چی آن خواهند بود؟... برگها؟

-          نه آنها زرد می ریزند و من در هیچ بهاری نمی توانم دوباره آنچنان دوستان سبز کنم.

-          شاخچه ها؟

-          نه آنها می شکنند و من آنچنان شاخه های برومند را باز نمی توانم برویانم.

-          تنه؟

-          نه آن می تواند با ضربات تبری از پا درافتد، ولی خیال بلند آنها را هیچ تبری تهدید نمی تواند.

-          میوه ها؟

-          نه آنها فقط ثمرهء اندیشه و مهر من به دوستان منند.

-          پس چی؟  ریشه... و یا رشته های جانت که در آنها شیرهء حیات جریان می کند؟

-          بلی شاید اینها... که اگر نمانند خشک می شوم، که اگر بروند سقوط می کنم.

پکتیس سوزش اشک را در چشمانش احساس کرد.  اوه چه دختی است این درخت!  چه خوب است، چه پاک.  با آنکه از حجب لحظه به لحظه رنگ می گیرد اما چگونه مکنونات قلبی خویش را با ظرافت به او فاش می گوید.  چه شجاع است.  پکتیس دلش می خواست قامت ظریف و بلند دریا را در آغوش بگیرد و بگوید:  اگر من ریشه ات باشم، پس بخشکم که ریشه از تو برکنم... اگر من رشته های جانت باشم، پس بگسلم که از تو ببرم... اما آیا من یگانه محبوب قلبت هستم یا دوستی از میان دوستانت؟

غرورش اجازه نداد که چنین پرسشی کند.  اگر بپرسد و باز هم  دریا با او نیاید، برایش چیزی باقی نمی ماند.  دریا با آنکه این پرسش را در نگاهء پکتیس باز خواند اما حاضر نشد به آن پاسخ بگوید.  اگر آری بگوید و باز هم پکتیس برود، دلش می شکند.

هر دو بلاتکلیف و لرزان دقایقی در برابر هم نشستند.  هیچکدام نمی توانست از دیگری دل بر کند و هیچکدام نمی خواست تا تسلیم دیگری گردد.  پکتیس صد دل را یکدل کرد و با صدای شکسته گفت:  اگر با من بیایی، جهان را خواهی دید.

دریا تکیه از درخت برداشت.  شانه هایش را راست گرفت و گفت:  طاقتم کوه و دلم دریا، پایم در ریشه و دستم بال پرنده... بدین گونه است که همهء جهان را از پنجرهء دلم می نگرم!

لحظاتی رنگپریده و رنجیده به چشمان هم خیره شدند.  آنگاه پکتیس قدم در راه گذاشت و زیر لب گفت:  خدا پشت و پناهت!

دریا چشمانش را بست و گفت:  خدا به همراهت!

 

 

9

 

مادر دنبالت  دق آورده ام.  مادر تصور اینکه اکنون تنها نشسته ای، دلم را خون می کند.  به دور و پیش خود می نگرم.  هیچکس را از خود نمی یابم.  همه چیزی از همدیگر می شوند.  حلقه وار دور هم نشسته اند.  می گویند و می خندند.  در این میان تنها من بیگانه و خموشم و چون مرواریدی گمشده به صدف خالی خانه ام می اندیشم.

از خویش می پرسم:  چرا من اینجایم؟

سکوت.

به خویش می گویم:  جای تو اینجا نیست، چرا اینجایی؟

جوابی نمی یابم و به یاد نمی آورم چگونه به اینجا آمده ام.

اوه مادر خداحافظی با تو چه دردناک بود.  چون کسی که در خواب راه برود، حیران سوی دروازهء خانه می رفتم و از خویش می پرسیدم:  کجا می روی؟  خانهء تو که اینجاست!

با قلبی که از شرم آب می شد، از خانه برآمدم و از خویش پرسیدم:  سوی کی می روی؟  مادر تو که اوست!

... اوه مادر، خدای دلم!  اشک هایم رویم را می شوید و اما سیاه رویی ام را پاک نمی کند.  من خود از بهشت آغوش تو به برزخ زمین آمده ام و باید همینجا را نگهدارم، ورنه به دوزخ بی سرنوشتی خواهم سوخت.

دریا چشمانش را که از اشک می سوخت، بست و جبین دردناکش را بر کف دستانش فشرد.  چقدر مفهوم مادر و میهن برای او یکی شده است.  چون دلش برای یکی تنگ می شود، دیگری را نیز به یاد می آورد.  دریا یقین یافته است که میهن چون مادر است و هر مادر میهنی کوچک است.

