English

 French

 

از کودکی دنیای خود را داشتم.  وقتی می خوابیدم همیشه دو مرغابی گک طلایی می آمدند و در آبگیری آبی آنقدر چرخ می زدند تا مرا خواب می برد.  خوابم رویایی رنگین بود و چون بیدار می شدم رویاهایم نیز با من بیدار می شدند.  این دنیای زیبای کودکی است که به یاری خدا با داشتن مادر و پدر دلسوز و خواهران و برادران مهربان توانستم برای مدت طولانی حفظش کنم.  همه کودکان، بخصوص کودکان وطن من نمی توانند از زیبایی های این دنیا بهره ور شوند.  آنهایی هم که چانس اقامتی کوتاه در این دنیای خواستنی را داشته اند، هر چه بزرگتر شده اند از آن بیشتر دور گشته اند.  مرغابی های من نیز پرواز کردند اما آبگیر آبی باقی ماند.  باقی ماند تا مرغابی ها باز گردند.  این انتظار و خواهش به برگشت یاران قدیم نگذاشت تا عالم آفتاب بارانک با رنگین کمان بلند رویا و سرزمین معصوم و بکر کودکان در من ناپدید گردد.  من اگر سرم سفید هم شود، در قلب خود همواره کودک باقی خواهم ماند.  نمی توان کودکان را دوست نداشت و برای آنها نوشت.  به عباره دیگر نمیتوان کودک نماند و به آنها نوشت.  منظورم از کودک ماندن همانا حفظ آفتاب بارانک دایمی و رنگین کمان جادویی است.

نوشته هایم را با قصه ها برای اطفال آغاز کردم و همواره دوست داشتم برای خواهر خوردم نیلاب قصه بسازم و با رنگ های که از خواهر بزرگم گلالی قرض می گرفتم آن قصه ها را مصور بسازم.  یکی از خوشبختی های زندگی من این بوده است که همواره کتاب، قلم، رنگ، کاغذ و اشخاص علاقمند به دانش و هنر در اطرافم وجود داشته اند.  به عباره دیگر اعضای نزدیک خانواده و دوستانم کسانی بوده اند که من در خنده ها، نگاه ها و طرزدید شان توانسته ام آنها را به صورت دخترک ها و پسرک های شوخ که بازی کنان اینسو و آنسو می دوند، مجسم کنم.  یکی از این پسرک های خیالی و ماجراجو که همواره می خواهد اسپ به سرزمین های ناشناخته براند، بهترین دوست دوران جوانی ام و همسفر زنده گی ام هژبر شینواری است.  به یاری او بود که یکی از خواب های دیگرم راست شد و من با چشمان خود دیدم تصاویری را که زمانی بر کاغذ بی حرکت بود، می توانیم در برابر چشمان مشتاق کودکان به حرکت بیاوریم.  بدینگونه اولین فلم های انومیشن در افغانستان به همت و رهنمایی او ساخته شد. 

از نوجوانی به سرودن شعر و نوشتن داستان های کوتاه و بلند پرداختم و در تمام این آثار دلبستگی عمیق و ذاتی من به دورانی که پرواز میان ابرها را ممکن می دانستم، آشکار است.  اولین مجموعه چاپ شده شعرهایم "دریا در شبنم" ساده و عاشقانه است.  اکثریت نام عشق را با نام جوانی پیوند می دهند ولی در نزد من عشق هم با نام کودکی پیوند دارد.  هنوز خود را نشناخته بودم که عاشق بودم.  عشق مرا بزرگ نمود.  عشق مرا خاک خواهد کرد و باز هم عشق خواهد بود که در دستان جاری آب و خاک، آتش و باد روح مرا زنده نگهدارد. 

نوشته های منتظر بسیار دارم که سالهاست در انتظار چاپ اند.  اینک با بازگشایی این دریچهء جادویی آرزو دارم که آنها را در دسترس شما خواننده گان گرامی قرار دهم.  بیشتر این نوشته ها مربوط به زمانی اند که در کابل عزیز به سر می بردم و صبح چون از خواب بر می خاستم و به بیرون می دیدم اول چشمانم کوه های آسه مایی و شیردروازه را سلام می گفتند.

روانشاد پدرکلانم عبدالرحمان پژواک در پایان نامه هایش می نوشت:  "خدا و خنده با تو باشد".  آنچه آرزو دارم برگشت خدا و خنده به کودکان میهنم است.  شگفتن لاله های گلابی رنگ شعف بر رخسار رنگپریده شان و رقص کبوترهای شاد در بال دست های یخزده شان.

و آنچه در توان دارم مهرورزی به اطفالم، خواهرزاده ها و برادرزاده هایم و به تمام اطفال خانه مشترک ما زمین است.  می خواهم زنده گی ام هدیه ای باشد که رهگذری به طفلی غریب می دهد و طفل با گرفتن هدیه همان را می یابد که آرزو داشته است.

پروین پژواک 

 

     

بيوگرافی                  صفحهء نخست / پروين پژواك              بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com