"دو نا آشنای با هم آشنا"

 اهدا به استاد واصف باختری و احمد شاملو!

                              

              

 

 

 

مدت ها بود که آرزو می شد تا همدیگر را ببینیم و مثل همیشه آیینه دل های مان یکی شود.  و از آسمان و ریسمان قصه کنیم.  بالاخره آن شب شاعر و محقق ارجمند احمد یاسین فرخاری، شاعر جوانمرد علیشاه احمدی عباب، صورتگر و ژورنالیست ژرف نگر حمید ضرابی، نویسنده متفکر آصف بره کی و من در منزل وحید جان قاسمی گرد هم آمدیم.  وحید قاسمی از زمره آن هنرمندان انگشت شماری است که برعلاوه صدای زیبا و استعداد سرشار آهنگسازی، دید روشن و توانمندی یک محقق با درد او را از سایر همقطارانش متمایز می سازد.  او آوازخوانی است که با موسیقی محلی، کلاسیک و مدرن دیارش آشنایی کامل دارد و مشعلی را که استاد ارجمند قاسم افغان در افغانستان تقریبا یک سده قبل در عرصه موسیقی برافروخت، با افتخار و توانایی در دست دارد.  او آهنگ هایی را که می سازد یا زاده اندیشه، احساس و تخیل هنرمندانه خودش است و یا هم بازخوانی آهنگ های محلی از گوشه و کنار افغانستان می باشد که نه تنها با پرداختنو  به آن آهنگ ها روح و نفس تازه می بخشد، بلکه آثارش همواره پلی بوده است برای وصل عواطف مردمان دردمند افغانستان.

دوستان از هر در سخن می گویند.  گاهی در مورد شعر صحبت می شود و گاهی هم همه با شور و شوق و عطش صحبت استاد فرخاری را در رابطه با وجوهات مشترک موسیقی خرابات با موسیقی کلاسیک هندوستان، یونان و مصر دنبال می کنند.  علیشاه احمدی عباب گپ های جالب در مورد پیوند شعر با موسیقی، نیاز آنها بهم، چگونگی خوانش و تلفظ دقیق کلمات و هجاها توسط آوازخوانان دارد.  نکته نظر جناب آصف بره کی در مورد ریشه های مشترک موسیقی کلاسیک و نواهای مدرن حکایه از تحقیق گسترده و عمیق ایشان در زمینه دارد.  جناب حمید ضرابی با دید ژرف یک هنرمند و بیان شیوا یک ژورنالیست درمورد جایگاه ومقام والای هنر و هنرمند، وضعیت فعلی هنر در داخل و خارج از مرزهای افغانستان تحلیل جالب را ارایه می دهد.

بعد از صرف غذا می بینم که استاد فرخاری آرام و بی سروصدا برای دود کردن سیگار به بالکن آپارتمان می رود.  من و آقای عباب به او می پیوندیم.  به زودی می بینم که همه در بالکن آپارتمان جمع شده ایم.  آسمان قیری رنگ و ستاره های کوچک توجه همه را به خود جلب می کند.  خاموشی عجیبی حکمفرما می شود.  تصور می کنم همه به آسمان کابل، به ستاره های درخشان و طلایی رنگش فکر می کنند.  کسی می گوید:  آن ستاره ها و آن یادهای از پشت بام خوابی های کابل را در هیچ کجایی نیافتم.

از آسمان غربت و رنگ یکسانش در هرکجایی که بوده ام یادم می آید. از آسمان شهر پشاور، شب های سوزان و تف آلود که تا صبح خوابم نمی برد و سمفونی ملکوتی آذان های سحرگاهی که مرا به نیایش دعوت می کرد. 