لحظاتی بی حرکت ماند و با اشپلاق زدن بخار چایجوش به حرکت آمد.  به دم نمودن چای سبز و سیاه پرداخت.  قهوه هم تیار کرده است.  میهمان دارند.  خواهر پکتیس با شوهرش، پسرکاکای پکتیس با همسر و فرزندش و دختران عمهء پکتیس از سه شهر مختلف آمده و در خانهء آنها جمع شده اند تا نوروز را جشن بگیرند.

دریا از پنجرهء آشپزخانه به بیرون دید.  فضا تیره و تار است و هوا آنقدر سرد که هنوز کلکین را به قدری درزی هم نمی شود، گشود.  دریا بر غبار شیشه نوشت:  بهار؟

این سوال درونش را می خورد.  چقدر این بهار فرق دارد با بهارهای که دیده است.  هر سال در وطن بهار با نسیمی گرم آغاز می شد که هنگام عبور از بالای برف های نیمه آب عطری خنک می یافت.  با غچ غچ گنجشک های شادمان و پرواز غچی های که با قیچی دم های سیاه خود هوا را می شگافتند.  با ریزش پوشک های خاکستری پندک های پسته یی درختان و با شگفتن اولین غنچه های سیب و بادام... بهار آغاز می شد.

هر سال بهار در وطن با لبخند مادرش آغاز می شد.  با تر نمودن "هفت میوه" و چیدن سفرهء سبز و سپید و با ضربه های بیل پدرش بر خاک باغچه و غرس نهالی از بید...

هر سال بهار در وطن با رویش سبزه گک های لطیف، گل های زرد خودرو و لاله های سر بام، ابرهای شتابان، قطرات سریع و شفاف باران، آفتابی با جبین صاف و لبخند رنگین کمان آغاز می شد.  با جنبشی محسوس در آسمان، با رویشی مخفی در زمین، با کششی جادویی در درون خودت.

و بدینگونه بهار چون عروسی سپید پیراهن با دستمالی سبز بر کمر، چادری گلدار برسرو کفشی تر، پا بر خانه های ایشان می گذاشت.  با هزار ناز و لطف و اشاره و زیبایی...

و آنها فصل نو مهربان خدا را پذیرا می شدند.  ولی اکنون سرما، باران های سیل آسا، ناگاه گرما... تا آنها چون کودکی که بی جوانی مسن شده باشد، بی بهار به تابستان برسند.

