"من و كارتون هايم"

پاسخ به پرسش های هارلی لوون

 

  

 

 

هنر نقاشی افغانستان در هزاره اخير همواره با ركود و بحران زدگی همراه بوده است دليل آنرا بيشتر در ساختار اجتماعی، اقتصادی، عقيدتی و سياسی حاكم برجامعه ما بايد جستجوكرد. در عصر تيموريان هرات استاد كمال الدين بهزاد به هنر در حال نزع نقاش روح تازه دميد و با درنظرداشت روح تصوفی و روحانی زمان خودش آثار بی بديل و ماندگاری را آفريد، نا گفته نبايد گذاشت كه او از زمره نخستين نقاشان شرق است كه به هنر كارتون پرداخت و كارتون های را خلق كرد. ازآن جمله كارتون ازچهره خودش كه تا به امروز به ما رسيده است. بعد از مرگ استاد كمال الدين بهزاد تنی چند كوشيدند تا راه او را ادامه دهند و آثاری هم خلق كردند.     

 

پروفیسور غلام محمد میمنه گی از زمره نخستین اشخاص است که در اروپا تحصیل کرد و نقاشی را به شکل فنی و تکتیکی آن فرا گرفت . میمنه گی با پیروی از شیوه واقعیت گرائی در هنر نقاشی تلاش کرد تا طبیعت،چهره ها و وقایع تاریخی افغانستان را در آثارش بازتاب دهد. بعد از او استاد عبدالغفور برشنا کوشید تا جریان هنر افغانی را از داخل کارگاه ها بیرون کشیده، رنگ ها و سوژه های آثار را با طبیعت و خصوصیات زندگی مردم افغانستان آشنایی و پیوند دهد. استاد غوث الدین استاد غلام علی امید، استاد خیرمحمد خان، استاد کریمشاه خان، استاد جلال، استاد ربانی، استاد کهزاد..... و تعداد دیگری از رهروان این ره دشوار نیز در محدوده امکانات خویش گام های را در زمینه معرفی و رشد هنر نقاشی در افغانستان عزیز برداشتند. استاد غلام سید مشعل در هرات مشعل احیای مجدد مکتب بهزاد را بر افراشت و شاگردانی را هم آموزش داد. ولی با آنهم وضع هنر معاصرنقاشی افعانستان در مجموع بحث بر انگیز است. نقاشان ما با لجاجتی عجیب مصروف حرکتی دایروی بدور فیل پایه ای کهنه و فرسوده اند که می توان ابتذالش نامید و نفس سوخته تصور میکنند که راه طولانی، پرمشقت و مثمری را پشت سر نهاده اند. همان سوژه های تکراری، کاپی عکس های "میشو" وپست کارتهای "افغان تور" دست از گریبان نقاش ما بر نداشته است.  حرکتی که در آن کوچکترین تنوع و اثری از اصل خلاقیت هنری به جشم نمیخورد. عده ای دلیل این حرکت را در عدم موجودیت فضای سالم آفرینشی و نقد هنری، نبود توجه دولت مردان و سیستم های حاکم سیاسی اجتماعی به وضعیت هنر در کشور، شرایط دشوار اقتصادی هنرمندان، سطح پایین ذوق بصری وهنر پذیری مردم، عدم آگاهی هنرمند و هنرپذیراز وضعیت فرهنگی هنرجهانی، نبود هنرکده ها، عدم اشتیاق وتوانایی خرید آثار هنری توسط مردم، کمبود مواد نقاشی، موجودیت نظام های عقیدتی مخالف با هنر و صد ها دلیل دیگر را قلمداد میکنند که هرکدام از این دلایل به جای خود شان میتوانند مانع جدی رشد هنر در افغانستان باشد. ولی اینکه چرا نقاشان افغان حتی در غربت طلایی که گوشه ای از این پرابلم ها در آنجا حل شده است و مانع آفرینش آنها نمیشود، نیز به شکل افسون شده این حرکت را به دور فبل پایهء ابتذال طی میکنند، سوالی است که باید پاسخ آنرا در جای دیگر جستجو کرد و آن همانا شخصیت آفرینشگر و میزان درک، آگاهی و عشق اوبه پدیده مقدس هنر میباشد.

