اخبار هفته  کابل افغانستان

سال دوم، شماره دوم، شماره مسلسل 55، جدی 1368/جنوری 1989

" گوشواره های طلایی"

 

" بیشتر برای کودکان می نویسد "

 

 

نوشتهء ظاهر ایوبی

 

درخت با هزار چشم سبز

با من سخن می گفت

و تو ای دو چشمت هزار درخت سبز

                                        خاموش بودی.

کاش آن هزار درخت خاموش چشم تو

دور ما سبز می گشت

 و آن یک سخنگو درختی که زیر آن ایستاده بودیم

                                     در چشمان تو سخن می گفت!

 

... و سرایشگر این سروده، چون سرودش سراپا عاطفه است و همه هستی اش احساس.

او دو چشمی را مانند است که هزار درخت سبز را با باوری با باروری بیشتر در انتظار است.

بیشتر برای کودکان می نویسد، برای نسلی که آینده را و هزار درخت را آب می دهد و قلمش نه تنها عاطفهء کودکان را به نوازش می گیرد، بل تن بیمار کودکی را نیز در آینده مرهمی خواهد داشت.

... چه پرسیدید؟  او کجا کار می کند؟  بخوانید:

من در صنف چهارم پوهنحی طب اطفال انستیوت ابوعلی سینا بلخی در کابل مشغول تحصیل می باشم.

 

آیا این دو (ادبیات و طب) دو بخش جدا از هم نیستند؟

نه، از لحاظ عاطفی و کسب تجارب طب و ادبیات را برای هم مفید و جدا نکردنی یافته ام که آن یکی از تن سخن می گوید و این دیگر از روح... و چه خوب است که من هم تنها حرف نمی زنم و روزی خواهم توانست عملا برای اطفال وطنم خدمت کنم.

 

او آگاهانه قلم می زند.  بیشتر برای کودک و گاهی برای همسن و سالش می نویسد.  شعر، داستان، طنز و پارچه های ادبی را میهمان دلش کرده و به خوبی از عزت داری اش بدر آمده.  وقتی می پرسم شعر را در چه چوکاتی دوست داری؟  آرام و صمیمی پاسخ می دهد:

قاب بی تصویر را دوست ندارم.  ولی تصویر زیبا را بی قاب هم می پذیرم.  اصلا قاب برای چی؟  شاید بتوان تابلوی نقاشی را قابی طلایی گرفت ولی شعر را که زنده گیست... و حالا بفرمایید زنده گی را قاب بگیرید!

 

ها، ببخش، در اول باید می پرسیدم با کدامین نوشته آغاز کردی و چه شد؟

خیر باشد.  من در خانواده ادب پروری به دنیا آمده ام.  با کتاب و کاغذ و قلم از کودکی بیگانه نبوده ام.  همواره خوانده ام، چیزهایی نوشته ام که خوب بیاد شان ندارم.  و اما شبی من "مرگ خورشید" را سرودم.  چه من خورشید را گم کرده بودم و می دانستم خورشید آنقدر بزرگ است که اگر می بود می شد آن را در هر قطره ای شبنم یافت.  دخترکی نوجوان و بس ساده بودم.  سرودم را به نسیم گفتم ولی ناگهان دیدم که چشمان مرا و آیینهء پاک شبنم ها را به دروغگویی محکوم کردند و سرودم را در تنگنای کتابچه ام اسیر.  من با این سرود آغاز کردم و دانستم که زمین سخت است و آسمان دور.  من با این سرود از زمین ریشه گرفتم و در جستجوی خورشید قد سوی آسمان افراشتم و کسی چه می داند که تا منزل خورشید چند کوچه راه است؟

 

خوب، در چه زمینه های دیگر تجربه های داشته ای؟

همواره کوشیده ام تصویری را که در شعرهایم انعکاس داده ام با رنگها روی کاغذ بریزم.  همین علاقه باعث شد که توسط هنرمند محبوب و با استعداد اسد بدیع با محترم هژبر شینواری کارتونیست شناخته شده معرفی شوم.  ما... من و حسن صامدی تحت رهنمایی هژبر شینواری با رنگ سیاه و خطوط هندسی و محاسباتی استوار بر تجربه های گاه سراپا ناامیدی و گاه قناعت بخش شروع به کار نمودیم و چنانکه دیدید اولین فلم انیمیشن افغانستان به نام "تمرین" را تمام و به نمایش گذاشتیم.  تصویرهای دومین فلم مشترک ما به نام "پرواز به سوی خورشید" نسبت مسافرت کارگردان و رسام و مبتکر اصلی فلم آغای شینواری منتظر فلمبرداری است.  ولی فلم انیمیشن بسیار کوتاه که به تنهایی توسط هژبر شینواری در خارج از کشور به تصویر آمده، تمام شده و شاید به زودی به نمایش گذاشته شود.

 

وای خوانندهء عزیز، اینقدر با دوست سخن گفتیم ولی از یاد بردیم نامش را.  بلی، طرف صحبت ما پروین پژواک بود!

نوشتهء ظاهر ایوبی

 

مصاحبه ها                صفحهء نخست / پروين پژواك              بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com