از صالون صدای خنده می آید.  پکتیس بسیار شاد است.  چنان همه مشغول صحبت با همدیگر اند که کسی متوجهء غیابت او نیست.  میهمانان همه شان جوان و نیرومند، همه شان زیبا و تحصیل کرده هستند.  دریا افسوسش می آید.  اگر آنها اکنون در وطن می بودند... وطنش بیکس نمی بود.  اگر آنها هر کدام در بهار نهالی غرس می کردند، وطنش جامهء سبز می داشت.  اگر آنها چون گل های رنگارنگ بر آن خاک می شگفتند، اینک جای خالی شان چون حفره های سیاه دهان به ناله باز نمی کرد.   دریا پطنوس چای را به صالون برد و بناگاه متوجه شد که پطنوس گرانتر از آن است که بتواند آن را حمل کند.  پطنوس از دستش رها شد.  با حیرت دید زنبیلی را بر دست داشته که پر از بیل است.  اما میهمانان تعجب نکردند.  هر کدام با دهان خندان آمدند، بیلی را برداشتند و سوی حویلی رفتند.  دریا خود را بر بام خانه یافت.  بوی کاهگل بام بعد از باران مستی آور است.  گلبرگ های لاله های بام با شبنم باران می درخشد.  دریا دید پکتیس قیچی باغبانی را بر دست گرفته و شاخه های نامنظم بته های نسترن را مرتب می کند.  برادرانش به رهنمایی پدرش باغچهء حویلی را بیل می زنند.  خواهرانش نهال های میوه را به قطار چیده اند تا غرس شوند.  لمر و ثمر با دخترکان و پسرکان خانواده به زبان مادری خویش گرم گفتگو و بازی اند.  مادرش هفت میوه را بر دسترخوان سفید کنار شمع و آیینه می گذارد.  از بالای بام تا چشم کار می کند، جوش مردم است و صدای خنده و کوبیدن بیل ها بر زمین.  صدای کوبیدن بیل و کلنگ بر زمین چون صدای کوبیدن دهل است.  کسی دایره می زند، کسی نی می نوازد.  مردم حلقه وار کف می زنند و اتن می کنند.  موها افشان، پیراهن های رنگارنگ چرخان، دستها رو به آسمان.  زیر نور آفتاب گاه تیغهء شمشیرها برق می زند و گاه لبهء بیل ها.  صدای شیههء اسپ می آید، صدای تار رباب.  عاشقی "لندی"* می خواند، عاشقی "سوزوان"* را می نالد.  عاشقی "دوبیتی"* می سراید، عاشقی "لیکو"* را می خروشد.  کسی خشت بالای خشت می ماند.  کسی چوب ها را اره می کند، کسی رنده می کند.  جوانان دست در دست هم شادمانه بر گل و کاه لگد می کوبند.  پای های برهنه و نیرومند شان با وزن و ترتیبی خاص بالا می رود و با عزمی پر جوش و خروش دوباره بر گل ها فرود می آید.  عطر رنگ در فضای بیرنگی است.  کسی بر دیوارهای کهنه رنگ سفید می کشد، کسی چوکات پنجره های باز به سوی آسمان خدا را آبی می کند.  کسی خیشاوه می زند، گاوی زمین را قلبه می زند.  باغبانی بر خاک تخم گل می پاشد.  دهقانی دانهء زرین گندم را می کارد.  مردی گرد و خس راه را آب و جارو می زند.  زنی نان داغ تنوری می پزد.  پسری داس خود را چون تیغ ماه نو صیقل می دهد.  دختری با دستان سحرانگیزش قالین می بافد.  نوجوانی کتاب می خواند.  طفلی الف، ب، پ، ت، ث... می نویسد.  کودکی به دنبال پروانه ها می دود.  نوزادی شیر می نوشد.  مادری انار دانه می کند.  پدری دستهء گل نارنج هدیه می آورد.  رمه های گوسفند و بز چون ابرهای سفید و سیاه درهم آمیخته اند.  بع بع بره ها و مع مع بزغاله ها نوید بخش سالی پربرکت است.  کاروان شتر کوچی ها از راه رسیده است و بهار را با بوی شیر و ماست و قروت به خانه ها تقسیم می کند.  خروسی با تاج بلند و سرخ به رنگ و سربلندی خون شهیدان آذان داد.  آفتاب بر نیمهء آسمان رسیده است و چون تاج طلا می درخشد.  دانه های عرق بر جبین، دانه های آبله بر کف دست ها، قطرات اشک شادی بر کنج چشم ها، قطرات باران بر گلبرگ لاله ها... زیر نور آفتاب به ریزه های الماس می ماند.  خنده گونه های گندمی را رنگ گلاب بخشیده است.  عشق دل های سخت را به لطافت آب ساخته است.  به خواب می ماند و اما در بیداری است.  دیدن خوابی در بیداری است... و اما چرا خواب باشد؟  مگر کجایش ناممکن است؟  مگر چه اش بالاتر از توان و عزم انسان است؟  که هیچ!  که آسان است.  از نیروی دست و دل خویش کار گرفتن با توکل به عشق و ایمان است.

دریا باید از بام دل بکند.  باید به اتاق خود بدود و گلدان های کنار پنجره را به فضای باز به آغوش آفتاب مهربان ببرد.  با آنکه گلدان گل نسترن را که پدرش برایش هدیه داده بود، خشکیده است، اما باید به گل های جریبن که صبورانه زمستان را تاب آورده اند، آب بدهد.  باید خودش نیز آب بنوشد، سبزی پالک بخورد، گل نرگس میان گیسو بزند و جامهء پاک در بر کند.  باید تازه شود.  با بهار نو، روز نو، نو و بیدار شود.  باید هشیار شود.

 

(****" لیکو یکی از گونه های ادب شفاهی و همچنان نوعی از موسیقی بلوچ های افغانستان است که مانند دوبیتی های زبان دری و لندی های لسان پشتو و سوزوان های اوزبیکی به صورت شفاهی سروده شده است.  نمونه های یاد شده هر کدام دارای اشکال معمولی و کوتاه هستند.  مانند دوبیتی و میده دوبیتی که ترانه نیز خوانده می شود.  لندی و لندکی که نصف لندی و دارای یک مصرع است.  سوزوان و قوشیق که توره و نای نای نیز خوانده می شود.  لیکوهای بلوچی که متشکل از دو مصراع ده هجایی است، نمود کوچکتر آن ابیات مقفی دارای دو مصرع پنج هجایی می باشد که نگارنده با جستاری مختصر نام دیگری برای آن نیافت."  داکتر اسدالله شعور)

 

 

رمان             صفحهء نخست / پروين پژواك             بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com, October 2007