آشیان

مجله فرهنگی، اجتماعی و خانوادگی جامعه افغان ها در امریکای شمالی

سال اول، شماره اول، خزان 1382

 

"اسیر دنیای رویایی کارتون ها"

 

گفت و شنودی از حميد ضرابی با هژبر شینواری

 

 

گفت و شنودی با هژبر شینواری هنرمند توانا و صاحب نظر

حمید ضرابی

 

لطفا ابتدا از خود تان بگویید.  از تحصیلات و از اینکه چگونه و چه زمانی به کار هنر پرداختید؟

 

در شهر کابل به دنیا آمدم.  تحصیلات ابتداییه را در لیسه استقلال به پایان رسانیدم.  تحصیل در رشته حقوق و بعد هم در بخش هنر سینما توگرافی خواب خوشی بود که در یک مژه بهم زدن گذشت.  تا به خود آمدم یک و نیم دهه از جنگ در افغانستان گذشته بود و تا هنوز هم زنده بودم و نفس می کشیدم.  بالاخره هم روزی رسید که همه با اشک شوق در چشمان و قلب های پر از امید در انتظارش بودیم.   ولی دریغ که در لحظه دیدار با سپیده ها بت ها فرو ریخت و آرزوها در بستر خاک و خاکستر خفت.  از سرزمینی که گویی "خپل کور خپل گور" ما بود با بی رحمی بیرون رانده شدم و موجی مهربان مرا به ساحل کانادا افگند. 

از زمانی که خود را به خاطر دارم و قلم در دستم بوده است، کاغذ جور مرا می کشیده است.  نخستین استادانی که از محضر آنها فیض و برکت برده ام، استاد کریم شاه خان، استاد نصرت، استاد قمرالدین چشتی و استاد اکرم اسلم معلمین لیسه استقلال بودند.  بعد به کورس های که امروزها به نام استاد بزرگوار غلام محمد میمنگی مسمی شده است، رفتم.  نام نویسی در بخش نقاشی تمام شده بود.  همان بود که فوت و فن های هنر مجسمه سازی را نزد استاد خوانی خان آموختم.  نخستین بار توسط نشرات "ترجمان"، "شوخک"، "توفیق" و "کاریکاتور" با هنر کارتون آشنا شدم.  از دوست ارجمند ظاهر هویدا در مورد اسراییل رویا و معجزه های آفرینشی اش شنیدم و با طارق مرزبان و کارهایش آشنا شدم.  احساس کردم که کار کارتون می تواند روزنه یی مساعد برای انعکاس و تبارز عواطف و احساسات و شیوه دیدم ازین جهان باشد.  تا به خود آمدم مجذوب، شیفته و اسیر دنیای رویایی و دل انگیز کارتون ها شده بودم.  از آن روزها سه دهه می گذرد و تا هنوز در خم یک کوچه ام.

 

چرا و یا چه چیزی باعث شد که کارتون را به عنوان کار اصلی هنری برگزیدید؟

 

برخلاف تصور بعضی از صاحب نظران که هنر کارتون را از لحاظ چگونگی و شیوه بیان خیلی ساده می انگارند و تصور می کنند که با عدم پیروی از شگردها و ظرافت های هنر نقاشی، صرف با مضحک جلوه دادن اشخاص و پدیده ها و ترسیم آنها با خطوط خام کارتون می توان کشید و این عقیده شاید در مورد خود آنها و کارهای شان صایب باشد، من به این باورم که کارتون به مثابه بخشی از هنرهای ترسیمی نه تنها باید با پیروی از قواعد دقیق و تکنیکی هنر نقاشی ترسیم گردد، بلکه علاوه بر آن در آفرینش کارتون به دنیایی از فانتزی، تخیل، آگاهی و دید ژرف و مو شکاف نیز نیاز است.  همان طوری که نمی شود هر ناظمی را شاعر شمرد، هر نقاشی نتوانسته است به دنیای پررمز و راز کارتون ها ره بگشاید.  ولی هر کارتونیست خوب نقاشی ورزیده و توانمند است که دنیای سحرانگیز کارتون ها درهایش را بر روی او باز نموده است. 

