مصاحبه با خانم پروين پژواک

 

 

سونمال جنا  شاگرد کورس های زبان مادری دری در استکهلم

 

 

شاعر گرامی پروين جان!

اول تشکر می کنم که قبول کرديد من با شما مصاحبهء داشته باشم، و اين  برای من افتخار است. من قبل از از اينکه با شما مصاحبه کنم، آثار شما را خواندم و در مورد شما به اندازهء توانم، مطالعه کردم، ولی با اين هم برايم سوالهای پيدا شده بود که بايد از خودتان می پرسيدم، بهر حال بی تجربه هستم، و اگر اشتباه و کاستیي در کارم است، بر من ببخشيد. شما بزرگ و مهربان هستيد.

 

بعنوان اولين سوال ميخواهم بپرسم، که از چند سالگی به نوشتن آغاز کرديد، و آيا از همان آغاز ميخواستيد نويسنده شوييد يا آرزوی ديگری داشتيد، و اينکه اولين چيزی که نوشتيد، شعر بود يا قصه؟

 

من بصورت دقیق یادم نیست که از چه سنی شروع به نوشتن کردم.  از وقتی که بیادم می آید می خواندم و مینوشتم.  اولین نوشته هایم کوتاه بودند.  دو تای آن که به خاطرم مانده اند و به گمانم صنف چهارم مکتب بودم که آنها را نوشته ام، یکی در وصف خدا بود و دیگری در وصف مادر و پدر.  حال میدانم که آنها شعر بودند اما آنزمان نسبت نداشتن مطالعه در بخش شعر سپید و محدود شناختن شعر به ابیات قافیه دار، آنها را نثر میپنداشتم.

من از خوردی ذهنی قصه دوست و قصه گو داشتم.  جالب است که با وجود نداشتن کتب مصور و ندیدن فلم های انیمیشن تخیل بسیار سیال و تصویر آفرین داشتم.   یادم می آید خورد که بودم وقت خواب چشم هایم را که میبستم دو مرغابی طلایی می آمدند و در آبگیری آبی آنقدر می چرخیدند، تا خوابم میبرد. 

من نوشتن قصه را برای خواهر خوردم نیلاب پژواک شروع نمودم و برای تمام آن قصه گک ها رسم میکشیدم.  هنگام خواندن کتاب هم چنین حالتی دارم.  کتاب های را که پسندیده ام بیشتر دیده ام تا اینکه خوانده باشم.

من از همان خوردی نه تنها آرزو داشتم که نویسنده شوم، بلکه اطمینان داشتم که نویسنده هستم.

 

آيا در فاميل، يا بيرون فاميل کسی بود که بيشتر از همه شما را به نوشتن تشويق کند؟

 

همانگونه که گفتم من از خوردی میدانستم که نویسنده هستم اما برعکس هیچ گمان نمیکردم که شاعر باشم.  اشعار کلاسیک که در کتب درسی مکتب خوانده بودم، خوشم نمی آمدند و آرزو نداشتم به آنگونه بنویسم.  در سن نزدیک به چهارده سالگی بودم که با شعر نیمایی و شعر سپید آشنا شدم و عاشق شعر گشتم.  اولین شعری که نوشتم (مرگ خورشید) نام دارد و من مدتی نزدیک به یکسال جرات نشان دادنش را به هیچ کسی نداشتم.  بار اول در یکروز زمستانی که دانه های سفید برف از آسمان به آرامی فرو می آمد و ما در پته های گرم صندلی نشسته بودیم، من شعر طولانی ام را که متاثر از دردها و رنج های دوران اسارت وطن ما توسط قوای روسی بود، برای مادر و پدرم خواندم.  من چشمان اشک آلود مادر و پدرم را تا اکنون به خاطر دارم.  از همانروز تا اکنون مادرم عفیقه پژواک و پدرم داکتر نعمت الله پژواک بهترین مشوقین من بوده اند که تا عمر دارم ممنون محبت ایشان میباشم.

خواهر خوردم نیلاب پژواک که مبتکر نشر مجله های خانگی میان نوجوانان کابل بود و خواهر بزرگم داکتر گلالی پژواک که به هنر ظریف و زیبای میناتوری دسترسی داشت، نیز بهترین دوستان و همکارانم بوده اند.

همصنفی و بهترین دوست دوران مکتبم سیما معصومی که اینک به نام سیما غنی در کابل مسوولیت یتیم خانه خراسان را دارد، هم خود اهل قلم بود و هم دوستدار قلم.  معلم دری ام ملیحه حسابی مایل نیز مرا زیاد تشویق مینمود.  سپس دوست یکدل و هسفر زنده گیم کارتونیست خوب کشور ما هژبر شینواری علاقمند کارهایم شد که تا امروز مرا در اصلاح، چاپ و دیزاین کتاب هایم کمک میکند.

