پرنيان

فصلنامه یی در گسترهء ادبیات و فرهنگ

 

"پروین دریا را در شبنم می بیند"

 

گفت و شنودی از منیژه باختری با پروين پژواك

 

سال نخست، شماره های سوم و چهارم، خزان و زمستان 1383 هجری خورشیدی، کابل

 

همایش خوانش شعر در لیسهء ملالی است.  عده یی از اراکین دولتی حضور دارند.  پروین شعر می خواند.  صدایش می لرزد اما شاید از هیجان است.  می دانم او نمی ترسد و باور دارد که خورشید نمی میرد.  در آن فضا و هوا که حتی پرنده آوازش را حساب شده می خواند، پروین "مرگ خورشید" را می سراید.  ملیحه حسابی معلم ادبیات دری و محبوب همهء ما دوستانه ملامتش می کند.  دوستان با نگاه های خود سرزنشش می کنند اما پروین می داند که همه وجود سرشار از عاطفه اش را دوست دارند و گزندی بر جانش را نمی خواهند.  دههء شصت است.  ما در یک مکتب من در صنف نهم و او در صنف دوازدهم درس می خوانیم.  بعد او به انستیوت طب می رود تا بتواند زخم های خیال انگیزترین موجودات روی زمین کودکان را مرهم گذاری کند. 

چهارده سال است که پروین را ندیده ام اما پرنیان بهانه یی میشود.  خط های سحرانگیز و جادویی ایمیل ما را به هم پیوند می دهد. هژبر و پروین آنقدر محبت می کنند که پرنیان را در نبود نبشته ها و آثار شان برنمی تابم.  ازش می پرسم:

جریان داستان نویسی را در افغانستان چگونه ارزیابی می کنید؟

از چه هنگام به نوشتن داستان روی آوردید؟

شما شاعر هم هستید.  می خواهم بدانم که خود را در کدام یک موفق احساس می کنید و یا واضحتر بگویم در نوشتن کدام گونه خود را راحت احساس می کنید؟

تا حال چه آثاری را خلق کرده اید و همچنان میخواهم بدانم که آیا تجربه رمان نویسی دارید؟

شما در داستان های خود برخورد خیلی عاطفی و رمانتیک دارید و بدین ترتیب گاه گاهی از واقعیت های عینی فاصله می گیرید.  آیا می خواهید جامعهء آرمانی و ایده آل خود را توصیف کنید و یا با شناختی که من از شما دارم روح ظریف تان قهرمان مسلط بر قلم شما است؟

با تجربه ایکه از ادبیات غرب دارید، سطح داستان نویسی را در غرب چگونه بررسی می کنید؟

امروز اکثریت دانشمندان و صاحب نظران به این عقیده هستند که مرگ رمان فرا رسیده است و مینی مالیسم (خردگرایی) جای آن را گرفته است، نظر شما در مورد چه است؟

رهنورد زریاب داستان نویس مسلم کشور در رمانهای جدید خود از ریالیسم جادویی (واقع گرایی جادویی) بهره می گیرد، خوانندهء عام افغانستان هنوز تجربهء خوانش این گونه آثار را ندارد، می خواهم بدانم شما هم در این زمینه قلم زده اید؟

آیا در کلیت با تجدد و نوآوری و جریان های نوگرا موافق هستید؟

لطفا در مورد زنان داستان نویس کشور، آثار و کارکردهای شان حرف هایی بگویید.

کار کدام نویسنده را بیشتر می پسندید؟

در مورد ادبیات مقاومت و کارکردهای داستان نویسان در این راستا، گفتنی های خود را بگویید.

 

پاسخی به پرسش ها نمی دهد.  مصروف است.  گفتگوی خود را با یوسف علیخانی می فرستد.  اما من پاسخ پرسش های خود را می خواهم.  وسواس دارد که برنجم، چیزهایی می نویسد.  می گوید کوتاه است، وقت نداشتم.

 

درست به خاطر ندارم که چه زمانی اولین داستان خود را نوشتم.  از زمانی که به یادم می آید می خواندم و می نوشتم.  من از کوچکی ذهن قصه دوست و قصه گو داشته ام.  عجیب است که با وجود نداشتن کتاب های مصور و ندیدن فلم های انیمیشن تخیل من بسیار سیال و تصویرآفرین بوده است.  به خاطر دارم هنگامیکه که کودک بودم و می خواستم بخوابم، تا چشم فرو می بستم دو مرغابی طلایی می آمدند و بر آبگیری آبی آنقدر می چرخیدند تا خوابم می برد.

 

من فطرتا انسان شاعر هستم.  اشیا و کلمات برای من جان دارند و نفس می کشند.  اگر شعر را دست راست خود بنامم، داستان دست چپ من است.  زمانی بود که من با دست راست خود به صورت طبیعی و فورانی می نوشتم و خود را با شعر سپید بسیار راحت می یافتم.  سپس سال هایی رسید که به اثر تجربه و ممارست با دست چپ خویش نوشتن را راحتتر یافتم و مجذوب دنیای داستان های کوتاه گشتم.  اکنون مدتی می شود که بیشتر می خواهم بالای رمان کار کنم.  اولین تجربهء رمان نویسی را در زمان صنوف متوسطهء مکتب داشتم که با سه دوستم سیما معصومی، حمیرا معالجی و درخانی عطایی داستان دنباله دار پرماجرای پولیسی می نوشتم با قهرمانی به نام شاهین.