من کارتون را صرف اغراق و مبالغه و حاوی پیام های طنزگونهء اجتماعی، سیاسی و انتقادی نمی دانم، بلکه اغراق و مبالغه و طنز یکی از هزاران پیچ ها و مهره هایست که این هنر والا را می سازد.  کارتون ها را نمی توان هرگز جدا از سایر عرصه های هنری، ادبی و فلسفی زندگی انسان مطالعه کرد. چه ریشه این هنر تا دورترین زوایایی از فرهنگ و زندگی رسیده است.  کارتونیست زمانی صرف منعکس کننده یک پدیده است، زمانی به انتقاد کنندهء بی رحم مبدل می شود، گاهی هم چون آموزگاری مهربان به آموزش می پردازد، زمانی هم فقط نقش توضیح کننده را دارد، گاهی به خاطر دریافت و جستجوی واقعیت ها و رازهای ناشناخته و جاویدان هستی و حیات تلاش می کند.

کارتون واقعیت را آنچنان با زیبایی و صراحت بیان می کند که بیننده با کشف آن یکباره متعجب می گردد و لبخند ناشی از تحسین کشف واقعیت بر لبانش نقش می بندد.  کارتون با زبان گویا و امکاناتی وسیع که در اختیار دارد، گاهی در عرصه هنر و ژورنالیزم عمل می کند، زمانی او را در عرصه آموزش و پرورش می یابی و گاهی هم جای او در سینما و تیاتر است.  او بازیکنی است که در همه گوشه کنارهای میدان هنر و زندگی انسان موفقانه بازی می کند.

 

به طور کلی وضعیت هنر را در افغانستان (گذشته و حال) چگونه ارزیابی می کنید؟

 

هنر نقاشی در هزاره اخیر همواره با رکود و بحران زده گی همراه بوده است.  دلیل آن را بیشتر در ساختار اجتماعی، اقتصادی، عقیدتی و سیاسی حاکم بر جامعه ما باید جستجو کرد.  در عصر تیموریان استاد کمال الدین بهزاد به هنر در حال نزع نقاشی روحی تازه دمید و با درنظرداشت روح تصوفی و روحانی زمان خودش آثاری بی بدیل و ماندگار را آفرید.  ناگفته نباید گذاشت که او از نخستین نقاشان شرقی است که به هنر کارتون پرداخت و کارتون های را خلق کرد.  از آن جمله کارتونی است از چهرهء خودش که تا به امروز به ما رسیده است.  بعد از مرگ استاد کمال الدین بهزاد تنی چند کوشیدند تا راه او را ادامه دهند و آثاری هم خلق کردند.