 

در بارهء فاميلتان بگوييد، آيا بدون شما کسی ديگر از اعضای فاميل تان مينويسد؟

 

من خوشبختانه در فامیل هنردوستی به دنیا آمده ام.  کتاب برای خواندن، کاغذ و قلم برای نوشتن، رنگ برای رسامی نمودن همواره در دسترسم قرار داشته است.

پدرکلان پدری من شهید حفیظ الله که در زمان پس از سقوی بسیار جوان  به شهادت رسیدند، شخصی عالم بوده و گاهی شعر میسرودند.  پدرکلان مادری من استاد عبدالرحمن پژواک شاعر، نویسنده، مترجم و سیاستمداری بینظیرمعاصر که به سه زبان دری، پشتو و انگلیسی مینوشتند، به یقین که در تربیت بهتر ادبی من میتوانستند نقش بزرگی داشته باشند، لیکن متاسفانه نسبت آمدن قوای روسی به وطن ما پدرکلانم جهت مقابله و جهاد با ایشان از وطن مهاجر شدند و من نتوانستم از حضور ایشان چون شاگردی فیض ببرم. 

پدرم و مادرم هر دو اشخاص علاقمند به کتاب و مطالعه بوده و گاه شعرهای نهایت بااحساس و زیبا مینویسند که نزد من با قدر بسیار محفوظ است.  پدرم در پهلوی خط خوشی که دارد،  در جوانی با پنسل به نقاشی میپرداخت و افسوس که آثار ایشان در اثر جنگ های کابل توام با نقاشی های میناتوری خواهرم گلالی نابود شدند.

خواهر خوردم نیلاب پژواک اگر بخواهد بسیار خوب مینویسد.  دارای صدای زیبا است و اشعار را خوب دکلمه میکند.  نسبت تسلط خوبی که برهر دو زبان دری و انگلیسی دارد، امیدوارم بتواند در بخش ترجمه آثار ادبی کار کند.

 

در دوران طفوليت و نوجوانی چه قسم کتابها را ميخوانديد، و حالا به کدام قسم کتاب ها علاقه داريد و بيشترچه مطالعه ميکنيد؟

 

من از خوردی بسیار کتاب میخواندم.  برعلاوه کتابخانه خود ما، کتابخانه بسیار خوب و غنی کاکایم محترم عتیق الله پژواک در اختیارم قرار داشت و من بصورت آزادانه هر نوع کتابی از ادبیات کلاسیک ما گرفته تا آثار نویسنده گان ایرانی و ترجمه آثار ادبی جهان را میخواندم.  کتاب های علمی و تاریخی نیز علاقه ام را جلب مینمودند.  در سنین نوجوانی شعر بسیار می خواندم.  اکنون علاقمند خواندن رمان و داستان های کوتاه هستم.  گاهی هم به اجبار کتاب های تاریخی و سیاسی مربوط به اوضاع وطن ما را میخوانم.

به زبان انگلیسی هم کتاب های ساده مربوط به ادبیات کودک و موضوعات سیانس را دوست دارم بخوانم و گاه ترجمه کنم.

 

کدام شاعر و نويسنده  خوشتان می آيد و از کی بيشتر تأثير گرفته ايد و يا می گيريد؟

 

من آثار مختلفی از نویسندگان مختلف را دوست دارم بخوانم.  به یقین که کتاب ها و نویسنده گان بیشماری بر من تاثیر عام خود را داشته اند که بر هیچکدام شان نمیتوانم اشاره خاصی کنم.  اما در بخش شعر با یقین میدانم که اشعار فروغ فرخزاد مرا عاشق خواندن شعر و سرودن شعر نمود.

 

چقدر نوشته می کنيد ـ هر روز ، هر هفته و يا هر وقتی که شد؟

 

زمانی بود که من هرروز و بخصوص هر شب نوشته میکردم.  برای اینکه شبانه خواهرانم را ناآرام نسازم، همیشه کاغذ و قلم زیر بالشت خوابم بود و من در تاریکی مینوشتم.  برعلاوه حافظه قوی (تنها برای نوشته های خود) داشتم.  شب فکر میکردم، حتی داستانی را سراپا می آفریدم و صبح کلمه به کلمه مینوشتم.

من آنقدر نوشته از دوران نوجوانی و جوانی خود دارم که حتی اگر دیگر هیچ ننویسم برای چاپ چند کتاب کافی اند. 

مهاجرت از وطن بسیار بالای من تاثیر منفی نمود.  برای چند سال هیچ ننوشتم یا کم نوشتم.  حال دوباره میتوانم بنویسم.  هروقت که دلم هوای نوشتن را نمود، مینویسم.  هیچ وقت بالای خود فشار نمی آورم.  اگر خانه خلوت باشد، باران ببارد و موسیقی آرامی برای شنیدن داشته باشم و حرفی برای گفتن، میتوانم برای ساعتها بنویسم.