برخلاف تصور بعضی از صاحب نظران که کارتون را از لحاظ چگونگی و شیوه بیان خیلی ساده می انگارند وتصور میشود که با مضحک جلوه دادن اشخاص و پدیده ها و ترسیم آنها با خطوط خام و نا مساعد و عدم پیروی از شگرد ها وظرافت های هنر نقاشی میتوان کارتون آفرید و این عقیده  شاید در مورد خود آنها و کارهایشان درست باشد، ولی من به این باورم که کارتون به مثابه بخشی از هنر های ترسیمی نه تنها با پیروی ازقواعد و تکنیک هنر نقاشی باید ترسیم گردد، بلکه علاوه برآن در آفرینش کارتون به دنیایی از فانتزی، تخیل، آگاهی و دید ژرف  نیز نیاز است. همان طوری که نمیشود هر ناظم را شاعر شمرد، هر نقاش هم نتوانسته است به دنیای پر رمز وراز کارتون ها ره بکشاید، ولی برخلاف هر کارتونیست خوب نقاش ورزیده و توانمند است که دنیای سحر انگیز کارتونها درهایش را بروی او باز نموده است.

 

من کارتون را صرف اغراق و مبالغه و حاوی پیام های طنز گونه اجتماعی، سیاسی و انتقادی نمیدانم بلکه اغراق و مبالغه و طنز یکی از هزاران پیچ و مهره هایست که این هنر را والا میسازد.  کارتون را نمیتوان هرگزجدا از سایر عرصه های هنری، ادبی و فلسفی زندگی انسان مطالعه کرد.  چه ریشه این هنر تا دورترین زوایای فرهنگ و زندگی رسیده است. کارتونیست گاهی صرف منعکس کننده یک پدیده است، زمانی به انتقاد کنندهء بیرحم مبدل میشود، گاهی هم چون آموزگاری مهربان به آموزش میپردازد، زمانی هم فقط نقش توضیح کننده را دارد، گاهی در عرصه هنر و ژورنالیزم عمل میکند، زمانی او را درعرصه آموزش و پرورش مییابی و گاهی هم جای او در سینما و تیاتر است. او بازیکنی است که در همه گوشه کنار های میدان هنر، زندگی و فرهنگ انسانی موفقانه نقش  خودرا  بازی میکند.

 

...و من هژبر شینواری، در شهر کابل به دنیا آمدم. تحصیلات ابتداییه را در لیسه استقلال به پایان رسانیدم. تحصیل در رشته حقوق و بعد هم در بخش هنر سینماتوگرافی خوابی خوش بود که به یک مژه بهم زدن گذشت. تا بخود آمدم یک و نیم دهه از جنگ در افغانستان گذشته و تا هنوز زنده بودم و نفس میکشیدم. بلاخره هم روزی فرا رسید که همه با قلب های پر ازامید در انتظارش بودیم. ولی دریغ که در لحظه دیدار با سپیده دم همه بت ها فرو ریخت و آرزو ها در بستر خاک و خاکستر خفت. ازسرزمینی که گویی"خپل کور خپل گور" مان بود با بیرحمی بیرون رانده شدم و موجی مهربان مرا به ساحل کانادا افگند.

 از زمانی که خود را به خاطر دارم، قلم در دستم بوده است وکاغذ جور مرا میکشیده است. نخستین استادانی که از محضر آنها فیض و برکت بردم استاد کریمشاه خان، استاد نصرت، استاد قمرالدین چشتی و استاد اسلم اکرم معلمین لیسه استقلال بودند. بعد به کورسهای که امروز ها بنام استاد بزرگوار"غلام محمد میمنه گی" مسمی شده است و آن زمان ها بنام کورسهای صنایع مستظرفه یاد می شد، رفتم.  نام نویسی مثل همیشه در بخش نقاشی تمام شده بود. همان بود که فوت و فن های هنر مجسمه سازی را نزد استاد خوانی خان آموختم. نخستین بار توسط "ترجمان" ، "شوخک" و "کاریکاتور" با هنر کارتون آشنا شدم. از دوست ارجمند ظاهر هویدا در مورد اسراییل رویا ومعجزه هایش شنیدم و با طارق مرزبان و کارهایش آشنا شدم. احساس کردم که زبان کارتون می تواند روزنه ای مساعد برای انعکاس و تبارز عواطف، احساسات و شیوه دیدم از این جهان باشد. تا به خود آمدم مجذوب، شیفته و اسیر دنیای رویایی و دل انگیز کارتون ها شده بودم. از آن روزگار سه دهه می گذرد و تا هنوز درخم یک کوچه ام.

