اهدا به

ملنگ جان شاعری از بستر رنج، اندوه 

 ومهربان صدای گندمزار های ننگرهار

 

 هژبر شينواری

 

در سال ۱۲٩۳ خورشيدی در قريه چميار ولسوالی بهسود ولايت ننگرهار در فاميل ملک عبدالشکور پسری چشم به اين جهان گشود که محمد امين اش نام نهادند. محمد امين هنوز دست چپ و راستش را نمی شناخت که پدرش را از دست داد.

رسوم و عنعنات کهن و غيرعادلانه نظام قبيلوی در مورد ميراث، دار و ندار شان را از ايشان گرفت و به اين ترتيب از همان کودکی ماجرا های پر از دردی را  روزگار بر محمد امين رقم زد. طفوليت و نوجوانی اش در فقر و کار پرمشقت و مزدوری در مزرعه ديگران و مزرعه ای که زمانی مال خودشان بود، گذشت. در حدود پانزده سال داشت که با فاميلش به قريه داربنگ ولسوالی کامهء ولايت ننگرهار کوچيدند. در همانجا بود که الههء شعر و زيبايی به سراغش آمد و نوجوان به مکتب نرفته و رسم الخط فرانگرفته، به زبان شعر سخن گفت و اولين اشعارش را سرود. به اين ترتيب واژه يی ملنگ جان که چون آيينهء آب های جويبار دهکدهء شان زندگی، فقر و آواره گی هايش را منعکس می ساخت، آرام و بيصدا جای اسمش را گرفت و شاعری از بستر رنج و اندوه تولد يافت. ملنگ جان خود در مورد دوران طفوليت و نخستين ملاقاتش با الههء شعر در مصاحبه ای با دکتور اعظم عبيدی چنين قصه کرده است:

از کودکی و پدرم همينقدر به يادم مانده است که مرا با محبت امين جان می ناميد. ثروتمند نبوديم ولی لقمه نانی در دسترخوان و سقفی بالای سر مان داشتيم. حجرهء ما هرگز بی ميهمان نبود و عزتش تا حد توان می شد. با مرگ پدرم زندگی ما تغيير نمود و همه چيز از دست ما رفت. پدرم در لحظات واپسين زندگی اش به مادرم گفته بود که در قريه داربنگ دوستی دارد و اگر روزگار سخت و غير قابل تحمل شد، ميتوان از او کمک خواست.

مادرم د وازده سال تمام مقاومت کرد و نخواست نزد کسی دست دراز کند، ولی زمانی که کارد به استخوانش رسيد، نزد دوست پدرم رفتيم. از ما به گرمی يک دوست پذيرايی کرد و به من وظيفهء به چرا بردن گاوهايش را محول نمود. پنج شش ماهی گذشت. روزی از روز ها يکی از گاو های او به مزرعه ای يکی از همسايگان داخل شد و قسمتی از گندمزار او را لگدمال و ضايع کرد. همسايه به شکايت آمد. دوست پدرم با ادب از او معذرت خواست و گفت تاوان کشتزار او را ميدهد. همسايه در جوابش گفت تاوان مهم نيست، بلکه تشويش من از اين است که حالا ديگر پای گاو هايت به کشتزار من باز شده است و ممانعت از آنها کار دشوار خواهد بود. همسايه که رفت، دوست پدرم مرا با بدترين دشنام ها توبيخ کرد و به اعتماد پدرم متأسف شدم که او را دوست خودش می دانسته است. دلم خيلی درد کرد و متأثر شدم دوان دوان خودم را به زيارتی که در آن قريه بود رسانيده و خيلی گريه کردم. از شدت بغض و گريه همانجا خوابم برد. درست به يادم نيست که خواب ديدم و يا در واقعيت و بيداری بود که پيرمردی مرا از خواب بيدار کرد و گفت: "برو غصه نخور، به تو آنچه را دادم که تحمل غم هايت را آسان بسازد." اين که او کی بود، از کجا آمده بود، در خواب بود يا در بيداری، نميدانم ولی همان بود که اولين کلمات به زبان شعر از زبانم جاری شدند... و تحمل اندوه و مشقت زندگی واقعاً بر من آسان گرديد.

بعد از اين حادثه ملنگ جان و فاميلش دوباره به قريهء چميار برگشتند و ملنگ جان جوان به خدمت زير بيرق رفت. نخست در ولايت کنر و بعد هم در قوماندانی امنيهء ولايت ننگرهار خدمت عسکری را سپری کرد و دباره به قريهء زادگاهش برگشت.