پروفیسور غلام محمد میمنه گی از زمره نخستین اشخاصی است که در اروپا تحصیل کرد و نقاشی را به شکل فنی و تکنیکی آن فرا گرفت.  میمنه گی با پیروی از شیوه واقعیت گرایی در هنر نقاشی تلاش کرد تا طبیعت آزاد، چهره ها و وقایع تاریخی افغانستان را در آثارش بازتاب دهد.  بعد استاد عبدالغفور برشنا کوشید تا جریان هنر افغانی را از داخل کارگاه ها بیرون کشیده و رنگ های آثار را با طبیعت و خصوصیات زندگی مردم افغانستان آشنایی و پیوند دهد.  استاد غوث الدین، استاد غلام علی امید، استاد خیر محمد خان، استاد کریم شاه خان، استاد جلال، استاد ربانی، استاد کهزاد... و تعدادی دیگر از رهروان این راه دشوار نیز در محدوده امکانات خویش گام های را در زمینهء معرفی و رشد هنر نقاشی درافغانستان عزیز برداشتند.  استاد غلام سید مشعل در ولایت هرات مشعل احیای مجدد مکتب بهزاد را برافراشت و شاگردانی را هم آموزش داد.  ولی با آن هم وضع هنر معاصر نقاشی افغانستان درمجموع بحث انگیز است.  نقاشان ما با لجاجتی عجیب مصروف حرکت دایروی به دور فیل پایه یی کهنه و فرسوده اند که ابتذالش می توان نامید و نفس سوخته تصور می کنند که راه طولانی، پر مشقت و مثمری را پشت سر نهاده اند!  همان سوژه های تکراری، کاپی عکس های "میشو" و پستکارت های "افغان تور" دست از گریبان نقاش ما برنداشته است.  حرکتی که در آن کوچکترین تنوع و اثر از اصل خلاقیت هنری به چشم نمی خورد.  عده ای دلیل این حرکت را در عدم موجودیت فضای سالم آفرینشی و نقد هنری، نبود توجه دولتمردان و سیستم های حاکم سیاسی اجتماعی به وضعیت هنر درکشور، شرایط دشوار اقتصادی هنرمندان، سطح پایین سواد بصری هنرپذیران و ذوق مردم، عدم آگاهی هنرمند و هنر پذیراز وضعیت فرهنگی هنری جهانی، نبود هنرکده ها، عدم اشتیاق و توانایی خرید آثار هنری توسط مردم، کمبود مواد نقاشیف موجودیت نظام های عقیدتی مخالف باهنر و صدها دلیل دیگر قلمداد می کنند، که هر کدام ازین دلایل به جای خودش می تواند مانع جدی رشد هنر در افغانستان باشد.  ولی اینکه چرا نقاشان افغان حتی در غربت طلایی که گوشه ای از این مشکلات در آنجا حل شده است و مانع آفرینش آنها نمی شود، نیز به شکل افسون شده این حرکت را به دور فیل پایهء ابتذال طی می کنند، سوالی است که باید پاسخ آن را در جای دیگر جستجو کرد و آن همانا شخصیت آفرینشگر و میزان درک، آگاهی و عشق او به پدیدهء مقدس هنر می باشد.  تاریخ گواه آفرینش بزرگترین آثار هنری فرهنگی بشریت در دشوارترین روزگار از تاریخ بوده است.  البته که در شرایط دشوار افغانستان نمی توان انتظار معجزه را داشت و یک شبه ره صد ساله را پیمود.  از سابق گفته اند که " از شکم گرسنه انتظار فضیلت" نمی رود.  با آنهم وقت آن فرا رسیده است تا هنرمند ما کلاه خویش را در مقابلش گذاشته، یکبار دیگر به سوال خودش پاسخ بدهد که چرا و روی چه عوامل و انگیزه هایی هنر را برگزیده است و آیا هنر نیز او را برگزیده است یا خیر؟  از کجا که این همسری با هنر ناموفقانه نبوده باشد و باید به جدایی بیانجامد... بهر صورت برای اینکار نیز باید آگاهی، درک و وجدان سالم داشت!

 

کدام تعبیر را برای هنر درست می دانید:  هنر برای هنر، هنر برای مردم، هنر برای مملکت و یا تعبیری دیگر؟

 

انسان یگانه هنرمند و آفرینشگر بروی این کره خاکی نمی باشد.  طبیعت خود بزرگترین شهکار آفرینش است.  چون هدف اساسی و نهایی هنر انسانی انسان است، من به اصل هنر برای انسان و انسانیت باور دارم.  گرچه شاید در برخی موارد زبان و موضوعات انتخاب شده در آثار هنری طوری باشد که تصور می شود درک و تحلیل آن فقط برای عده ای انگشت شمار از اهل بصیرت متصور باشد، ولی بالاخره هدف و پیام آفرینش هایم به قلب عده ای وسیع تر ره می گشاید.  از جانب دیگر باور دارم که هر اثر منفرد هنری نقش معین و خاص خودش را در رشد و توسعه هنر و فرهنگ انسانی دارد و در کنار سایر اهداف و پیام هایش کاریست که به خاطر رشد و تعالی و بهسازی انسان و هنر انسانی انجام می شود.