 

اولين اثر شما که برای اولين بار در نشريه ، مجله، راديو يا جای ديگر اقبال چاپ و يا نشر يافت، کدام بود؟

 

صنف دهم لیسه ملالی بودم که عاشق معلم زبان و ادبیات دری خود گشتم.  خوبتر است بگویم گشتیم.  بهترین دوست و همصنفی ام سیما معصومی نیز چون من شیفته و گرفتار معلم ما ملیحه مایل حسابی گردید.  ما دو نفر در عشق و عاشقی خود را به مولانای بلخی و او را به شمس تبریزی تشبیه مینمودیم!  حال قصه خنده آوری معلوم میشود و شاید روزی من آنرا به شکل داستانی بنویسم واما آن هنگام عشق ما توام با گریه و شعرسرایی بود.

خوب بخاطر دارم روز یکشنبه سوم میزان سال 1362 بود.  معلمین زبان دری جلسه ادبی داشتند و شاگردان علاقمند ادبیات میتوانستند، نوشته های خود را به کتابخانه برده  به ایشان بخوانند.  ما معلمین بسیار خوب و تحصیل دیده چون کبرا حسینی، نوریه الفی، رنا رستم زاده و همین ملیحه حسابی داشتیم.  من که در آن هنگام دخترکی بسیار با حبا بودم، جرات نموده دو قطعه ادبی خویش را برایشان خواندم.  همان فردایش سوانح مرا خواستند.  آنگاه نخستین کنفرانس سرتاسری نویسندگان افغانستان تشکیل شد و من و سیما با معلم مادعوت به  اشتراک در هر سه روز آن گشتیم.   در روز اختتامیه کنفرانس که در کابل ننداری برگزار شد، میان مدعوین مجله ژوندون را که معتبرترین مجله ادبی بود، تقسیم نمودند.  در یکی از صحفات آن بصورت غیرمنتظره دیدم که یکی از قطعات ادبی من به چاپ رسیده است.  چه سعادتی!  اولین نوشته ام بیخبر خودم در بهترین مجله ادبی در کنار آثار بزرگان به چاپ رسیده بود.  آنهم قطعه ایکه برای معلم گرامی خود نوشته بودم.  معلم گرامی ایکه همان لحظه در کنارم نشسته و در شادی من سهیم بود!  آن هنگام شانزده سال داشتم و آن قطعه (نخستین بهار عشق) نام داشت.

 

تا حالا از شما چند اثر چاپ شده است و اولين کتاب شما چه نام داشت؟

 

آثار چاپ شده من:

(دریا در شبنم) مجموعه شعرهای کوتاه عاشقانه برای جوانان، 1379-2000

(نگینه و ستاره) مجموعه داستان های کوتاه، 1380-2001

(مرگ خورشید) مجموعه شعرهای میهنی، 1381- 2002

(سلام مرجان) رمان، 1382-

2003

آيا کدام مجموعهء شعر و کتاب  قصه ء نوتان سر دست است؟

 

رمان تازه ام را که در سال جاری نوشته ام آماده چاپ است.  نامش (سفر میکشد مرا...) است، ولی شاید نامش تا هنگام چاپش به شکل کتاب تغییر کند.

مجموعه اشعارم برای اطفال به دری و انگلیسی به نام (پرنده باش) نیز آماده چاپ است.

رمان (ماجراهای آرش) برای اطفال و نوجوانان هم سالها میشود که منتظر چاپ شدن است.

به یاری خدا میخواهم کار بالای رمانی را شروع کنم که نامش تا اکنون چنین است:  (زمانی برای زندگی، زمانی برای مرگ).

 

بدون نويسندگی ، کدام شغل خاص و يا مغوليت ديگری داريد؟

 

من در کابل تحصیل خود را در رشته طبابت اطفال به پایین رسانیده ام.  متاسفانه جز چند ماه فرصت کار عملی را نیافتم و به پشاور مهاجر شدم.  آنجا هر چند امکان کار عملی وجود داشت اما من به مسایل فامیلی پابند شدم.

در کانادا چون من و همسرم هژبر میخواستیم که زبان و فرهنگ افغانستان نزد اولادهای ما پرورش داده شود، من به کار خانه و او به کار بیرون از خانه پرداخت.  من با نشریات زیادی در داخل و خارج افغانستان همکاری قلمی دارم و عضو هیت تحریر بعضی شان میباشم.  همچنان تا حد توان هژبر را در تهیه نوارهای صوتی زامهران کمک میکنم.   ترجمه چندین کتاب را برای مدارس افغانستان به زبان های دری و پشتو من و هژبر بصورت مشترک انجام داده ایم.  اکنون که خوردترین دخترکم هم به مکتب میرود، برای بار اول چانس خواندن درس و کار خارج از خانه را یافته ام که ببینم چی پیش می آید.