درطول سه دهه بودنم در ساحه هنر سه مجموعه از طرح ها و کارتون هایم به چاپ رسیده اند و نمایشگاه های را هم درین جا و آنجا، در این کشور و آن کشور دایر نموده ام . دو فلم کارتونی برای اطفال ساخته ام و فعلآ هم از طریق "انتشارات هژبر" نشریه و نوارهای صوتی "زامهران" طرح تصاویر برای کتب نویسند گان، تهیه کتب مصور برای اطفال و ... در جامعه فرهنگی حضور دارم. هدف اساسی همه این کارها و تلاش ها همانا شرکت در لحظات خلوت و تنهایی انسان های همدل و همزبان بوده است . اینکه تا چه اندازه به این هدف دست یافته ام، حرفیست که باید از آنهایی پرسید که احساسات و عواطف شان با من و دنیای من بیگانه نبوده است. آنهایی که با وصف اختلاف عقیده و سلیقه همواره گامی از همدلی به سوی شان برداشته ام.

 

 به یقین که دوری از افغانستان چیزهایی را از من گرفت ولی در عوض چیزهایی نیز به من داد. من در افغانستان به دنیا آمدم، پرورده شدم وزیباترین روز های نوجوانی ام متعلق به آن دیارعزیز میباشد من زندگی و آنچه را که هستم مدیون افغانستان و مردم شریف و قدرشناس آن میباشم . ولی فقط در کانادا بود که نسیم آزادی را با تمام لطافت و زیبایی آن بر زندگی و هنرم احساس کردم . احترام به انسان و حقوق طبیعی و ابتدایی آنرا درعمل دیدم و لمس کردم. دیدم که میتوان اختلاف عقیدتی داشت ولی دشمن هم نبود و در کنار همدیگر زیست، حقوق انسانی همدیگر را محترم شمرد و بخاطر اعمار سرزمینی که به همه پناه داده است سعی و تلاش کرد.

به نظر من تنها انسان یگانه هنرمند و آفرینشگر برروی این کره خاکی نمی باشد . طبعیت خود پر از اعجاز و بزرگترین شهکارخلقت است. چون هدف اساسی و نهایی هنر انسانی انسان است، من به اصل هنر برای انسان و انسانیت باوردارم . گرچه شاید در برخی موارد زبان و موضوعات انتخاب شده در آثار هنری ام طوری باشند که تصور میشود درک و تحلیل آن فقط برای عده ای انگشت شمار از اهل بصیرت متصور باشد ولی بالاخره هدف و پیام آفرینش هایم به قلب عده ای وسیعتر به آرامی ره میگشایند. باور دارم که هر اثر منفرد هنری نقش معین و خاص خودش را در رشد و توسعه هنر و فرهنگ انسانی دارد و در کنار سایر اهداف و پیام هایش کاریست که بخاطر رشد، تعالی و بهسازی انسان و هنر انسانی انجام میشود. در مورد مسوولیت ورسالت هنر و هنرمند خیلی میتوان حرف زد، ولی به عقیده من باید از خود آغاز کرد. چه من به تغییر جهان که افغانستان در آن کلبه کوچک ویران شده ولی نهایت عزیز و ارجمند است، باور دارم و همواره تلاش نموده ام تا کارهایم تولید یاس و نا امیدی نکند، بلکه زهرخندی باشد بر هرچه زشت ونازیباست و بیننده گان آثارم پیام صبح و سپیدهء روشن را در ان بیابند و اطمینان دارم که هیچ تلاش انسانی و عاطفی خالصانه و مخلصانه ولو کوچک هم در بهتر ساختن این دنیای بیرحم بی اثر نخواهد بود. باید نخست به خانه تکانی دلهای خود رفت و ذهن را از هرچه ذلت وسیاهی است صیقل داد وبا خود آشتی کرد. کینه و عداوت را از خمیر خود زدود.  از قید نفس شیطانی رهایی یافت وبه زبان دلهای صاحبدل سخن گفت.  آنوقت است که هنر و آفرینش ما به عاطفه و قلب های دیگران نیز ره خواهد یافت و هنر به عالی ترین وسیله پیوند بین انسان ها مبدل خواهد گردید و دنیا جای بهتری برای زیستن خواهد شد.  دیگر مرز های زبان، نژاد، رنگ و مذهب با سیم های خار دار انسان ها را از هم جدا نخواهد کرد و هرجای از این دنیای پهناور که زمین خداست منزلگه آرامش انسان خواهد شد.

 

هژبر شینواری

فبروری 2007، کانادا

    

 مصاحبه ها             هژبرشينواری            بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com