تصویرها سخن میگویند

 

ترجمه هژبر شینواری

از سايت بی بی سی

 

عمران

 

نام من عمران است.  پانزده سال دارم.  شاید یکسال بزرگتر و یا هم کوچکتر از آنچه که گفتم باشم.  قریب سه سال میشود که در اینجا در شهر کراچی- پاکستان زندگی میکنم.  مادرم در افغانستان است.  پدرم مرده.  پنج برادر و یک خواهر دارم که در شهر مزارشریف زندگی میکنند.  در آنجا جنگ های زیادی صورت گرفت و هر کس میتوانست هر که را که میخواهد بکشد.

 

 

 

دوستان افغانی

 

اینها دوستان من هستند.  بابی، الم الدین و جلال الدین.  ما نزدیک برج برق در" مالیر نادی" با هم یکجا زندگی میکنیم.

 

 

 

 

پراته و چای سبز

 

من هرروز ساعت هشت صبح برای کار میروم و شام بعد از غروب آفتاب می آیم.  صبحانه من پراته و چای سبز است.  چه چیز دیگری را مرد فقیری میتواند بخورد؟  من روزهای عید نیز کار کرده، زباله ها را جمع میکنم.  با کی در اینجا عید را باید جشن گرفت؟  آنهم وقتی که گرسنه هستی و بعد از یکروز کار تازه برگشته ای.  من دوست دارم تا لباس های پاک بپوشم.  ولی سوال میکنم، بخاطر کی آنها را به تن کنم؟  کی لباس های پاک مرا خواهد دید؟  هیچ چیز در اینجا مرا راضی و خوش نمیسازد.  در اینجا من دوستانی دارم ولی نه دوستان صمیمی.  آخر چطور میتوانم به آنها همه آنچه را که در قلبم میگذرد بگویم؟

 

دود

 

همه چیز در اینجا تشویش برانگیز است.  من هرگز سگرت به لب نبرده بودم ولی در اینجا روزانه یک قوطی سگرت را دود میکنم.

 

 

 

 

 

 

 

دخترها

 

اگر با والدینم میبودم، شاید در مورد عروسی فکر میکردم، نه حالا.  نه اینکه نمیخواهم ازدواج کنم بلکه بخاطر اینکه در اینجا من به زحمت بار زندگی را بر دوش میکشم، چطور میتوانم در همچو حالتی به عروسی فکر کنم.

ولی از دخترها خوشم می آید.  دختری با لب های سرخرنگ... مثل آنکه در این عکس است.

 

 

 

 

 

 

چشم ناسالم

 

من همه اینها را دوست دارم، ولی آیا دوست داشتن من مهم است؟  آنهم با یک چشم ناسالم؟  یک چشم من کترک دارد.  به داکتر نشان دادم.  او پول زیادی میخواهد و من ندارم.  با چنین چشمی باقی مانده ام. 

 

 

 

 

 

ترمیم بایسیکل

 

تمام زباله های "شاه فیصل کالونی نمبر 5" مال ماست.  هیچکس دیگر نمیتواند در این منطقه چیزی را از میان زباله ها بردارد.  امروز تمام وقتم عبث و بیهوده گذشت.  فقط توانم هفتاد روپیه کمایی کنم که پنجاه روپیه آنرا هم برای ترمیم بایسیکل ام دادم.

 

 

 

 

 

 

فروش زباله ها

 

من در افغانستان غریب بودم ولی پلاستیک، استخوان و دیگر زباله ها را جمع نمیکردم.  در آنجا  ما اینوع کثافات نداریم.  در افغانستان من یکجا با برادرم خواندن و نوشتن را می آموختم.  ایکاش میشد تحصیل میکردم.  ولی حالا وقت آنرا ندارم.  ما زباله ها را از قرار یک کیلو، دو نیم روپیه می فروشیم.  روزانه از هشتاد تا صد روپیه کمایی میکنم.  ولی حتی یک روپیه آنرا هم نمیتوانم پس انداز کنم.  زنده ماندن در اینجا خیلی قیمت است.

 

 

یک رویا

 

ما در اینجا از همدیگر حمایت میکنیم.  بی خانه گی چیست؟  از ما بپرس.  حالا هم ما فقط یک آرزو داریم که دوباره به وطن خود مان برویم.  فامیل های خود را بیابیم.  آنگاه تصمیم خواهم گرفت که گام بعدی ام چه باشد.

 

 

 

     

ترجمه            صفحهء نخست /  هژبرشينواری             بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com, October 2007