البته آن رمان همانگونه نیمه کاره رها شد.  سپس چند داستان بلند نوشتم.  موفقانه ترین تجربه ام به سیزده سال پیش برمی گردد که برای اطفال و نوجوانان داستانی دنباله دار به نام "ماجراهای آرش" را نوشتم.  من هنوز جملهء مامون عزیز را باخط خودش دارم که در پایان بخش اول داستان نوشته بود:

 

"... صدای پیک دیار رمان نویسی به گوش می آید."

 

اولین رمان چاپ شده من "سلام مرجان" نام دارد که در بهار 1381 نوشته شده است.  رمانی آماده چاپ دارم به نام "سفر می کشد مرا..."* که در سال جاری نوشته شده و امکان تغییر نامش تا هنگام چاپ کتاب می رود.  رمان "نازکتر از گل، سختتر از سنگ" چند سال است که ذهن مرا مصروف خود ساخته است و لیکن زمان تولدش فرا نرسیده است و در ضمن کار بالای رمانی جدید را آغاز خواهم کرد که "زمانی برای زنده گی، زمانی برای مرگ" نام دارد.

 

بشیر سخاورز مقاله ای سودمند دارد به نام "ریالیزم جادویی" که در سایت وزین "فردا" به نشر رسیده است.  من با ایشان موافق هستم که ریالیزم جادویی به صورت عملی در زنده گی، افکار، عقاید و ادبیات مردم ما وجود داشته و با آن به هیچ صورت بیگانه نیستند، بلکه خالق و پرورش دهندهء حقیقی آن می باشند.  من یکی از پیروان این جریان به صورت فطری آن هستم.  در مجموعهء داستان های "نگینه و ستاره" چند داستان به همین روال اند.  به خصوص داستان "درختی که میوه اش توپ بود".  رمان "سفر می کشد مرا... " نیز دارای چنین حال و هوایی است.

 

ما تعدادی محدود نویسندهء زن داریم که برای همه شان احترام دارم.  با آثار بعضی بیشتر آشنا هستم و از تعداری بیشتر از یک داستان نخوانده ام.  درمیان همه شان جای سپوژمی زریاب برای من خاص است.   کتاب "دشت قابیل" ایشان خوبترین و شجاعانه ترین کتابی بود که در کابل عزیز خواندم.  هر چند بعد از آن داستان های شان را نخوانده ام، اما او هنوز برای من بهترین است.

 

دوست دارم کارهای مختلف از نویسنده گان مختلف را بخوانم.  شهرت نویسنده هیچگاه در مقبول واقع شدن آثارش در من اثر ندارد.  بسیار واقع شده است که کار نویسندهء تازه کار و گمنام مرا بیشتر گرفته است.  اما شخصیت نویسنده بخصوص نویسنده های هموطنم همواره بر آثاری که می خوانم، تاثیر می گذارد.  ترجیح می دهم هنگام خواندن اثری نام نویسنده اش را در اول ندانم.  چه آنگاه تنها جوهر و هنر اثر ادبی است که مرا در قضاوتم یاری می رساند.  اگر نام او را بدانم و او را به صفات نیک بشناسم، اثرش هم خوب نباشد، می پسندم و می دانم که هر چند موضوع یا طرز بیان نویسنده ضعیف بوده است، اما نیتش راست و قابل پذیرش می باشد.  ولی اگر کسی را به صفات بد شناخته باشم، آن بیچاره هر چه در اثرش گهر ریخته باشد، نزد من بی ارزش است و سخنش بر دلم نمی نشیند. 

هنگامی که نوجوان بودم فکر می کردم که هنرمندان انسان های برتر اند که هدف غایی شان پیروزی حقیقت است.  وقتی به کذب این مطلب پی بردم مدت ها اندوه و حیرت بر من چیره شد که چگونه اشخاص بد نیت می توانند در آثار شان خوب و راست باشند.  باری سخنی ارزشمند از زبان بزرگوارم استاد عبدالرحمان پژواک شنیدم که می گفتند:  "استعدادها بر دو نوع اند.  استعداد رحمانی و استعداد شیطانی".  آنگاه پاسخی برای این سوال نهان خویش یافتم. 

آثار خالد نویسا و رزاق مامون برایم استثنا اند.  به این معنی که تا حال آنچه از آنها خوانده ام پسندیده ام.

 

من به ادبیات مقاومت به شکل چاپ شده آن دسترسی زیاد نداشته ام.  اما ادبیات مقاومت در میان مردم وجود داشت و به صورت ورق پاره ها دست به دست و سینه به سینه می گشت.  گاه مقاومت را در خانهء خود ما می دیدم.  در سال های اول کودتای ثور بزرگوار پژواک درخانهء ما به سر می بردند و حق خروج از خانه را نداشتند اما اشعار پرسوز و مقالات لبریز از روح آزاده خواهی شان هرگز در بند نشد. 

شاید شما که با من در لیسه ملالی درس می خواندید، محفلی شعر را به خاطر داشته باشید که من دخترک متعلم از جا برخاستم و شعر "مرگ خورشید" خویش را در سکوت مطلق خواندم.  آن عمل خود را جزیی از ادبیات مقاومت می دانم.

من باور دارم همانگونه که جهاد افغانستان متعلق به همه مردم افغانستان است و در آن گمنامان نیکنام بیشتر از به شهرت رسیده های بدنام نقش داشته اند، ادبیات مقاومت نیز متعلق به همه مردم افغانستان است و آنها همراه با قلم بدستان ما در خلق، پخش و پرورش این آثار رول داشته اند.

 

        رمان "سفر می کشد مرا" بعدها به نام "آبشار نسترن" منتشر شد

 

.

مصاحبه ها                صفحهء نخست / پروين پژواك              بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com