استاد فرخاری در مورد شب های تهران و آسمان پر ستاره اش قصه می کند.  شب هایی که در کنار احمد شاملو با آسمان و ستاره هایش قصه می گفتند.  یکباره با نام شاملو همدلی و همزبانی با دیاران ایران و تاجکستان گره می خورد.  از رودکی سمرقندی، فردوسی طوسی، مولانای بلخی، حافظ شیرازی، پیرهرات جامی و بیهقی یاد می شود.  کسی از میان می پرسد:  ولی چرا امروز آنچنانی که قشر با سواد افغان به ادبیات و فرهنگ معاصر کشورهای همسایه آشنایی و علاقمندی دارند، مردم عوام چه که حتی ادبای کشورهای ایران و تاجکستان از سیر و چگونگی هنر و ادبیات معاصر افغانستان بیگانه اند؟

حرف های او را در دل تایید می کنم.  نه تنها خود و دیگران را در مورد مسوول می شمارم بلکه خود بزرگ بینی برادران همسایه را نیز در این کم آشنایی دخیل می دانم.  خاطره تلخ ملاقات یک دوست هموطنم را با رضا براهنی به خاطر می آورم که برایم گفته بود: " من رضا براهنی را با کتاب "طلا در مس" او می شناختم و آن کتاب را چون کتابی مقدس همواره در بین کتابهای کتابخانه کوچکم داشته ام. ولی ای کاش رضا براهنی را هرگز نمی دیدم چه همان دیدار کوتاه کافی بود تا برایم ثابت شود که جناب ايشان در مورد ادبیات و هنر افغانستان همانقدر مطالعه، اطلاع  و به آن علاقمندی دارند که من به فزیک اتمی دارم!" و دلیل این بی اطلاعی را آن دوست تظاهر، خود بزرگ بینی و بخار دماغ دانسته بود. 

ولی استاد فرخاری از روزگار غربتش در ایران و مصاحبتش با احمد شاملو قصه ها وحرف های دیگری داشت: من در تفاوت با اکثر دوستان ادب پرور و فرهنگ دوست ایران یک مرد خدا را می شناختم که به فرهنگ و ادبیات افغانستان قلبا علاقمند بود و در مورد آن خیلی می دانست و او احمد شاملو بود.  زمانی که در ایران بودم گاه گاهی به دیدنش می رفتم و این رفت و آمدها رفته رفته به دوستی و الفت انجامید.  شاملو در بین شعرای معاصر افغانستان علاقه مفرطی به استاد واصف باختری داشت و اکثرا اشعار استاد باختری را از بر می خواند و گاهی هم در مورد زنده گی شخصی استاد باختری و اینکه او به کدام رنگ، بوی، غذا، فصل سال و... علاقمند است، سوال پیچم می کرد.  احساس می کردم که شاملو می خواهد تا با استاد واصف باختری در هر دم و قدم همراه باشد و نفس هر واژه شعرش را آنچنانی که خود استاد احساس میکرده است، لمس کند.  آری دوستان شاملو شاعر و پژوهشگر نستوه هرگز با ما و احساسات ما بیگانه نبوده است.

بعد هریک شعری از احمد شاملو را که به خاطر داشتیم خواندیم و شمعی را به یادش در دل های خود بر افروختیم.

 امروز که این سطور را می نویسم از آن شب سال و اندی می گذرد و از آنشب چون سایر شب های بی برگشت عمر فقط یادی در ذهن ها باقی مانده است . تازه شنیدم که شاملو این انسان بزرگ و متعلق به همه بشریت را حتی در منزلگهء ابدی اش هم آرام نگذاشته اند و فرهنگ دوستانی که از قبالهء تمدن چند هزار ساله در جیب عبا شان می لافند، سنگ آرامگاه آن شاعر بزرگوار و آن اندیشمند عیارصفت را تخریب کرده اند.  چه او خیلی بزرگتر از محدودهء ذهن معیوب و کوچک آنها می اندیشید وچون هزاران دیگر غریب در دیار خودش بود. آری با وصف اینکه جدش افغان و خود شهروند ایران بود. او نه ایرانی، نه افغان هم ایرانی وهم افغان بود. شاملو شهروند دل انسان دردمند است و با هر تپش قلب از سینه صدای مهربان او را می شنوم که می گوید:

                                                     "من اینجایی ام، چراغم در این خانه می سوزد"

 

هژبر شینواری

  17 اپریل 2006/ کانادا

 

     

نگاشته ها               صفحهء نخست /  هژبرشينواری            بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com