 

در داستانهایتان به طفل و نسل جوان، بيشتر پرداخته ميشود ، ميتوانيد دليلش را بگوييد، که چرا؟

 

رابطه من با ادبیات کودک رابطه انسان با پرنده است.  نوشتن به کودکان، اطفال و نوجوانان به من بال پرواز میبخشد.  سبکبالم میکند.  شاد و امیدوار میشوم.  بدی ها را از یاد میبرم.  انسان بهتری میگردم، میخندم و جوان میشوم.

کودک برای من سمبول پاکی، معصومیت و آینده است.  چگونه میتوان در برابر آینده بی اعتنا بود؟

من واقعا اطفال را دوست دارم.  با آنها خوبتر میتوانم کنار بیایم و زبان شان را بدانم.  من هر چه تا حال برای آنها انجام داده ام، عاشقانه انجام داده ام و اما میدانم که کم انجام داده ام.  اگر روزی قرار باشد که من همه انرژی خود را باید به یک کار متمرکز کنم، میخواهم که آن کار برای اطفال و نوجوانان باشد.

 

از قهرمانانی که تا حالا آفريده ايد ، بکدامش بيشتر علاقه داريد؟

 

شخصیت آرش از رمان (ماجراهای آرش)، شخصیت " آیی" از رمان (سلام مرجان)، شخصیت دریا از رمان (سفر میکشد مرا...).

 

يک خاطره خوب و يک خاطره ء بد نويسندگی تان را تعريف کنيد؟

 

خاطرات خوش من بسیار اند.  نمونه اش میتواند سفر سال گذشته من به سویدن به دعوت کلوب قلم افغان ها و دیدار شما عزیزان باشد.  شما بسیار خوشبخت هستید که معلمان بسیار خوبی دارید.  محترم رحیم غفوری انسان نازنینی است که کاش معلم فرزندان من نیز میبود.

خاطره های بد هم دارم.  یکی از خاطره های بدم پاک شدن رمان سلام مرجان از حافظه کمپیوتر است.  من همیشه با قلم بر کاغذ مینوشتم اما رمان سلام مرجان را مستقیم در کمپیوتر تایپ نموده و ثبت میکردم.  هنگامیکه آخرین فصل را نوشتم و تاریخ را هم زدم، بنابر مشکلاتی تخنیکی صحفه مانیتور سیاه شد و رمان من سراپا گم گشت بی آنکه یک کاپی آنرا هم داشته باشم.  چون مرگ دوستی برایم مشکل و غیرقابل باور بود.  مدتها وقت گرفت تا به خود قبولانده توانستم که داستان طولانی را باید دوباره بنویسم.  هنوز هم فکر میکنم که بار اول خوبتر و با احساستر نوشته بودم.

 

برای جوانانی که به نوشتن علاقه دارند، چه توصيه می کنيد؟

 

برای جوانان عزیزی چون شما که علاقمند نوشتن هستند، بسیار احترام دارم. شما  مشکلات خاص روانی خود را دارید و در فضای دو فرهنگ بومی و نو زیست میکنید.

 این موضوع در کنار موضوعات منفی و کشمکش های روانی و اجتماعی دارای نکات مثبت هم است که شما جوانان عزیز میخواهم از آن حد اعلای استقاده را نمایید.  شما برخوردار از جهان بینی  تازه ،افکار آزاد و افق گشوده تری برای تجربه و زیستن هستید.

توصیه من به شما اینست که در کنار فراگیری زبان مادری و مطالعه به زبان های مادری، تا میتوانید بر زبان کشور میزبان تسلط پیدا کنید.  کتاب بخوانید و بکوشید بهترین ها را بیابید و بخوانید.  به هر زبانی که راحت هستید

بخوانید و با هر زبانی که راحت هستید بنویسید و باز هم  بنویسید و نوشته های تان را به همدیگر نشان بدهید.  همدیگر را یاری کنید و تشویق نمایید.  به خود باور داشته باشید و ناامید نشویید.  خود را و انسان های خوب را دوست داشته باشید و بدانید که شما را دوست دارند.  نمیدانم باور میکنید یا نه ولی به طور مثال من همه شما را بسیار دوست دارم و به شما افتخار میکنم.  برای تو سونمال عزیز هم خوشبختی میخواهم.  به آرزوی  روزی که چون "تاج طلا" بر سر ادبیات ما بدرخشی.

17 قوس 1383- 8 دسامبر 2004

 

مصاحبه ها                صفحهء نخست / پروين پژواك              بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com