 

به نظر شما هنرمند افغان در شرایط فعلی کشور چه مسوولیت و رسالتی می تواند داشته باشد؟

 

در مورد مسوولیت و رسالت هنر و هنرمند خیلی می توان حرف زد، ولی به عقیده من باید از خود آغاز کرد.  چه من به تغییر جهان که افغانستان نیز در آن کلبهء کوچک ویران شده ولی نهایت عزیز و ارجمند است، باور دارم و همواره تلاش نموده ام تا کارهایم تولید یاس و ناامیدی نکند، بلکه زهرخندی باشد بر هر چه زشت و نازیباست.  امیدوارم مردم پیام صبح و سپیدهء روشن را در آنها بیابند و اطمینان دارم که هیچ تلاش انسانی و عاطفی خالصانه ولو کوچک، در بهتر ساختن این دنیای بی رحم بی اثر نخواهد بود.  باید نخست به خانه تکانی دلهای خود رفت و ذهن را از هر چه ذلت و سیاهی است صیقل داد و با خود آشتی کرد.   کینه و عداوت را از خمیر خود زدود.  از قید نفس شیطانی رهایی یافت و به زبان دلهای صاحبدل سخن گفت.  آن وقت است که هنر و آفرینش ما به عاطفه و قلب های دیگران نیز ره خواهد یافت و هنر به عالی ترین وسیله پیوند بین انسان ها مبدل خواهد گردید.  دنیا جای بهتری برای زیستن خواهد شد.  دیگر مرزهای زبان، نژاد، رنگ و مذهب با سیم های خاردار انسان ها را از هم جدا نخواهد کرد و هر جای از این دنیای پهناور که زمین خداست، منزلگهء آرامش انسان خواهد شد.

 

آیا زندگی در دنیای صنعتی غرب و روزمرگی های وقت گیر آن بر فعالیت های هنری تان تاثیری داشته است یا خیر؟

 

به یقین که دوری از افغانستان چیزهای را از من گرفت ولی در عوض چیزهای را نیز به من داد.  من در افغانستان به دنیا آمدم، پرورده شدم و زیباترین یادهای کودکی، نوجوانی و جوانی ام متعلق به آن دیار عزیز می باشد.  من زندگی و آنچه هستم را مدیون افغانستان و مردم شریف و قدرشناس آن می باشم.  ولی فقط در کانادا بود که نسیم آزادی را با تمام لطافت و زیبایی آن بر زندگی و هنرم احساس کردم.  احترام به انسان و حقوق طبیعی و ابتدایی آن را دیدم و لمس کردم.  دیدم که می توان اختلاف عقیدتی داشت ولی دشمن نبود و در کنار هم زیست.  به خاطر اعمار کشوری که به همه پناه داده است، سعی وتلاش کرد و حقوق انسانی همدیگر را محترم شمرد.

 

لطف بفرمایید، مقداری هم در مورد نمایشگاه ها و مجموعه آثار چاپ شده تان توضیح بدهید؟

 

در سه دهه بودنم در ساحهءهنر سه مجموعه از طرح ها و کارتون هایم به چاپ رسیده است.  نمایشگاه های هم در آنجا و اینجا دایر نموده ام.  فعلا هم از طریق "انتشارات هژبر"  نشریه و نوارهای صوتی "زامهران"  طرح تصاویر برای کتب نویسندگان، تهیه کتب مصور برای اطفال در جامعه فرهنگی حضور دارم.  هدف اساسی همه این کارها و تلاش ها همانا شرکت در لحظات خلوت و تنهایی انسان های همدل و همزبان بوده است.  اینکه تا چه اندازه به این هدف دست یافته ام، حرفیست که باید آن را از آنهایی پرسید که احساسات وعواطف شان با من و دنیای من بیگانه نبوده است و آنهایی که با وصف اختلاف عقیده و سلیقه همواره گامی از همدلی به سوی شان برداشته ام.

 

 

مصاحبه ها               هژبرشينواری             بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com