روز هايش با مشقت و کار می گذشت. شب ها بالای خرمن ديگران می خوابيد، به آسمان پر ستاره می ديد و ستارهء بخت خودش را جستجو می کرد. با آسمان، ستاره و مهتاب سخن می گفت و درد هايش را به گوش جويبار دهکده قصه می کرد. زمزمهء نوازشگر جويبار، نغمهء پرندگان، موج لطيف و سيال نسيم و صدای مهربان گندمزار ها شعر می شدند در کلامش جاری می گشتدند. پاهايش را بر روی زمين محکمتر ميافت و صلابت، صبوری و قدرت کوه های اطراف قريه در رگانش به حرکت در می آمدند. خستگی و نااميدی از تنش رخت بر می بست و سوار بر اسپ آتشين بال رويا در حريم سحرانگيز و جادويی خيال به تک سواری می پرداخت و الههء مرموز شعر، احساس و عاطفهء انسانی او را به امانت داری با ديگران تقسيم می کرد.

هنوز بيشتر از بيست سال نداشت که نخستين سروده اش در نشريهء اتحاد مشرقی به چاپ رسيد. همين کافی بود که راهش را به دلهای صاحبدل باز نمايد و صدايش به صدای نسلی مبدل گردد. هنرمندان و موزيسين ها به سراغش آمدند و صدايش را از لابلای مقام ها و نوا های موسيقی به دورتر ها فرياد کردند.

در سال ۱۳۲۴ خورشيدی توسط سردار محمد داود به کابل خواسته و تشويق شد. در سال ۱۳٢٩ خورشيد شاه محمود خان صدراعظم آنزمان مبلغ ٦۰۰ افغانی مددمعاش سالانه برايش تعيين نمود و در اثر اقتضای سياست جاری وقت در سال ۱۳۳۴ خورشيدی او را به کابل خواستند. ملنگ جان به حيث تنظيم کنندهء موسيقی پشتو در راديو کابل مقرر گرديد و برای برنامهء پشتونستان تصنيف و آهنگ می ساخت. تصنيف زيباترين آهنگ های استاد اولمير از ساخته های ملنگ جان می باشد. از جمله آهنگ ميهنی:

 

" دا زمونژ زيبا وطن

                      دا زمونژ ليلا وطن

                                           دا وطن مو ءحان دی دا افغانستان..."

 

 جايش را در قلب هر افغان ميهن پرست باز کرد.

ملنگ جان در سال ۱۳۳۴ خورشيدی از کار برکنار گرديد ولی همچنان عضو افتخاری پشتو تولنه باقی ماند. ملنگ جان به مکتب نرفته بود ولی نزد استاد حقيقی يعنی درد، اندوه و تجربه زانو زده  و گر گذاشته بود. درس زندگی، کار، عشق به هنر و موسيقی و ميهن پرستی را در مدرسهء پر از رنج و مشقت روزگار فرا گرفت و چه خوب فرا گرفت که اينک سالها پس از مرگش نسل ها همچنان از اشعار ملنگ جان می آموزند و تا هنوز در ياد های دوستدارانش همچنان زنده و باقی است.

ملنگ جان در دهم عقرب سال ۱۳۳۶ خورشيدی هنگامی که با فاميلش از کابل جانب ولايت ننگرهار در حرکت بود، در اثر حادثهء دلخراش و مرموز ترافيکی داعی اجل را لبيک گفت و شراب مرگ را نوشيد. در اين سفر آخرت يگانه فرزندش داود جان که سه سال داشت، او را تنها نگذاشت. شايد پسرک نمی خواست از همان کوره راه تنهايی و فقری بگذرد که ملنگ جان با درگذشت پدرش از آن گذشته بود. مرگ ملنگ جان تا هنوز همچنان در هالهء از ابهام و رمز باقی مانده است. معاصرين وی و آگاهان سياست، دخالت دستان اهريمنی دشمنان منطقوی مردم افغانستان را در مرگ اين شاعر وطنپرست و حماسه سرای معاصر ادبيات زبان پشتو بعيد نمی دانند.

اينک ملنگ جان در ده مورد علاقه اش، زادگاه رنج ها و غصه هايش و گهوارهء نخستين اشعار عاشقانه و ميهنی بی همتايش، آرام و بيصدا در آغوش خاک خفته است، ولی اشعار و سروده هايش در جويبار خاطر ياران همدل و هميشه عاشق همچنان جاريست.

 

*******

*******

نگاشته ها               هژبرشينواری              بالای صفحه

Copyright Hozhaber.com